|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Thursday, January 26, 2006
امروز صبح هم طبق معمول كه از خواب بيدار شدم يك راست رفتم سراغ كامپيوتر تا به سايت روزنامه سر بزنم كه مباد "ايران ما " هم فيلتر كرده باشند اما با ديدن سايت روزنامه خيالم راحت شد ، رفتم سراغ مسنجرم تا پي ام ها را چك كنم كه ناگهان چشمم به پيام روزبه مير ابراهيمي افتاد كه خبر بازداشت آرش سيگارچي را داده بود ، پشت كامپيوتر خشكم زد ، وقتي هم بخودم آمدم دستپاچه بودم نميدانستم چكار بايد كرد، نا خود آگاه رفتم سراغ سايت روزنامه ، تا اين خبر ناگواررا كه نه تنها براي من ، بلكه براي همه آنهايي كه آرش را از نزديك مي شناختند ، تاثر انگيز است ، به اطلاع همه برسانم و مطلب زير را نوشتم و در روزنامه گذاشتم ، .......... حال چه بايد كرد؟ آرش سيگارچي بازداشت و به زندان رشت منتقل شد آرش سيگارچي همكار روزنامه " ايران ما " بازداشت شد .به گزارش سايت روزنا ساعاتي پيش آرش سيگارچي ، سردبير روزنامه "گيلان امروز" که حکم دادگاه تجديدنظرش هفته جاري صادر و به سه سال زندان محکوم شده بود به زندان رشت منتقل شد. آرش سيگارچي که در حکم بدوي به 14 سال زندان محکوم شده بود در دادگاه تجديدنظر محکوميت اش به سه سال کاهش يافته بود. وي امروز و براي ايلاغ حکم به دادگستري استان گيلان مراجعه کرده بود که بازداشت و به زندان منتقل شد. اين در حالي است که هنوز فرصت اعتراض به حکم براي اين روزنامه نگار باقي مانده است . آرش سيگارچي سردبيری گيلان امروز و وبلاگ نويس پنجره ی التهاب که در ٢٧ دی ماه سال 83 توسط وزارت اطلاعات بازداشت شده بود در ٤ اسفند در دادگاه انقلاب اسلامي استان گيلان به ۱٤ سال زندان محکوم شد. اين روزنامه نگار ٢٨ ساله با اتهامات نظير " جاسوسي و توهين به رهبري" به ۱٤ سال زندان محکوم شده بود . اما در اصل "جرم" او فعاليت های مطبوعاتي و وبلاگ نويسي و مصاحبه با راديو فرداست. آرش سيگارچي از پنج سال پيش سردبيری گيلان امروز را بعهده داشته و همزمان ياداشت هايش را در وبلاگ پنجره ی التهاب منتشر مي کرد. وی روزنامه نگاری جدی و مسئول است که به انتقاد از عملكرد هاي مغاير با قانون اساسي مي پرداخت و از جمله کساني بود که شجاعانه از روزنامه نگاران در بند شده به ويژه دو همکارش روزبه مير ابراهيمي و شهرام رفيع زاده آن زمان كه در بازداشت بسر مي بردند دفاع کرد. وی در اواسط شهريور ماه سال گذشته نيز چند روز پس از آن که در وبلاگ اش خبر گردهم آيي خانواده های زندانيان اعدام شده در سال ٦٧ در گورستان خاوران را منتشر کرده بود، توسط وزارت اطلاعات احضار و چند روزی بازداشت مي شود . و پس از آن اين روزنامه نگار تحت فشار مداوم نيروهای امنيتي قرار داشت.تا آنكه بازداشت و به 14 سال زندان محكوم مي گردد ، اما پس از 60 روز به قيد قرار وثيقه سنگين يك ميليارد ريالي از زندان آزاد شده و در طول يكسالي كه بيرون از زندان بود مدام دل شوره ي حكمش را داشت .چون به تازگي همسر آينده اش را انتخاب و نامزد كرده بود . آرش سيگارچي پس از آزاد شدن از زندان مدت كوتاهي با روزنامه ابتكار هماري داشت و بعد از آن يكي از ياران و همكاران پرتلاش وصديق "ايران ما " بود . آرش سيگارچي در آخرين مطلبي كه در وبلاگ اش پنجره التهاب نوشته است ضمن تشريح چگونگي شكستن حكمش از 14 سال به 3 سال ، نوشته است : ![]() گویا حتما باید این یکسال سپری می شد تا حکم من هم در دادگاه تجدیدنظر به سرانجام برسد.اواخر هفته گذشته به رشت رفتم تا از وضع پرونده ام که در دادگاه تجدید نظر استان گیلان مطروح است مطلع شوم که خبر دادند حکم من به شرح زير صادر شده است :دادگاه تجدید نظر محکومیت «آرش سیگارچی» ، روزنامه نگار و وبلاگ نویس را از 14 سال به 3 سال کاهش داد. وی با تایید این موضوع گفت : ابتدای هفته به دادگاه مراجعه کردم که به من اعلام شد حکم شعبه اول دادگاه تجدیدنظر در مورد پرونده صادر شده است. وی از اظهار نظر بیشتر در مورد پرونده اش خودداری کرد. بهمن ماه سال گذشته ، شعبه سوم دادگاه انفلاب استان گبلان ، «آرش سیگارچی» ، سردبیر روزنامه گیلان امروز را به 14 سال زندان محکوم کرده بود. اتهامات وی توسط این دادگاه «همکاری با دولت متخاصم آمریکا از طریق مصاحبه با رادیو فردا» ، «توهین به رهبری» ، «تحریک مردم به قصد برهم زدن امنیت کشور» و «فعالیت تبلیغی علیه نظام جمهوری اسلامی ایران» اعلام شده بود. «سیگارچی» پس از 60 روز بازداشت با وثیقه 1 میلیارد