:: درباره من ::

در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات بمانم.


Balatarin

ghatar.com

Baznegar

:: روزگار ما ::

صفـــحه اصلي

پسـت الكترونيك 1

پسـت الكترونيك 2

عکاســخانه




:: آرشـيو ماهـانه ::

June 2004

July 2004

August 2004

September 2004

October 2004

November 2004

December 2004

January 2005

February 2005

March 2005

April 2005

May 2005

June 2005

July 2005

August 2005

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006

March 2006

April 2006

May 2006

June 2006

July 2006

August 2006

September 2006

October 2006

November 2006

December 2006

January 2007

February 2007

March 2007

April 2007

May 2007

June 2007

July 2007




آقا رحمت، مجموعه يادداشت‌هاي طنز بيژن صف‌سري


:: لينک ها ::






نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ ©
با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی
بلامانع است      
web tracker


كتاب ايران


 


Tuesday, October 26, 2004

نمی پرسی چرا........


نمی پرسی زفریادی

که پنهان در گلو دارم

نمیدانی چرا بر لب ،

مهر خاموشی ز بیم آبرو دارم

میان خنده میگریم

زبخت خود شدم حیران

که فردایی چرا غمگین ،

ز رنج بی شمار دارم


نظر شما

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

1 نظر شما


Saturday, October 23, 2004

كاش ميشد هميشه بموني


توي آبي چشما ت ،
زلا ل عشقو مي بينم
از توي باغچه ي دستات
غنچه ي عشقو مي چينم
تو مثل بارون رحمت ،
واسه هر كوير خشكي
تو پشيموني و ندامت،
تو همون قطره ي ا شكي
تو مثل جنگل هاي سبز شمال
پر رمز ي ، پرراز و نيازي
واسه عابد تشنه ي كمال
تو همون سجاده ي نمازي
اما حيف ، كاش ميشد هميشه
تا قيامت ، تو كنار من بموني
براي شبهايي كه صبح نميشه
واسه بيداري چشمام ،
تو لالايي بخوني .


بشنوید


نظر شما

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

0 نظر شما


Saturday, October 16, 2004

سه اپيزود از اهم اخبار امروز

اپيزود اول:
نقل است بعد از فرار امير لشكر آيرم ، رئيس نظميه ي رضاشاه ، و افشاي فساد مالي او ، روزي رضا شاه از محمود جم نخست وزير خود پرسيد چرا مرا از فساد هاي آيرم با خبر نساختي تا او اينچنين با پول هاي كه برداشته و از كشور خارج شده ، به ريش ما نخندد ؟ جم در جواب گفت : قربان كسي جرات نداشت كه بگويد .
رضاخان لحظه اي به فكر فرو مي رود و سكوت مي كند و سپس ميگويد ، جاي حاجي ( مخبر السلطنه ) خالي كه اگر بود يك روز صبح كه شرفياب مي شد ، دستهايش را به هم مي ماليد و مي گفت ، مبارك است انشا الله .... مبارك است ، و آنقدر اين جمله را تكرار ميكرد تا از او بپرسم ، چي مبارك است ؟ آن وقت او مي گفت ، پرده هاي جديدي كه فرموديد از آلمان خريدند ، آن وقت من مي فهميدم كه آيرم به اسم خريد پرده براي كاخ هاي سلطنتي ، پارچه هايي را از خارج وارد كرده و ماليات وعوارض نداده و كلي هم سود برده است . به نوشته ي مسعود بهنود كه اين حكايت را در كتاب شايد حرف آخر خود آورده است ، رضا شاه وقتي اين سخن را مي گفت ، همه ي روزنامه ها به فرمان رضا خان توقيف و سانسور بر همه جا حاكم بود ، و رضا خان قلدر به عقلش نمي رسيد كه براي با خبر شدن از حقايق ، راههاي ديگري هم وجود دارد .
نامه ي اخير يكصد و سه تن از چهره هاي سياسي و فرهنگي كشور به رهبر ، بي گمان در اين برهه از تاريخ كه ديگر نه نظام پادشاهي و نه رضا خاني وجود دارد، حكم همان حقايق گويي حاجي مخبر السلطنه را دارد ، اگر چه در اين نامه ، براي باز گو كردن حقايق ، همچون حاجي به كنايه و طنز متوسل نشدند، بلكه با صراحتي كه نشانه ي تعهد و رسالت اصحاب انديشه و قلم است ، آنچه بايد ، گفته آمد چرا كه تجربه ي تاريخي ، دست مايه ي اينگونه عريضه نوشتن ها ، و اطلاع رساني ها گرديده تا پس از اين هرگزهيچ مسئولي با توسل به بي خبري از آنچه بر مردم روا ميدارند، تبري نجويد ، خاصه كه عصر ، عصر ارتباطات و اطلاع رساني است و سال هم سال پاسخگوييست.

