|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Sunday, May 04, 2008
هنوز آنهايی که مو در آسياب عمر سپيد کردند و در تهران چهل ، پنجاه سال پيش زندگی می کردند به ياد دارند که وقتی با اتوبوس از جاده قديم شميران می گذشتند ، شاگرد راننده ها که به پا رکابی ها معروف بودند با رسيدن به ايستگاه باغ صبا، به طنز و کنايه داد می زدند " ايستگاه از کجا آوردی" که منظور ساختمان بلندی بود در محله باغ صبا که می گفتند : متعلق به رذيس شهربانی وقت بوده است اما از آنجائيکه مردم می دانستند رئيس نظميه با حقوق ماهيانه قادر به داشتن چنين ساختمانی نمی تواند باشد، با کنايه به قانون "از کجا آوردی" نام
ايستگاه باغ صبا را با اين طعنه به زبان می آوردند. در دهه ۱۳۳۰ به دليل آشفتگی های اقتصادی و بی پولی مردم و فقری که گريبان ملت را گرفته بود ، دولت وقت را بر آن داشت لايحه ای را به مجلس ارائه دهد تا در پی تصويب آن ، نوکيسه های مشکوک شناخته شوند و منابع ثروت اندوزيشان مشخص گردد و از همين رو برای دل مشغولی جماعت پرسشنامه هايی در بين رجال و متمولين پخش کردند که نه تنها مردم بلکه مجريان اين طرح قانونی هم باور نداشتند که بتوان کاری از پيش برد درست مانند ماجرای فرمان رهبری نظام مبنی بر مبارزه با مفاسد اقتصادی که در دهم سال 1380 صادر گردید و از چند روز قبل به مناسبت سال روز صدور این فرمان ، بازاین حکایت تازه می گردد تا بدانجا که روز سه شنبه نایب رئیس کمیسیون اصل ۹۰ مجلس به مناسبت سالروز صدور آن فرمان هشت مادهای ، گزارشی را در صحن مجلس قرائت می کند که در بخشی از این گزارش آمده است، در اجرای اصل ۴۹ قانون اساسی دولت موظف شده است ثروت های ناشی از ربا، غصب، رشوه، اختلاس، سرقت و.. سوءاستفاده از مقاطعهکاریها و معاملات دولتی، فروش زمينهای موات و مباحات اصلی و... ساير موارد غيرمشروع را گرفته و به صاحب حق رد کند. سابقه مبارزره با مفاسد اقتصادی در این کهنه دیارحکایت تازه ای نیست و در هر دوره زمامداران وقت ،اگر نگویم از این حکایت با خبر بودند دست کم آوازه آن را در قلمرو خود شنیده بودند مانند رضا خان که وقتی هر روز حاجی مخبر السطنه را می دید پی به گوشه ای از فساد دربار خود می برد چرا که حاجی ( مخبر السلطنه ) وقتی اجازه شرفیابی می یافت، آنقدر دستهایش را به هم می مالید و مدام مبارک است ، مبارک است می گفت تا رضا خان مجبور به پرسش شود و بپرسد چه چیزی مبارک است ؟ و آن وقت حاجی هم مثلا می گفت : پرده های جدیدی که فرمودید از آلمان خریداری شود . و رضا خان می فهمید ، آیرم رئیس نظمیه به اسم خرید پرده ، مقدار زیادی پارچه وارد کشور کرده و مالیات و عوارض هم نداده است و این در زمانی بود که روزنامه ها توقیف و سانسور ، بر همه جا حاکم بود و عجبا که امروز ، در عصر ارتباطات هم که دست کم ، جراید و روزنامه ها می توانند ، نقش حاجی مخبرالسطلنه ها را داشته باشند ، در توقیف و یا در سانسور به سر می برند. به شهادت تاریخ این کهنه دیار، زمامداران و حاکمان وقت، همواره به فراخور دوره و زمانه خود ، گاه چنین فرمان هایی را برای خالی نبودن عریضه صادر کرده اند که چیزی جز ژست عدالت جویی نبوده است که اگر غیر آن بود ، می بایست در این هشت سالی که از صدور فرمان هشت ماده ای رهبر می گذرد ، دست کم از بین آن همه پرونده مفاسد اقتصادی که به قول ، نایب رئیس کمیسیون اصل ۹۰ مجلس، تعدادشان به ۴۰۰ پرونده محرمانه می رسد ، لا اقل مفسدان همان 60 پرونده قابل رسیدگی را تا کنون معرفی می کردند و هرگز با بهانه هایی چون مشکلات آئين دادرسی که باعث اطاله ی دادرسی میشود، معرفی عاملان را تا قیام حضرت مهدی طولانی نکنند . اگر آن نقل قولی که از مولای متقیان در بین ما شیعیان مشهور گردیده ، که هیچ ثروتی انباشته نمی گردد مگر آنکه حق مظلوم و یا مظلومانی پایمال گردد ، درست باشد ؛باید دید چگونه است که در نظام اسلامی که زمامداران ، وظیفه شرعی نسبت به مال و جان و ناموس ملت خود دارند امکان رشد مفاسد اقتصادی فراهم گردیده . نقل است که روز ی کریم خان زند در ایوان مظالم نشسته بود که مردی اجازه حضور طلبید و کریم خان اجازه داد و پرسید : کیستی؟ مرد گفت : مردی بازرگانم که آنچه داشتم ، سارقین از من دزدیدند. کریم خان گفت : وقتی مالت را دزدیدند تو چه می کردی و کجا بودی ؟ مرد گفت : در خواب بودم کریمخان پرسید : چرا خواب بودی؟ مرد گفت : چنین می پنداشتم که تو بیداری. این مطلب در روز آنلاین منتشر شد به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 2 نظر شماFriday, May 02, 2008
امروز جمعه 13 اردیبهشت ، مطابق با دوم ماه May میلادی مصادف است با روز جهانی آزادی مطبوعات که بی کمان برای اهالی قبیله قلم باید روز چشن و سرور باشد اما نه برای ملتی که به قدمت تاریخ مطبوعاتش در حسرت آزادی بیان بوده و دریغ از داشتن جریده ای آزاد و مستقل ، که اگر هم دربرهه ای صاحب این نعمت بود ، فی الفور چون مرغ بی بسمل سربریده شد، از این رو لاجرم باید گفت ما در این جشن بیگانه ایم .
