|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Saturday, May 21, 2005
در تاريخ آمده است که وقتی فريدون جهان را در ميان سه پسر خود تقسيم کرد ايران را به کوچکترين پسر ، ايرج، که نامش هم ريشه ی ايران است ، سپرد و چون ايران سرآمد کشور ها شد برادران بر او رشک بردند و او را کشتند و سپس افسانه ريختن خون بی گناهی که سياوش نام داشت آغاز گرديد تا کنايه ای باشد بر جنگ داد و بيداد که تا امروز باقی است زيرا درختی که از خون سياوشان روئيد ، هر چه آن را بريدند ، از نو سر زد وتو گويی اين حکايت قبيله قلم بدستان است که همچون دشتی از شقايق روئيده اند تا همواره باقی بمانند به حضرت معنا قسم وقتی واژ ها را اين چنين ناتوان از توصيف آنچه بر اهل قلم و آگاهی , از آغاز تا به امروز گذشته است , می بینم ، از تکلم خود شرمگينم چه رسد به زنده بودنم . بعد از اخراج خبرنگار پارلمانی یکی از روزنامه ها از خانه ی ملت , آنهم به دلیل انجام رسالت اطلاع رسانی , گمان آن می رفت که از سوی مسند نشینان خانه ی ملت , باز هم چنین هتک حرمتی به اهالی قلم بدست مطبوعات تکرار گردد چرا که آنکه نه به رخصت و انتخاب مردم در خانه ملت نشسته است خود را وام دار قدرت می داند نه ملت . بی اغراق امروز هر قلم بدستی از اهالی مطبوعات این آب و خاک وقتی به آنچه بر هم قبیله گانش از آغاز تا به امروز روا داشته اند می اندیشد و به بیاد آزاد مردان در اسارات چون اکبر کنجی می افتد که در آستانه شصتمین ماه اسارتش باز هم برای دادخواهی به اعتصاب غذا دست می زند از آینده ی خود بیمناک می شود و با خود این شعر را زمزمه میکند که ای قلم تا می توانی در قلمدان صبر کن یوسف آسا در کنج زندان صبر کن و شاید هم با شنیدن ماجرای توهین نماینده مجلس هفتم به هم قبیله اش با خود میگوید چنان طلوع کند آفتاب هستی ما که ياد کس نکند از زمان پستی ما پس از پیروزی انقلاب از همان آغاز تحریر قانون اساسی که آزادی های مشروح را برای روزنامه ها و جراید وبه طبع آن برای روزنامه نگاران و محرران مطبوعات , روا دانست و جایز شمرد , و همگان به خوش باوری در انتظار لمس آن آزادی مشروح بودند , با اولين پرتو افكني احرار جرايد ، اخم بر جبین مخالفان آزادی قلم نقش بست تا بدانجا که در طی 26 سال آنچه در توان داشتند بر اهل قلم به نا حق روا دانستند تا به امروز که در خانه ی ملت گریبان روزنامه نگار می گیرند و ناسزا می گویند تو گویی, جدال دوزخیان جهل و نادانی با مشعل بد ستان آگاهی است . نقل حکایت قلم بدستان مطبوعات امروز این کهنه دیار نقل حکایت آن مردی است كه نام فرزندش را " صولت " نهاداما پس از رشد فرزند، از اينكه او را به اين نام بخواند ،دچار ترس و وحشت مي شد آنچنانکه گویی امروز مسند نشینان خانه ی ملت از نام روزنامه نگار به وحشتند که او را این چنین به باد ناسزا و ضرب و شتم قرار می دهند اما غافل آنکه : محتسب فتنه در اين شهر زمن ميداند ليک من اين همه از چشم شما می بينم لینک در گویا
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شما
|