اپيزود دوم :
در ماههاي پاياني رژيم سلطنتي ، با روي كار آمدن شريف امامي ، چند نفري از رجال قديمي مانند محمد علي مسعودي وارد صحنه شدند تا بلكه توسط افرادي چون سليمان بهبودي كه از ابتداي به قدرت رسيدن رضاخان با او بوده و عملا كار ارتباطات مردمي در دستگاه سردارسپه و بعد ها در دربار پهلوي را بعهده داشت ، بتوانند باز هم به همان سبك و سياق قديم كشور را اداره كنند ، اما وقتي بعد از سالها به سراغ آن فراموش شده ( سليمان بهبودي ) رفتند ، او را در بستر احتضار يافتند، پير مرد وقتي ماجرا را شنيد لبخندي زد و به پيام آوران گفت داروهاي سنتي هم مانند دارو هاي جديد ، تاريخ مصرف دارد ، مدتي كه در پستو بمانند ، خاصيت شان را از دست ميدهند ، امروز ديگر شير خشت و تر نجبين ما اثري ندارد و با اين گفته ، آمدن دوباره به صحنه را نپذيرفت و دست رد به سينه دعوت كنندگان خود زد.
اصراري كه سران اصلاح طلب براي كانديد شدن مير حسين موسوي براي پست رياست جمهور ي داشتند ، حكم همان توسل به داروي سنتي را داشت كه با سالها در پستو ماندن ، ديگر خاصيتش را از دست داده است ، طرفه آنكه به نوشته ي صادق زيبا كلام در روزنامه ي شرق روز پنجشنبه 23 مهر ماه جاري ، نخست وزير خط امامي سال هاي اول انقلاب ،اگر هم دست رد به سينه ي مشتاقان امروز خود نمي زد، هيج برنامه و استراتژي تدوين شده اي از سوي هيچ يك از دعوت كنندگان خود، در دست نداشت تا بتواند به پشتوانه ي آن برنامه و استراتژي ، بعنوان " شخص دوم " نظام ، بر صندلي بي افتخار رياست جمهوري تكيه زند ، خاصه كه آن صندلي به بركت عملكرد صاحب فعلي خود،آنچنان بي اعتبار گشته كه شوق نشستني را در هيچ عاقلي بر نمي انگيزد وگذ شته از همه ي آنچه گفته آمد :
طلب منصب عالي نكند صاحب عقل
عاقل آنست كه انديشه كند پايان را