اريخ مطبوعات اين كهنه ديار ، از آغاز تا به امروز لبریز از فرامين بند وبست و محدوديد رسانه ها است چرا كه به نقل از ميرزاي شهر ما ، " اين رسم روزگار است كه تا قدرتمندي قصد آن كند كه بر سينه جامعه بنشيند و بي سوال حكم راند اول بايد خروس كدخدا را سر ببرد".. چه از آغاز تولد مطبوعات که برای سانسور این نوزاد نو پا اداره اي به نام " راهنماي نامه نگاري " بوجود آمد که سانسور چيان اين اداره كليه مقالات روزنامه ها را پيش از انتشار به دقت مطالعه و بررسي می کردند و چه امروزکه ، اگر چه به ظاهر ديگر نه آن اداره وجود دارد و نه براي شكستن قلم نويسندگان نیاز به عمله هايي چون "محرمعلي خان " است ، مطبوعات ایران مرغ بال وپر بسته بود و هستند ند خاصه که اكنون زمانه دیگری است كه تنها با بخشنامه ها ي به ظاهر قانوني ، مي توان ديواربلند نا آگاهي ملت را آنقدر بالا برد وساخت که هیچ قلم بدستی بی آنکه به خود سانسوری گرفتار نگرددد ، دست به قلم نمی زند كه اين نيز خود از معجزات دولت مردان امروزاین کهنه دیار است . از گذشته تا به امروز آنچه بر مطبوعات این آب و خاک گذشته است به یک طرف اما آنچه با به قدرت رسیدن دولت مهرورزي و گماردن وزير وزارت فرهنگ و ارشاد ی که خود لاف هم دلی با قبیله قلم بدستان می زند ، هم یک طرف ، که گستردگی تنگنای مطبوعات شدت یافته تا بدانجا که ابتدا با محدود كردن منابع خبري براي جراید و سپس به دنبال تغییر آشکار سیاستهای فرهنگی کشور، مطبوعات ایران دستخوش مشکلات فراوانی از قبیل اعمال سانسور رسمی و تحت فشار قرار دادن خبرنگاران، دبیران، سردبیران و مدیران مطبوعات برای خودسانسوری شدهاند ، طرفه آنکه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی این متولی مطبوعات به همراه شورای عالی امنیت ملی و داستانی تهران و شهرستانها خطوط قرمزی که مطبوعات نباید به آن وارد شوند، به آنها گوشزد کرده و اخطارهای شفاهی و کتبی میدهند که امروز این وضعیت به سطح تدوین و ارائه توصیهها به مطبوعات ، درباره اینکه در چه موضوعهایی و از چه کسانی مطلب بنویسند، ارتقا پیدا کرده است. همچنین خبرنگاران و روزنامهنگاران در چارچوب انجام وظایف حرفهای خود برای کسب و انتشار اخبار در داخل و خارج ایران با محدودیتهای فراوانی مواجه شدهاند.این موارد، در مجموع ، نگرانیهایی را در مورد افزایش فشارها و محدودیتها علیه مطبوعات و رسانههای مستقل گروهی را تشدید میکند، به ویژه آنکه پارهای از اقدامهای نهادهای نظارتی مطبوعات، جنبه ی وضع قانون و مقررات جدید پیدا کرده است که با قوانین موضوعه کشور در تعارض است . و عجبا با چنین اوصافی که گفته آمد شنیدنی بود گلایه از مطبوعات ، در همان سال اول بر سریر قدرت نشستن رئیس دولت مهرورزی ": روزنامه هایی هستند که در این یک سال سیصد شماره چاپ کرده اند و در همه شماره ها بلا استثنا تیتر منفی زده اند . آیا دولت حداقل یک کار مستوجب تشویق نداشته است؟ ....که روی سخن این گلایه به یک و دو روزنامه نیمه مستقلی بود که امروز دیگرآنها هم در دکه های روزنامه فروشی پیدا نمی شوند چرا که آن ها هم به محاق توقیف گرفتار آمدند. و امروز آخرین حلقه از زنجيره ي طولاني بند و بست مطبوعات ایران ، بر این سیاست استوار گردیده که با محروم شدن طيف گسترده اي از اشخاص حقيقي و حقوقي از صاحب امتيازي و مدير مسئولي ، تقليل صدور مجوز, لغو مجوز نشريات داراي پروانه بدون رعايت ضوابط اصل 168 قانون اساسي، تهديد و تحبيب مديران و دست اندركاران مطبوعات براي تمكين به سياست سانسور و خودسانسوري، تاراندان بخشي ازخبرنگاران و يادداشت نويسان ، مطبوعات ايران باید به "شير بي يال و دم و اشكم" مبدل گردد . اما غافل که قبیله قلم بدستان مطبوعات اگرچه برای گفتن حق و انجام رسالت اطلاع رسانی خود دیگر رسانه ای آزادو مستقل نمی یابند اما همچنان بر علیه مقتضیات تکان دهنده ای که موجب بدبختی و تنگ دستی مردم این کهنه دیار گشته است در دنیای مجازی ( وبلاگ نویسی ) با تجزیه و تحلیل مسائل سیاسی و اقتصادی که در ارتباط با مقتضیات حیات مردم است در تلاشند چرا که روزنامه نگار آموخته است ، باید سربازان بی جیر و مواجب ملت خود باشد . این مطلب در گویا منتشر شد به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 3 نظر شماWednesday, April 23, 2008
این روز ها در یک خواب زمستانی فلسفی فرو رفته ام حالا دیگر از جنس تنهایی شدم .
هرگزچشم براه بهشتی در پایان گذرگاه عمر نبودم و نیستم که هر جا می روم آسمان بالای سرم را هم با خود برده ام ، چشمه را که یافتم حرف زدن را فراموش کردم و به لکنت افتادم و این همه جهنمی است که پیش رو دارم ، من سزوار این تقدیرم ؟ بیخود و ناخواسته عضو پیوسته اندوهم ، و مدام پشت چراغ قرمزلحظه های از دست رفته ، عمر پر پر شده را بر باد می دهم ، دریغ ازطعم خوش حتی آرزوی محال ، نا امیدی سهم من ازبودن تکراری است . از دل جا مانده ام ، این زندگی مرا از جا در می برد ، کاش می شد که سر به صحرا می گذاشتم و با گلو یی که تاب فوران صدا را هم ندارد بلند بلند می خواندم ، در این صحرا مرا گرما گرفته غم عالم مرا تنها گرفته به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 1 نظر شماSunday, April 20, 2008
اگر تا کنون تنها دل نگرانی مردم این کهنه دیاراز چشم زخم رساندن بیگانگان به مام وطن از برای دست یابی به تحفه ی انیشتن بود ، امروز دیگر با عذر و بهانه های رئیس جمهور احمدی نژاد، در توجیح عدم توفيق برنامه هاي اقتصادي دولت خويش ، این دل نگرانی دوچندان است که حتی با داشتن پشتوانه ی چون نفت این ثروت ملی ، فقر چون مهمان ناخوانده بر سفره های خالی ملت نشسته است و از این رو است که دیگر وقت آن است که برای رهایی از این مهلکه بایدهمگان دست به دعا و مناجات شبانه بر آریم که می گویند :