اپيزود سوم :
مي گويند خانه مرحوم آشيخ حسين لنگراني در گلوبند ك ، كوچه ي سابق مرحوم حاج شيخ فضل الله نوري بود كه هر كسي به ديدار ايشان مي رفت در اتاق نشيمن چند خوشه ي گندم را مي ديد كه به ديوار آويخته بود و زير آن كاغذي به ديوار نصب شده بود كه با ماژيك رنگ قرمز مطالبي نوشته شده بود به گونه اي كه توجه هر تازه وارد و ببينده را بخود جلب ميكرد تا جائيكه مجبور به پرسش مي شدند ، آن وقت بود كه مرحوم لنگراني با حوصله و آب و تاب زياد توضيح ميدادند كه اينها خوشه هاي گند مي است كه روي پشت بام خانه ي ايشان از وسط كاهگل ها روئيده است در حاليكه كاهگل جاي مناسبي براي رشد گندم نيست ، وقتي بر فراز خانه ي يك ايراني ، آن هم از ميان كاهگل اين خوشه هاي بزرگ گندم مي رويد ، نا گفته پيداست كه اين كشور ، براي كشاورزي و گندم كاري ، خاك بسيار مساعد و حاصلخيزي دارد ...........و آنگاه گريز ي به مسئله ي واردات گندم در آن زمان مي زد و مي گفت ، آيا ننك نيست در كشوري كه چنين خوشه هاي شاداب و بلند گندم روي كاهگل خانه ها سبز مي شود به جاي تقويت كشاورزي ، سالانه اين همه ارز براي واردات گندم به خارجيان ميدهيم ؟ و وارد كننده ي آن هستيم ؟......
بي گمان اگر مرحوم لنگراني تا كنون زنده بود و اين دوره از تاريخ اين بلاد اسلامي را تجربه ميكرد ، شايد آن پرسش تاريخي خود را در ارتباط با خروج ارز و سرمايه ي ملي ، با طرح اين پرسش تغير ميداد كه آيا ننگ نيست در كشوري كه آمار بيكاران و فقيران آن هر روز رو به افزايش است با خروج ارز و سرمايه ي ملي خواهان دست يابي به تكنولوژي هستيم كه براي داشتنش اين چنين تماميت ارضي و استقلال كشور را به خطر انداخته ايم ؟ آيا آن بهتر نبود كه ، ابتدا در جهت ايجاد اشتغال زايي وگذاشتن لقمه اي نان در سفره ي گرسنگان ، سرمايه گذاري ميكرديم و پس از آن تحفه ي انيشتن را خريدار مي شديم ؟........شايد طرح اين پرسش در اين برهه از زمان ، حتي اگر از سوي يك عالم روحاني مطرح شود ، جايز نباشد و پرسشي بيهوده به نظر آيد اما از آنجا كه شايد طرح يك پرسش حتي نابجا ممكن است باعث تحولي گردد ، بازگو كردن اين پرسش كه امروز اذهان عمومي اين آب و خاك را بخود مشغول ساخته است آنقدر ها هم بي ربط نباشد ، آنچنانكه طرح يك پرسش به ظاهر ساده ، باعث تحول عظيمم در زندگي يك دانشجوي فلسطيني شد ، و حكايت آن از اين قرار است كه ميگويند در اوايل انقلاب وقتي ياسر عرفات به ايران آمده بود ، در جمعي از انقلابيون گفته بود ، زندگي من با يك پرسش و توصيه تغير يافت و آن در زماني بود كه در يكي از سفر هاي نواب صفوي ( رهبر فدائيان اسلام ) به سوريه با او ملاقات كردم ، گويا در آن ديدار نواب از عرفات پرسيده بود كجايي هستي ؟ عرفات گفته بود فلسطيني ، نواب مي پرسد اين جا چه ميكني ؟ عرفات در جواب گفته بود دانشجوي رشته ي فيزيك هستم ، نواب با پوزخندي مي پرسد در حال حاضر فلسطين به دانشجوي فيزيك احتياج دارد يا چريك ؟..... ............ وعرفات مي گويد از آن روز با همين يك پرسش زندگيم تغير يافت ، سخن كوتاه ، به اميد آنكه شايد اين پرسش هم ، تحولي را باعث آيد ، بد نيست اين سوال را پرسيده باشيم كه آيا امروز مردم اين كهنه ديار به كار و نان بيشتر محتاجند يا تحفه ي انيشتن .

لینک در گویا




نظر شما

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

0 نظر شما


Tuesday, October 12, 2004

مصلوب دار عشق


خواب آب دیدن
دعای دریا شنیدن
کار من است
نامه از نور نوشتن
ترانه و غزل سرودن
پیشه ی من است
مصلوب دار عشق شدن
ضجه ی بی امان زدن
طا لع من است
شبگرد کوی یار شدن
مویه از فراق زدن
سهم من است
حصار شکسته ی غم
بی حضور همد م
خانه ی من است