آنجا که یادگار خدایان به روی ماه خط کتیبه های فلک خوانده می شود ور دست را سحر به در آری زپنجره دستت پراز ستاره شب مانده می شود واقعیت گرانی در کشورآنقدر انکار ناپذیرشده است که لاجرم رئیس جمهوربا نگاهی فراتر از محله ی خود وبا اعتراف به عدم توفیق برنامه های اقتصادی دولت خویش بر این واقعیت تن در می دهد که نه تنها گرانی کمر ملت صبوررا شکسته که شعارآوردن پول نفت بر سر سفره های ملت حتی با افزایش بی سایقه قیمت طلای سیاه ، فریبی بیش نبوده است چرا که به قول سعدی علیه الرحمه که امروز مصادف است با بزرگداشت این شاعر ملی ، علم بدون بحث ، سرمایه بدون تجارت و سیاست بدون تدبیر هرگز نماند. اینکه امروز سر درگریبانیم اما دم بر نمی آریم خود جای سخن دارد وگرنه آنچه امروز بر ما روا میدارند نه تازگی دارد و نه غیر قابل پیش بینی می نمود که این همه نوشتن از نابسامانی ها و بی تدبیری ها ی دولتمردان نالایق که سی سال از آن نوشته و خوانده ایم ، چه سود ، چاره درد باید جست تا از این مهلکه جان سلامت بدر آریم در فیه ما فیه مولانا نقل است که مردی پسرش را به آموختن علم نجوم و رمل ، نزد استاد فرستاد ,و روزی برای امتحان پسر, انگشتری در دست پنهان کرد و پسر را گفت رمل بینداز و بگو چیست ؟ پسر رمل انداخت و گفت , گرد است , و معد نی است , سوراخی هم در میان دارد , پدر گفت نشانه راست گفتی اکنون حکم کن که چه چیز است , پسر پس از اندیشه ی بسیار گفت , می باید سنگ آسیاب باشد , پدر آهی کشید و گفت , نشانه ها دقیق دادی از غایت علم اما افسوس این قدر ندانستی که سنگ آسیا در مشت نمی گنجد.حال حکایت جماعتی است که بقول زنده یاد استاد فروزانفر زهر شکر آلود سیاست را چشیده اند, وبهر طریق درد را شناخته اما علاج درد نمی دانند و به غلط هر از گاهی نسخه ایی برای مردم گرفتاربه درد می پیچند که جز شد ت درد شفایی ندارد.بیادتان می آورم غائله نان را که امروز اگر چه نان سنکگ در نقطعه ای از شهربه قیمت هر دانه 1500 تومان است و باز خریدار دارد ، اما زمانی نه چندان دورهمتی درنسل گذشتگان ما بود که دولت وقت از ترس غضب ملت با به تنور انداختن شاطر نانوا گرانفروش ،بی درنک مجبور به مهار گرانی می شد ، اما امروز نه آن همت و غضب ملی وجود دارد و نه ترس از ملت که چرایی این مهم واجب تر از پرداختن به معضلاتی است که سی سال به واگویی آن مشغولیم و دریغ از همتی که این ظلم پذیری گویی در این ملت نهادینه شده است و این همه نیست جز آن تحلیل جامعه شناختی که می گویند مردمی که فرهنگ روابط اجتماعیشان در ساختار کلی با نظام سیاسی حاکم یکی است ، اگر علیه نظام حاکم هم قیام کنند و به حکومت دست یابند ، جز ادامه کار گذشتگان و شاید بدتر از آن کار دیگری نمی توانند انجام دهند ، برعکس اگر جامعه اصلاح کننده می بود و این فرهنگ را می شناخت ، آن گاه امید بهبود می رفت که با تعویض سالم حکومت خطا های گذشته کمتر شود و این چنین است که در تمام تاریخ این کهنه دیار با وجود قیام های سازمان یافته و اصلاح کننده همچون مشروطیت و یا انقلاب 57 باز هم درب برهمان پاشنه می چرخد که بود . به رواج عاشقی و به روح عدالت سوگند ما را به چنین تقدیری خلق نکرد ه اند که مصیبت از خوش باوری وصبوری خود داریم . این چنین مخلوقی ، خالق هستی بخش جز در این پهنه تاریخی در کجا آفریده که دل به هر با د بی نشانی دارد که به تلنگر شادی بی دلیلی مدهوش و با خم ابروی روزگار جبار به تسلیم ورضا تن می دهد و درچنبره سکوت فرو می رود؟ بقول حافظ از نام چه گویی که مرا ننگ ز نام است . براستی با چرخش تاریخ و هزاران ظلمی که بر ما مردم این کهنه یار روا داشته اند ، جهل و فقر مان چه تغییر ی کرده است ؟ شما می دانید ؟ این مطلب در گویا منتشر شد به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شماSunday, April 13, 2008
باز هم مرگ یکی از اهالی قبیله مطبوعات ، بهانه ای برای دیدار همکاران ، خاصه پیش کسوتان شد ، دیروز مجلس هفتم زنده یاد احمد رضا دریایی بود ، همه آمده بودند از قدیمی ها تا نسل امروز قلم بدست مطبوعات ، این روز ها فقط در چنین مراسمی می توان دوستان همکار و پیش کسوتان را دید ، بقول یکی از همین پیش کسوتان که می گفت ، چقدر این روزها توفیق چنین دیدارهایی با مرگ های نابهنگام یاران ، زود به زود انجام می گیرد ، همین چند وقت پیش بود که با مرگ " قاسمی " روزنامه نگار جوان همه دور هم جمع شده بودیم و بعد از مدتی کوتاه ، با مرگ ناگهانی ایوب قبیله مطبوعات ، زنده یاد " احمد بورقانی " دیدار ها تازه کشت و حالا هم با پر کشیدن احمد رضا دریایی باز هم به سوگ می نشیننم تا دیدار ها تازه تر گردد.
با محمد آقازاده قرار گذاشتیم که در مجلس هفت زنده یاد دریایی دیداری تازه کنیم ، وقتی به مسجد رضا در خیابان نیلو فر رسیدم هنوز یک ربع به شروع مراسم مانده بود دور تر از مسجد با قدم زدن وقت می کشتم که کسری نوری را دیدم که اوهم سر سختانه مثل من در حال کشتن وقت بود بعد از احوال پرسی های رایج که از سر آداب یک عادت مرسوم ، انجام می گیرد با رد وبدل پرسش هایی تکراری مثل کجایی ، چه میکنی ، کجا مشغولی ؟ که ازقضا جواب همه آنها را هم از قبل میدانیم ، مثلا از حال و روز هم با خبر شدیم که رعایت همین آداب عادت مرسوم دید و بازدید ایرانی ، زمان را کشت و دفن کرد تا من و کسری بتوانیم با هم وارد مسجد شویم ، اما تا زمانیکه از پله های مسجد بالا می رفتیم با هم بودیم ، چون به محض ورود به مسجد هرکدام با دیدن یک چهره آشنا از هم قبیله گان ، به سویی رفتیم و از هم جدا شدیم ، جلوی درب ورودی سالن مسجد ، تاج زاده به همراه دو تن از بستگان مرحوم دریایی ایستاده بود ، شاید به نشانی صاحب عزا بودن قبیله مطبوعات ، نمی دانم . کنار دست عیسی خان سحر خیز نشستم ، به چشم بر هم زدنی سالن مسجد ازچهر ها ی آشنا پر شد از کرباسچی تا ، دکتر الهامی ، امین زاده ، ستاری فر ، فریدون صدیقی ، غلامرضا موسوی ، عطریانفر ، امیر شاهی ، ارغنده پور، امویی ، پور استاد ، صدری ، امرایی ، دکتر شکر خواه ، و بسیاری دیگر از همکارانی که زمانی با هم پشت یک میز در یک تحریریه می نشستیم که دیدنشان روزگار خوش گذشته را برایم زنده می کرد اما از میان آن همه که برای به سوگ نشستن درغم از دست دادن ، زنده یاد دریایی آمده بودند ، دیدن پیش کسوتان مطیوعات که دیگرخانه نشینند و به یاد نسل امروز مطبوعات هم نمی آیند چه رسد که قدرشان را بدانند ، برایم شعف انگیز بود دیدن استادانی چون دکتر الهامی که بقول " شاه علی " 118 مطبوعات ایران یا همان بچه آبادانی خوش قلب سرویس شهرستانها ی مطبوعات قبل از انقلاب که برایم تعریف کرد ، در مطبوعات ایران سه تن معروف به حسین سردبیر بودند آن هم به دلیل آنکه پس از ورودشان به عرصه مطبوعات در زمانی کوتاه به مقام سردبیری رسیدند ، که بجزفراموش کردن نام یک نفر ، آن دوتن دیگر ، یکی حسین سرفراز ودیگری همین استاد دکتر حسین الهامی بودند . هنوز نیم ساعت از مراسم نگذشته بود ، که دیگر تاب تحمل نشستن در مسجد را از دست دادم ، درد تمام قفسه سینه ام را گرفته بود ، نمی دانم شاید بقول آن هم قبیله ایی که از عمل جراحی قلبم با خبر بود ، هنوز شرکت در چنین مراسمی کمی برایم زود است اما مگر می شود ؟ یک روز پس از آمدنم از بیمارستان بود که علارغم تلاش خانواده ام که خبر مرگ سنگ صبور مطبوعات ،زنده یاد بورقانی را ازمن پنهان می کردند ، با فهمیدن اتفاقی آن مصیبت ، کشان کشان خودم را به مراسم ختم آن مرحوم در انجمن صنفی رساندم ، بقول محمد آقازاده که از تنهایی و خانه نشینی زلفی به هم گره زده ایم ، مگر ما فراموش شدگانی که به جبر خانه نشین شده ایم ، جز خودمان ، کس دیگری را هم داریم ؟ قبیله بی یاوری که در طول تاریخ خود هیچ حامی و پناهگاهی نداشته است شاید برای نسل امروز مطبوعات جالب باشد که بدانند که حتا در تمامی مذاهب جهان برخی از پیشه وران و اصناف ، یکی از انبیا را حامی خود می دانند ، مانند نجاران که حضرت نوح ، یا قصابها ، حضرت ابراهیم را حامی خود می دانند ، یا در همین ایران خودمان که صنف آرایشگران ، سلمان پارسی که می گویند موهای پیامبر را آرایش می کرد، حامی خود می دانند و به همین دلیل هم نام حرفه ی خود را سلمانی گذاشتند ، الغرض هریک از انبیا و اولیا ی خدا ، حامی یکی از پیشه ها و رسته ها هستند الا صنف قلم بدستان که هیچ حامی و پناهگاهی ندارد چه رسد درمیان انبیا و اولیای خدا و این در حالی است که در کتاب آسمانی قرآن مجید خداوند به قلم سوگند یاد می کند. وقتی محمد آقازاده آمد ، بیرون از مسجد ایستاده بودم ، او برای شرکت در مراسم داخل مسجد شد و من کما کان با همکاران قدیمی و جدید ، خاطراتمان را نقب می زدیم ومشغول بودم ، از میان همکاران خانم ، تنها خانم ژیلا بنی یعقوب را دیدم، بقیه از نسل جوان امروز مطبوعات بودند که شاید من هم برای آنها پیر و نا آشنا می آمدم . بعد از پایان مراسم ، نیم ساعتی همه در بیرون مسجد در دسته های چند نفری مشغول همان آداب عادت مرسوم ایرانی بودند و چه صمیمانه و یک دل ، و من با خودم می گفتم کاش قبل از مرگ یک هم قبیله ، که تلنگری برای بیاد داشتن تقدیر لاجرم است، با هم مهربان بودیم و در زنده بودن یاد هم می کردیم ، شاید این خواسته ی بسیاری ازکسانی بود که مثل من شاهد آن همه بذل مهربانی بودند . با محمد آقازاده و فرهاد سپه رام و دکتر الهامی ، امین زاده و علی سرهنگی و 118 مطبوعات ( جناب شاه علی، همان بچه آبادان سالخورده مهربان ) ، ماهم یک گروه جلوی درب مسجد تشکیل دادیم که از خبر های چون اختصاص قطعه ای برای دفن اهالی مطبوعات در بهشت زهرا ، آن هم به همت وزیر ارشاد دولت آقای خاتمی یعنی جناب مسجد جامعی گفتیم تا دیگر اخبار شنیده و نشنیده و ایضا خاطرات دور و نزدیکی که زنده می کرد گذشته ها را ، و این گفت و شنود ها ودر خاطرات یکدیگر گم شدن تا کافی شاب سر خیابان نیلوفر ، یعنی درست چند قدم مانده به روزنامه ایران ، تا 8 شب ادامه داشت ، اما آنکه مجلس گردان این ضیافت بود ، چون همیشه محمد آقازاده بود که یک ریز نه از خاطرات که از چگونه آموختن و چگونه بودن و چگونه ماندن در عرصه اطلاع رسانی می گفت ، که ای کاش مطبوعات امروز می توانست هنوز از خلاقیت او بهره می برد که خانه نشینی چون او به صلاح مطبوعات امروز ما نبود و نیست . شاید از همین رو وقتی دکتر الهامی یکی از همان سه "حسین سردبیر" مطبوعات ایران از خاطراتش با محمد آقازاده در روزنامه ایران می گفت ، آنچنان بود که پدری از فرزنداز دست رفته اش می گوید ، و چه قدر شناس دیدم " آقا زاده " را وقتی از استاد و پیشکسوت خود ، حرف می زد که گویی در محضر استاد درس پس می داد ، کاش نسل امروزمطبوعات ، این آداب را از نسل پیشین خود می آموخت . در کافی شاپ علی سرهنگی هنرمند خوش ذوق مطبوعات با دوربین مبایل چند عکس به یادگار گرفت که اگر فضای تاریک کافی شاپ اجازه می داد حکما عکس های بهتری می شد آنچنانکه اگر نبود رعایت حفظ اسرار ، حتما خاطرات دکتر الهامی از چکونگی انتخاب تیتر معروف " شاه رفت " در اولین روز های انقلاب را می نوشتم و یا ماجرای مراد و مریدی ، آن شیرین قلم غربت نشین را که با انکار حافظ و سعدی و خیام و ... شاعری جز نیما و شاملو نمی دید که با این همه دلدادگی هرگز نوشته ای که مقبول شاملو برای انتشار در "خوشه " باشد نداشت ، اما امروز لاف خوشه ای بودن می زند وبه شیوایی تحریف می کند خاطرات قبیله مطبوعات را و یا از حکایت روزنامه نگار کهنه کاری می نوشتم که در نوجوانی آنچنان آوازه شهرتش در مطبوعات پیچید و خوش درخشید که امروز پیشکسوتی چون استاد الهامی از او بعنوان عجوبه مطبوعات ایران یاد می کند اگر چه حسین سردبیر ( حسین الهامی ) هرگز به سیاست آلوده نشد اما آن عجوبه آنچنان در عالم اطلاع رسانی سیاست شهره آفاق است که کمتر کسی است نام دکتر نوری زاده را نشنیده باشد و درآخر اینکه اگر نبود پرده پوشی عیب یاران از عادت بد گویی ، هرگز این وجیزه را که نمی از یمی بود با این شعراز شاعر گمنام به آخر نمی رساندم که : هرکس بد ما به غیر می گوید ما سینه از او نمی خراشیم ما خوبی او گوئیم تا هردو دوروغ گفته باشیم ![]() از سمت راست محمد آقا زاده ، نگارنده ، استاد دکتر الهامی ، امین زاده جلوی کافی شاپ ![]() از سمت راست تصویر استاد دکتر الهامی ، شاه علی (118 مطبوعات) محمد آقا زاده ، نگارنده به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شماWednesday, April 09, 2008
در یکی از روستا های تنکا بن معلم به دانش آموز می گوید صفحه ی 35 را باز کن و بخوان ، دانش آموز می گوید نمی خوانم ، معلم می گوید چرا نمی خوانی ، دانش آموز می گوید چون تو هین است ، معلم بطرف نیمکت دانش آموز می رود و در همانحال می پرسد ، چه توهینی ؟ و بعد چشمش به صفحه پاره شده می افتد و با غضی می پرسد ، چه کسی کتابت را پاره کرده ؟ دانش آموز می گوید پدرم ، معلم می پرسد پدرت جه کاره است ؟ دانش آموز با خجالت می گوید بی سواد است ، اما در ادامه می گوید ، آقا ما دیشب داشتیم درس چوپان دورغگو را بلند بلند می خواندیم که پدرمان گفت ، این توهین است ، جد و آباد ما چوپان بود ند ، ما نه به بزغاله ها و بره هایمان دورغ گفتیم و نه به دشت و صحرا ، اما یک نفر آمد و گفت مرا نماینده خود کنید ، برایتان جاده درست می کنم ، بهداشت می آورم و چه و چه ، ولی نکرد ، حالا سلام مارا هم جواب نمی دهد ، اسم ما را از کتاب پاکن و اسم نماینده را بگذار.