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

0 نظر شما


Thursday, October 07, 2004

سنگ آسیاب در مشت نمی گنجد

از مولانا در فیه ما فیه نقل است که مردی پسرش را به آموختن علم نجوم و رمل ، نزد استاد فرستاد ,و روزی برای امتحان پسر, انگشتری در دست پنهان کرد و پسر را گفت رمل بینداز و بگو چیست ؟ پسر رمل انداخت و گفت , گرد است , و معد نی است , سوراخی هم در میان دارد , پدر گفت نشانه راست گفتی اکنون حکم کن که چه چیز است , پسر پس از اندیشه ی بسیار گفت , می باید سنگ آسیاب باشد , پدر آهی کشید و گفت , نشانه ها دقیق دادی از غایت علم اما افسوس این قدر ندانستی که سنگ آسیا در مشت نمی گنجد.حال حکایت جماعتی است که بقول زنده یاد استاد فروزانفر زهر شکر آلود سیاست را چشیده اند, وبهر طریق درد را شناخته اما علاج درد نمی دانند و به غلط هر از گاهی نسخه ایی برای مردم گرفتاربه درد می پیچند که جز شدت درد شفایی ندارد.
بیاد تان می آورم حکایت غائله ی جمهوریت رضا خان را که در آغاز, ادعای ریاست جمهوری داشت که از روشنفکر تا عالمان دینی به مخالفت با او بر خاستند از جمله مدرس , که از پی چنین مخالفت هایی , عاقبت به دستور رضا خان قلدر, در زندان کاشمر به قتل رسید , الغرض رضا خان و سر دار سپه آن روز و رضا شاه بعد , برای به کرسی نشاندن نیت خود ( کسب قدرت ) به قم می رود تا جلب رضایت علمای وقت که نقش روشنفکران جامعه را هم داشتند , بدست آورد که از قضای روزگار علما و مجتهدین برای او چراغ سبز نشان میدهند که ملک الشعرای بهار در شعر " دریغ از راه دور و رنج بسیار " اشاره ای به آن سفر داشته , اما آن چراغ سبز علما , نه برای رئیس جمهور شدن رضا خان بلکه برای پادشاهی او بود چرا که جمهوریت را برابر با نفوذ کمونیست و اشاعه بی دینی می پنداشتند .
دکتر مهدی حائری یزدی ( آقا زاده ی مرحوم آ......حائری یزدی بنیانگذار حوزه ی علمیه ی قم) که از علمای تحصیلکرده ی هاروارد و مدرس آکسفورد بودند , نقل حکایت ملاقات رضاخان با سه تن از علمای مطرح آن زمان را در کتاب خاطراتش که اخیرا توسط نشر نادر چاپ و منتشر شده است ,این چنین آورده است که " بله , مرحوم برادرم برای من نقل کرد که این ملاقات در خانه ی پدرم واقع شد و داستانش را هم خیلی ها میدانند , و آن از این قرار است که در آن تاریخ در شیعه سه نفر مرجع بودند یکی پدرم ( آ.......حائری یزدی بنیانگذار حوزه ی علمیه ی قم ) که بیشتر مردم ایران مقلد ایشان بودند و دو نفر از آقایان علمای دیگر , یکی مرحوم آقا میرزا حسین نائینی و دیگری مرحوم آقا سید ابوالحسن اصفهانی که هر دو ایرانی الاصل , ساکن عراق , اما در زمان تسلط انگلیسی ها بر عراق , به ایران تبعید شده بودند..........." باری در آن ملاقات تاریخی آن سه عالم مرجع شیعه , تصمیم میگیرند که رضا خان , شاه باشد اما نقش دیوار . یعنی بصورت سنبلیک فقط شاه باشد که نه تنها این خواسته تحقق نیافت بلکه حکم همان نسخه ی غلطی را داشت که پنجاه سال بر ماندگاری درد بر تن جامعه ی در جستجوی علاج , باقی نهادند و این چنین اشتباهاتی در همه ادوار تاریخ این کهنه دیار بوده و هست چرا که بقول یکی از فرزانگان عالم اندیشه ( فردریگ جیمسون ) تعریف روشنفکر درجامعه ی جهان سوم , همواره یک مقوله ی سیاسی بوده و همین باعث تباه شدن نقش و جایگاه این قشر در جامعه شده است , به دیگر سخن روشنفکران جهان سوم در قالب و اندازه هایی که در تعریف از اندیشمندان وجود دارد هرگز نگنجیده و بیشتر در ورطه ی سیاسی غلطیده اند .و از همین رو است که در وانفسای تاریخی امروز این آب و خاک , هرکه با مدالی از روشنفکری که به گزاف برسینه دارد , برای علاج درد این جامعه مبتلا به درد , نسخه می پیچد که جز شدت درد شفایی ندارد از آن جمله می توان به جریان هشت ساله ی اخیر اصلاح طلبی اشاره داشت که اگر نسخه ی غلط نباشد, مسکنی بیش نبود ,و ایضا دیگر نسخه هایی که هر روز برای ملت هاج و واج مانده ی این دیار , از داخل و خارج تجویز می شود که آخرین نسخه , همین ماجرای هخا است و ........الخ.
و اما این نسل آلوده به درد مزمن تاریخی چه میکند و تا کنون چه کرده است ؟, جز صبوری و تحمل و یا هر از گاهی بدنبال باد بی نشان رفتن ,چه کرده , جز لعنت فرستادن به تاریکی ؟ , که روشن کردن شمع را هرگز نیاموخته , نسل امروز هم همچون نسل پیشین خود طفل ابجد خوانده ا ی را می ماند که هنوز باید بیاموزد که سنگ آسیاب در مشت نمی گنجد.

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

0 نظر شما