امروزه ناباوری در ملت نجیب و صبور و البته همیشه در صحنه ی این کهنه دیار آنچنان ریشه دوانده است که از چوپان و کارگر تا کارمند وکسبه و دانشجو و خودی و بی خودی ها هم ، دیگر هیچ یک از عده و وعید ها ی دولتمردان و سیاست بازان امروزه این آب و خاک را باور ندارند حتا اگر برخی از آن وعده ها هم تحقق یافته باشد چه رسد به وعده های فریب دهنده جماعتی که به اسم وکیل و نماینده مردم ، بر صندلی ها سبز رنگ خانه ملت جلوس کرده باشند . کور شود و لال بمیرد هر آنکس که چشم دیدن پیشرفت این ملت ستم دیده را نداشته باشد که عاقبت با پول نفت ، این ثروت خدادادی ، دانش هسته ای را از پدر بمب اتم پاکستان خریداری می کند تا با همت دانشمندان خود ! لذت کشور هسته ای بودن را با تمام پوست و استخوانش احساس کند اگر چه سایه ی عفریته فقرو تورم بردرو دیوار خانه ها نقش بسته باشد و سفره های خالی از نان آئینه ی دق شده باشد اما با این همه چنین افتخاری باز هم در باور بسیاری از مردم این پهنه تاریخی نمی کنجد حتا اگر با اعلام جشن ملی فناوري هستهای و نامگذاری یک روز از سال ، با توپ و ترقه آسمان شهر را چراغانی کرده باشند. چرا که نام فروردین نیارد گل به بار شب نگردد روشن از ذکر چراغ به شهادت تمامی پیشرفت های این چنینی در این کستره تاریخی ، هر آنچه تا کنون بر حسب خواسته سیاستمداران نه بر اساس ضرورت ملی ، بر آن نائل آمده ایم، اعم ازدر امور سیاست و یا اقتصاد ، همگی معضلی اضافه بر دیگر معضلات مردم این سامان شد ، بطور مثال در امور اقتصادی کمان داشتیم چون کشوری قدرمندی در منطقه هستیم ، حکما باید ذوب فلز و صنعت فولاد و یا صنعت خودرو داشته باشیم ، اما هیچ گاه به این صرافت نیافتادیم که چرا کشور سوئیس که صاحب یکی از قدرتمندترین اقتصاد های دنیا است ، صعنت خود رو یا صنعت فولاد ندارد ،و تنها صنعت آن ساعت سازی ، بانک داری و نظام مالیاتیست ، کشور هایی چون سوئیس ، مزیت های ملی خود را یافتند و بر خلاف ما خود را با ایجاد مزیت های تصنعی گرفتار نساختند تا مبادا روزی در تقابل با زورمندان جهان، دچار تحریم ها و تهدید ها گردند هر چند به نا حق که عاقبت منجر به جنگی ناخواسته خواهد شد که چنین سیاستی همانا دست و پای ملتی را بستن و تعین تکلیف نا بخردانه برای مردمی است که خواسته های حاکمانش با مزیت های ملی آنها همگون و سازگار نیست و این بحث تازه ای نیست که درتمام طول تاریخ این کهنه دیار مسبوق به سابقه است شاید از هین رو است که مرحوم دهخدا در مقاله ای در باره این ناهمگونی بین ملت و نظام حاکم وقت نوشته بود وقتی در مملکتی که جهل جای علم و زور جای حق و اوهام جای حقایق را گرفته است ، البته سلطنت موهبتی الهی است .و این چنین است که از پس گذشت سال ها هنوز این شعر فرخی یزدی پرسش روز از مردم این کهنه دیار است که : دولت هر مملکت در اختیار ملت است آخر ای ملت به کف کی اختیار آید ترا این مطلب در روز منتشر شد به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شماFriday, April 04, 2008
![]() یک جمعه از آبان ماه بود ، بوی باران فصل حنا بندان طبیعت ، هوس قدم زدن در غروب پائیزی را به دلم می ریخت ، شوق بلعیدن هوای تازه ، از خانه به خیابانم کشانده بود ، در خیابان همه چیز رنگ پائیزی داشت ، برگ های زرد فرو افتاده از شا خه های خشکیده ، کز کردن کنجشک خیس شده زیر طاقی سر در یک خانه اشرافی ، بانک اذان مسجد از مناره های سر به فلک کشیده که می بلعید فریاد طوافی را که انار می فروخت ، همه و همه چون تابلویی در قاب نگاهم جای گرفته بودند تا لذت قدم زدن زیر نم نم باران به جانم بنشیند ، اما ناگهان صدایی که ترحم مردم پناه گرفته در زیر چتر های رنگارنگ را گدایی می کرد به گوشم آشنا آمد و لرزه ای به تنم انداخت . بی اختیار نگاهم بسوی صدای آشنا کشیده شد ، در ازدحام رهگذران شتاب زده او را یافتم ، چند قدم دورتر از من ، بی خیال از بارش باران با تنی رنجور و پاهایی لرزان ، آهسته آهسته قدم بر می داشت ، پالتوی سربازی بر شانه هایش سنگینی می کرد ، کوتاهی شلوار پر چین و چروک و پاره اش ، پاهای لاغر و استخوانیش را نمایان کرده بود و پاشنه قاچ خورده و پینه بسته اش نیمی در دمپایی پلاستیکی و نیمی بر تن خیس پیاده رو خیابان کشیده می شد. با گامهای بلند از کنارش گذشتم و در فاصله ای نه چندان دور ، کنار دکه روزنامه فروشی ایستادم تا این بار از روبرو نظاره اش کنم . چهره اش در زیر انبوهی از ریش پنهان بود و باران از لابلای موهای ژولیده اش بر پیشانی بلندش سره می کرد ، تن پوش نازکی بدن چرک و نحیفش را در زیر پالتوی سربازی پوشاند بود و در حالیکه سیگار نیمه خاکستر شده ای بر گوشه ی لبانش داشت ، دستهایش را از گزند خنکای پائیزی د ر دوجیب شلوارش فرو کرده بود و تنها هنگامی که ترحم عابری را جلب می کرد دست راستش را از جیب بیرون می کشید . پا های لرزان بی رمقش ، قامت خمیده و کمان مانندش را هر لحظه به من نزدیک تر می کرد ، و من با چه دلشوره ای ، محو تماشایش بودم تا بیاد آورم آن ژنده پوش آشنا را ، وقتی از کنار م می گذشت ، سنگینی نگاه جستجوگرم را به نگاهش پیوند زدم ، اما او با چشمانی نیمه باز و خمارآلودش ، با گفتن جمله ای کوتاه ، بی تفاوت از تیر رس نگاهم دور شد : داداش یک حالی به من بده ، دمت گرم ... با چشم دوختن به نگاه دردمندش ، گمان داشتم تلنگری بر خاطراتش خواهم زد که اگر من او را بیاد نمی آورم شاید او مرا به خاطر بیاورد اما نگاهش بی رمق تر از آن بود که بیش از یک پلک زدن باز بماند . بی اختیار سکه ای در دستش گذاشتم ، چشمان خمار آلودش برای یک لحظه باز شد و من با سماجت بار دیگر خود را در مردمک چشمان بی فروغش جای دادم ، اما باز هم نه او مرا شناخت و نه من او را ، جز صدایی که بطور قریبی به گوشم آشنا می نمود که با نیم نگاهی به سکه ای که در کف دستش گذاشته بودم گفت : دمت گرم ...، خیلی آقایی... اما این بار صدایش ... خدای من ، این صدای ... _______________ نم و نای آب ، تیغ آفتاب ، روشنی مهتاب فریبکار ، دشمنی بخت ، خواب اقبال و زهر آرزو های محال ، مرا به مرگ نشانه گرفته اند و می خواهند زیر تابوتم را بگیرند و به عدم پرتابم کنند . اما من آنقدر خیره به چشمان زندگی ماندم ، و زلفی به هستی گره زدم که گر گرفته است دلم از هرم لطیف عشق ، این واژه معنای زنده بودن . هفت خم آب شور دیده گان خون گرفته را با قرص نانی پخته شده درتنور دل داغدیده خوردم که روئین تن عشق باشم و تا کام دل نگرفته از این دنیا دست نشویم ، اما دریغا که هرچه در وادی لم یزرع عشق دویدم ، جز به سراب نرسیدم . - چه متن قشنگی ، البته با صدای رادیویی تو، محشرشده ، اما خیلی کوتا ست ، ببرم یک کپی ازش بزنم فردا برات میارم - نمی خواد ، مال خودت ، اینم یادگاری من به تو روز ها ی پایانی ترم آخر، در سلف سرویس دانشکده بود ، که یک کاست پر شده از صدایش را که دل نوشته های گاه بی گاهش را خوانده بود به یادگار گرفتم که تا امروز هر بار دلم تنگ است بسراغش می روم _______________________ صدای شکسته شدن رگ برگ های زرد خشکیده درزیر گا مهای شتاب آلود رهگذران ، مرا از گذشته به حال می کشاند که باز در خیابان بدنبال صدای آشنا به سوی مقصدی نامعلوم می رفتم ، شب با همه ابهتش کم کم تاریکی را بر غروب دلگیر تحمیل می کرد و من با غرق شدن در خاطرات گذشته ، همکلاسیم را در میان ازدحام عابران گم کرده بودم . اما خیلی زود باز هم او را در قاب نگاهم نشاندم و این بار به دل سیر نظاره اش کردم . در آخرین تیر رس نگاهم جلو تراز من آهسته اما مصمم در جلب ترحم عابران بی اعتناء می رفت با بلعیدن هوای تاره ، سینه ام را به یک نفس آکسیژن میهمان کردم ، و بی هدف به دنبال هم کلاسیم همچنان گام بر می داشتم ، باران بند آمده بود و آسمان ستاره هایش را دانه دانه در دل تاریکی شب می کاشت ، انگار که هرگز نباریده بود اما بوی زمین باران خورده ، راز ابر های باریده شده را بر ملا می کرد. دیگر خاطراتم از آن صدای آشنا چون چشمه ای زلال یک ریز به یادم سرازیر می شدند و در حالیکه سایه وار به دنبال غریبه ی آشنا می رفتم ، خاطراتم را مرور می کردم ، و آخرین دیداررا بیاد آوردم . ______________________ چند بوم نقاشی ، یک سه پایه چوبی ، تختخواب فلزی یک نفره ، میز شیشه ای با سه مبل کهنه چرمی و یک قفسه آهنی پر از کتاب ، همه وسایلی بودند که در اتاق محقرش دیده می شد ، با حوصله ، قامت استکانهای تازه شسته شده را با چای شرابی رنگی پوشاند و در حالیکه سیگاری بر گوشه لبانش داشت گفت : - تنهایی بد دردیه ، چه خوب شد که آمدی آن روز بعد از مدتها سر زده و بی خبر بخانه اش رفته بودم :- دلم نیومد بدون خدا حافظی برم - خدا حافظی ؟ به تقلید از سلام نظامی دستم را بالا بردم و به شوخی گفتم : - اینجانب افسر وظیفه برای جانفشانی در راه وطن آماده ام از صدای خنده های ریسه دارش ، فضای محقر اتاق کوچکش پر شد ، گویی سال ها از خندیدن محروم مانده بود - حالا تو بگو ، چه خبر ، چه میکنی ؟ هنوز مجنونی؟ انگار خراشی بر احساسش کشیده باشم باقیمانده لبخندی که هنوز در گوشه لبانش ماسیده بود ، محو شد و چهره تکیده اش دوباره رنگ گرفت ، دستی بر موهای صاف و انبوهش کشید تا بیقراریش را پنهان سازد و مرا بیاد شایعه اعتیادش ، که با انصراف از ادامه تحصیل ، قوت بیشتری گرفته بود ، انداخت. خاکستر سیکاری که در لای انگشتان زرد شده اش قد کشیده بود در استکان خالی ریخت و به کنار تنها پنجره اتاقش رفت و با خیره شدن به افقی نامعلوم آهسته گفت : - مجنون ؟ پشیمان از سوال نا بجایی که کرده بودم با دستپاچگی بدنبال موضوع دیگریمی گشتم که نگاهم به روی تابلویی که بر روی سه پایه نقاشی گوشه اتاق با پارچه ای سیاه رنگ پوشانده شده بود افتاد ،با خوشحالی گفتم : کاره جدیده ؟ نگاهش را با عجله از بیرون پنجره جمع کرد و به داخل اتاق کشاند و بر روی سه پایه دوخت و بعد از کمی مکث با لبخندی گفت : - هنوزکه فضولی ؟ خب اگه نمی خوای نشون بدی ، اصراری نیست با حالتی که دلخوریم نمایان بود به طرف کتابخانه اش رفتم که باز هم با خنده ه ای دلجویانه گفت : - شوخی کردم ، می تونی ببینیش با شوقی کودکانه با عجله به سمت سه پایه رفتم و آهسته پارچه سیاه رنگ را از روی بوم برداشتم ، خدای من ، تصویر آبرنگ شده از دو چشم وسوسه انگیز ، همه بوم پر از افسون آن نگاه بود ،.گویی جان داشت و نگاه می کرد ، نا خود آگاه یک قدم به عقب بر داشتم و در همانحال گفتم : مجنون این ... ؟ کلام را بریدم ، زود پشیمان شدم اما او بی آنکه از تابلو چشم بر دارد با صدای خش دار وغم آلود ه آهسته گفت : - مجنون بی لیلی ________________ با صدای کشیده شدن ترمز کامیونی که نگاه های مضطرب را به سمت خود جلب می کرد ، خاطره ام رنگ باخت و هم چون برگ های خزان زده از شاخه های ذهنم فرو ریخت ، هراسان به اطرافم نگاهی انداختم ، باز هم غریبه ی آشنا را گم کرده بودم ، نگاه جستجو گرم را به هر سوی به دنبالش فرستادم ، در کتاب فروشی خالی از کتابخوان،در فروشگاه پر از خریدار دریانی ها ، در انبوه لباس های فاخربوتیک مارال، در میان حلقه ازدحام جمعیت وسط خیابان ، بر کف خونین اسفالت ... برروی سکه های ریخته شده در کف خیابان - تقصیر خودش بود ...یهو جلوم سبز شد - بیچاره له شد... گدا بود - قیافش به معتاده می خوره - بهتر، یه انگل کمتر - یه آمبولانس خبر کنید - برید کنار، پلیس اومد ابر های بارانی بار دیگر آهسته آهسته از گوشه و کنار جمع می شدند تا ستاره های خوش خیال را ببلعن و عزای دیگررا بر آسمان تحمیل کنند و من با بیاد آوردن آخرین غمنامه ی همگلاسیم آن را زمزمه کنان می خواندم و به سوی خانه برگشتم : مزدای از نظرت یاد مرا که من آن واژه گم گشته ، همان سنگ لکد خورده ی بیمار توام مده دیگر به کسی جای مرا که گرفتار شدم در خم راهت مده دیگر به کسی جای مرا سر انگشت گزیدم که عجب مست شدم مست نگاهت و تو این خاطره از یاد مبر و به یاد آر که به هنگام وداع لب من بر لبت آرام نشست سایه مان نقش به دیوار به بست من ناخام که سپردم دل خویش پیش تو بی مهر صفت بی خبر بودم از اول که تو بازیگر دل های پر از سوز و گدازی مده دیگر به کسی جای مرا به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 6 نظر شماTuesday, March 18, 2008
![]() باز هم عيد می شود و بازهم شادمانی بي دليل که حسرت را مرهمي نيست ، خلاصه بگويم ، ما هستيم و حسرت مداوم که هيچ عيدی باورمان نيست ، يادتان هست ؟ در حوالي همين ايام يا اعياد ديگر بود که در پي عطر زندگي از بوي گل سرخ گذشتيم و صليب تقديرمان را چون مسيح بر دوش کشيديم و گريستيم در زماني که حتا آسمان هم بهانه اي براي گريستن نداشت.؟ حال امروز که انتر معركه روزگار شدیم و دیگر هیچ عيد و عيدانه ای را صفائي نيست اما با اين همه از سر عادت معنادار هم كه باشد باز هم بايد گفت هم وطن سال نو مبارك سال نو می شود ، دریغ ، دلمان تازه نشد ، سبز می گردد تن پوش درخت اما تن مااز جور غم آزاد نشد، باز در حسرت پرواز یم ضجه ها هست هنوز، اما شهر از ظلمت شب، آزاد نشد. به گمانم سال ، باز هم سال قحطی عشق باشد، که هزار بذر عاشقی می روید دریغ ، یک مجنون پیدا نشد عیدتان مبارک به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 3 نظر شماFriday, March 07, 2008
![]() گاهی وقتها تنها شدن با خود، گم شدن در خود ، نعمتی است که به کمانم این روز ها به هر کسی پا نمی دهد ، آنچه در پی می خوانید سوغات ره آورد یک روز سفر با تنها ئی است ، پیش کش به شما . باب اول : ![]() قله تنهایی بوی نای ، بوی شبنم های تازه ، بوی خیس علف سبز، دانه دانه در حفره های شش های مه آلود بیمارم می نشینند ، سینه ام پر شده از بوی بهار ، من در سرزمینی دیگر از زمین خدا جا گرفته ام زیر پا هایم ، مخمل سبز رویا هاست ، مثل خواب های بی تعبیر عاشقی ، هرچه نظاره می کنم ، پهنه آسمان است و سپیدی ابرهای باران زا ، دیگر نه سکوت خانه است و نه دلشوره های آشنا با نگاهی طویل تا دور دست ها ، می پیچم به تن سپید ابر ها همه آبستن باران و منتظر زایش احساس میل بارش دارند ناگهان ، ریز ریز و آهسته من هم چون باران می بارم ، بر تن سبز چمن ، برشکوفه های نورس یاس ، بر پوست درخت ، بر سقف زمین ، بر تن جاده چالوس ، آها...ی دغدغه های دیرین من ، کجائید ؟ من اینجا برروی قله تنهایی خود ایستاد ه ام ... باب دوم : گلایه به حرف می آیم و از دلم گلایه می ریزد از سلاله مجنونم که بی لیلی خود میمیرد از آن همه ترانه ناگفته عشق، چرا فقط یکی ، آواز من ، لکنتی است ، برزبان شبنم عشق می گیرد؟ حدیث حضور ما در صحنه عشق ، اندکی بیش نبود سهم ما ، از این کم و بیش ، یارب این دل ریش نبود همه بیقراری ما ، مرگ در خلوت تنهایی بود گرچه عاشقی ما ، حکایت صنوبر و سایه نبود باب سوم : شب چره با خمیازه الفبا من زاده فعل ماضی مطلقم از سر زمین عشق ،از قبیله عاطفه ام همه ی واژها راه خانه دلم را می دانند از طپش قلبم ،حرف ناگفته را می خوانند شب چره با قلم و کاغذ و خمیازه الفبا دارم سینه سوخته ی عشقم و، دلی شکیبا دارم هر که از خم کوچه دل نوشته هایم می گذرد با مرام است و صبور، ورنه دل ما می شکند به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 1 نظر شماTuesday, March 04, 2008
این مطلب در روز منتشر شد برای خواندن آن اینجا را کلیک کنید و یا در ادامه همین پست بخوانید
براستی آنچه هم قبیله ام ( محمد آقا زاده ) از هم زمانی سرمای استخوان سوز انتخابات با فصل بی رونق وبلاگ نویسی ، نوشته است ، سخنی بجا و نیکویی است چرا که آنچه تا کنون باید گفته می شد ، آنقدر گفته و شنیده شده است که اهالی دنیای مجازی دیگر نه رغبتی به خواندن مطالب تکراری و نه شوقی به نوشتن دارند اگر چه به باور دوست و هم قبیله ام هستند گروهی هم که جنون نوشتن دارند.و می نویسند تا مبادا از ننوشتن و نگفتن منفجر شوند. اما به نظر نگارنده آن ها هم نیز ، به دور تسلسلی گرفتار آمدند که خود از آن بی خبرند مانند همه ساکنان این گستره تاریخی که عمری است در گرداب تکرار وقایع سرنوشت ساز ، گرفتارند که یا به روی مبارک خود نمی آورند چرا که با خشکیدن نبوغ و استعداد و همت وتوکلی که منجر به تحولی گردد ، دیگربه نا باوری رسیده اند و بیم آن دارند که مبادا با هوشیار بودن و درک وضعیت موجود به عذابی بس عظیم تر گرفتار آیند ، و از این روبا توسل به همان ضرب و المثل شیرین پارسی به این دلخوش دارند که کاچی به از هیچی است ، بعبارتی همین دور تسلسل را عشق است هر چند بیهوده باشد لا اقل از عاقبت کار باخبر یم هر چند به ظالمات شب سیه باشد که هر چه باشد ، ارثیه نیاکانمان است ، و یا شق دومی وجود دارد که خوش باورانه بگوئیم ، مسخ شده ایم و غافله به دور مانده ایم و هنوز نمی دانیم چه بر سر مان آمده و خواهد آمد و پس از گذشت سی سال ، درست مانند آن هم وطن شیرازی را می مانیم که در روز های اول انقلاب ، از تغیرات و تحولات ناشی از انقلاب گیج و منگ به یکی از کتاب فروشی های جلوی دانشگاه می رود و می گوید "آغوی کتاب فروش یک کتاب بده بخونم ببینم چطو شد که ایطو شد ؟ " . و تعجبی هم ندارد که چند قرن بعد ، مورخی مانند ابن عربشاه تاریخ نگار معروف دوره تیموری که فتنه مغول را در ایران دیده و جان سالم بدر برده بود ، پیدا شود و همچون او که ازحمله مغول نوشته است ، او هم در یک جمله کوتاه و مختصراز این زمان اینگونه بنویسد که : آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند . الغرض جدا از بی رغبتی قلم بدستان دنیای مجازی که حتی موسم انتخابات هم انگیزه ای را برای نوشتن ایجاد نمی کند ( که البته با تهدید وزیر ارشاد ، نباید هم رغبتی به نوشتن در مورد انتخابات ایجاد نماید ) اساسا بغیر از گروهی سر خوش که برای راه یافتن به خانه ملت ، خود را مشغول این شعبده کرده اند این بی میلی نه تنها در دنیای مجازی که در دنیای حقیقی این کهنه دیار به وضوح دیده می شود و دیگر مردم همچون سال های گذشته که در چنین ایامی در کوچه و بازار و حتی در عزا و عروسی ، در مورد انتخابات با یکدیگر به بحث و مجادله و ایضا مناظره می پرداختند ، اکنون چنان از این واقع بی خبر و دلزده اند که تنها با شنیدن اخبار ی چون برگذاری یکصدمین سال تولد حجه الاسلام فلسفی همان وعاظ و منبری معروف و محبوب تهران ، توجه ای به مسائل روز کشور می کنند آن هم نه برای طول عمر یک واعظ که قریب به اتفاق عمر نوح دارند ، بلکه برای تداعی نقلی است که هر گاه نام این واعظ معروف به میان می آید ، نا خود آگاه آن حکایت در اذهان ملت تازه می گردد که در زمانی نه چندان دور، در رسانه ای هم چون رادیو ، برای التزام مردم به نظام شاهنشاهی ، واعظی با فریاد خطاب به مخالفان شاه می گفت ، وقتی ماهی ها شاه دارند ، زنبور ها شاه دارند ، چگونه است که ما نباید شاه داشته باشیم ؟ از چنین اخباری که بگذریم ، خبر های حاشیه ای انتخابات همچون تصویب نرخ بنزین آزاد ، آن هم پس از پایان شعبده انتخابات ، ، برای ملت جالب و شنیدنی است تا مردم را از آنچه گذشته است ، خواب نمایند و گرنه برای ملتی که به تجربه می دانند از هم اکنون بیش از نیمی از کرسی های خانه ملت رزرو گردیده ، و کار با ائتلاف چند نفری که در دور تسلسل قدرت در سی سال گذشته به نوعی صابونشان به تن ملت خورده ، که سر حمع تعدادشان به 25 نفر نمی رسند و امید دارند در صورت عنایت عالیجنابان به زور تعدادشان به 30 نفر برسند ، درست شدنی نیست ، حتی اگر شهردار محبوب گذشته بلدیه تهران جناب کرباسچی در جمع دانشجویان افاضات فرمایند که با اقلیت هم می توان در خانه ملت موثر بود که بی شک مزاح امیر کبیر زمانه با دانشجویان بوده است که بادر نظر گرفتن همه آنچه گفته آمد ، دیگر انگیزه ای برای حضور در پای صندوق های رای خواهد ماند ؟ که تصور غیر از این ، کودک فریبی ملت همیشه در صحنه را می ماند ، آن هم وقتی امام جمعه ای ( آ...صدوقی امام جمعه یزد ) در جمع اقشار مختلف مردم و در مسجد ، ندامت گونه و با شرمساری می گوید : متاسفانه در جريان پيگيري رد صلاحيتها بارها به من دروغ گفتندو تاکنون هر حرفی زده ام هیچ اثری نداشته است. از انتخابات که بگذریم بحث شیرین انرژی هسته ای هم همچون دیگر موضوعات مطرح جامعه امروز ، داستان کهنه ای را می ماند که شنیدنش هم دگرگونگی مزاج را باعث می شود هر چند در سر تیتر خبر ها آمده باشد که سومین قطعنامه را هم بر علیه سیاستگذاران امروز این آب و خاک تصویب کردند ، تو گویی خبر زائیدن جنیفر لوپز را به مردم ناباور به سیاست وسیاست بازان را می دهی ، که بی تعارف نعوذ با الله اگر خدا هم از آسمان ظاهر شود و بگوید ، آی مردم ستمدیده ایرانی ، پایان شب سیاهتان از این پس سپید است ، نه تنها باور ندارند که از خدا خواهند پرسید از کدام فلق و از کدام جهت این سپیدی می تابد ، تا بر خلاف جهت آمدن آن ، کوله بار خود بر داریم و دور شویم تا مبادا این سپیدی هم به نوعی کلاه بزرگتری باشد . حال تا نگوئید این همه آیه یاس چرا ؟ بحث شیرین انرژی هسته ای را یه رغم صدور قطعنامه سوم ، به خواست دولت مهرورزکه پرونده این تحفه را یک طرفه در آژانس بین المللی هسته ای مختومه اعلام داشته ، ما هم از آن می گذریم تا متهم به سیاه نمایی نگردیم و از زوایه دیگر مانند مقوله هنر به ادامه بحث می پردازیم تا از این زوایه هم ریشه یاس ودلزدگی مردم این کهنه دیاررا ازآنچه تا کنون بر او روا داشته اند بنگریم با این نشانی که ایرانی جماعت هنر پرور ،هرگاه خواسته باشد از نگون بختی خود بنالد یک راست بسراغ اشعاری می رود که لا اقل چند قرن از زمان سرودن آن گذشته باشد و به ندرت از شاعران معاصر برای عقده گشایی ، شعری می خواند ، آیا این خود نشانی از دور تسلسل نگون بختی ملتی نیست که حتی اشعاربه قدمت چند قرن شاعرانش هم ، همه حکایت از نگون بختی ملتی دارد که خود مسبب تیره روزی خود بوده است ؟. برای نمونه ، بسیاری ادیب الملک فراهانی شاعر را که متخلص به امیری است نمی شناسند اما یکی از اشعار این شاعر آنقدر برای سالخوردگان ، خاصه آنانیکه موی در آسیاب عمر سپید کردند آشنا است که آن را از بر می خوانند ، شعری که شاعر آن ، سال ها قبل با بیان بسیار بلند ، ناله ها و شکوه های مردم این کهنه دیاررا چنین سروده است : مرغان بساتین را منقار بریدند اوراق ریاحین را طومار دریدند گاوان شکم خواره به گلزار چریدند گرگان زپی یوسف سیار دویدند تا عاقبت او را سوی بازار کشیدند یاران بفروختند ش و اغیار خریدند آخ ز فروشنده و دریغا ز خریدار افسوس که این مزرعه را آب گرفته دهقان مصیبت زده را خواب گرفته خون دل ما رنگ می ناب گرفته وز سوزش بت پیکرمان تاب گرفته رخسار هنر گونه مهتاب گرفته چشمان خرد پرده زخوناب گرفته و الخ به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شما
|