ریالی آزاد شد و پس از آن به همراه وکلایش در دادگاه تجدیدنظر حضور یافت. این دادگاه در نهایت هفته گذشته با صدور رای ، سیگارچی را از اتهام «همکاری با دولت متخاصم» و «تحریک مردم به قصد برهم زدن امنیت کشور» تبرئه نمود تا به ترتیب 10 و یک سال از محکومیت وی کاسته شود. این دادگاه همچنین دو اتهام دیگر آرش سیگارچی (توهین به رهبری و فعالیت تبلیغی علیه نظام جمهوری اسلامی ایران) را تایید کرد تا وی مجموعا به سه سال زندان محکوم گردد. آرش سیگارچی ، 27 ساله ، سردبیر سابق روزنامه گیلان امروز و نویسنده وبلاگ پنجره التهاب (www.sigarchi.com) است. آرش سپس در انتهاي نوشته اش آورده است : نمی دانم خوشحال باشم یا ناراحت. از یکسو آن حکم 14 ساله که به نظرم اساس و بنیانی نداشت نقص شده و از سویی بنابر این حکم باید به 3 سال زندان بروم. امیدوارم بتوانم با استیناف به دیوان عالی کشور ، این سه سال را هم به خیر بگذرانم ..... برایم دعا کنید
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شماWednesday, January 18, 2006
بلاخره فرصتي پيش آمد كه بعد از مدتها در وبلاكستان گشت و گذاري داشته باشم ، اما وبلاك شهر را هم خموش و بي تحرك ديدم ، حالا دليلش چيست نميدانم اما
در مورد اهالي وبلاگستان اين سامان ميدانم كه بي دل و دماغ بودنشان بي ربط به بيماري افسردگي كه در كل جامعه اپيدمي شده است ، نيست از همين رو اهالي وبلاكستان داخل كشور هم از اين بلا مستثني نيستند . و بالطبع دل و دماغي براي وقت گذاشتن در وبلاگستان ندارند البته هستند كساني كه براي فرار از افسردگي ، خود را با كار زياد سرگرم مي كنند و كمان دارند با كار تراكتوري الزاما درآمد بيشتري خواهند داشت و در نتيجه با خرج كردن بيشتر مي توانند خود را خوشحال كنند تا افسردگي نگيرند غافل كه خود بيش از همه دچار اين بلا هستند خاصه وقتي حاصل آن همه كار تراكتوري را باز هم جوابگوي هزينه ها ي زندگي در اين ديار مهروزي نمي بيند . تا نگوئيد كه اي بابا تو هم مدام در حال نق زدن و آيه ياس خواندن هستي ، از شادي هاي اين مردم افسرده هم حكايتي دارم شنيدني اين خبر را بخوانيد: " در تالار(شب طلايي) شهر قدس شهريار، در حضور 600ميهمان اميرحسين 6 ساله و هانيه 4 ساله با همنامزد شدند. اين دو كودك عروس و داماد با تصميمخانوادههاي خود، با هم نامزد شدند;... روز جشن تمامي ميهمانها،خبر نداشتند كه به چه دليل كارت دعوت به دستشان رسيده است و همه از يكديگر ميپرسيدندكه چه خبر است؟ اما با ديدن عروس و دامادكوچولو از تعجب بر صندليهايشان ميخكوبشدند عروس و داماد در حالي كه در كنار يكديگر راهميرفتند، وارد سالن جشن شدند و هر يك بررويجايگاه مخصوص خود نشستند و با لبخند بهميهمانهايي كه از تعجب دهانشان باز مانده بود نگاه مي كردند به باور نگارنده اين سطور ، اين هم يكي از شادي هاي مردم افسرده اي است كه پاسخي براي چرايي بي انگيزه بودنشان در زندگي نمي يابند و از افسردگي خود غافلند ، و از همين رو با چنين اقدامات عصر حجري دو كودك معصوم را كه معلوم نيست در آينده وقتي بزرگتر مي شوند آيا رغبتي به زندگي با هم داشته باشند يا نه ، با هزينه هنگفت (پذيرايي از 600 ميهمان ) نه تنها براي خودشان شادي كاذب فراهم مي كنند كه ششصد نفر را هم به اصطلاح فرنگ رفته ها سورپرايز كردند . اين چه استغناست يارب وين چه قادر حكمت است كاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شماFriday, January 13, 2006
در چند روز گذشته آنچه در صدر اخبار جهان قرار گرفته، تصمیم گیری جهانیان نسبت به وضعیت ایران برای از سر گیری تحقیقات هسته ای ایران است، که اگر چه امروز مردم این آب و خاک همه سر در لاک سکوت فرو برده اند اما متحیر از آنند که چگونه طی چند ماه با بر سر کار آمدن دولت جدید، ناگهان موقعیت کشور بدانجا رسیده است که از دوست و دشمن، همه بر علیه او بر خاسته اند. حتی همسایگانی چون روسیه که خود از پروژه اتمی ایران منفعتها برده و بنا به همین دلیل تا کنون یکی از مدافعان ایران در مجامع بین المللی بوده است. اکنون این دولت هم، ناگهان تغییر موضع میدهد و به صف به اصطلاح دشمنان ما میپیوندد که کمترین باز تاب این خبردر میان مردم از همه جا بیخبر این آب و خاک همانا شنیدن طبل جنک است که با روی کار آمدن دولت مهرورزی هرگز گمان آن را نداشت. اگرچه در بین گروهی از دولتمردان در توجیه برانگیختن خشم جهانیان شنیده شده است که هشت سال لبخند سید خندان را به جهانیان عرضه داشتیم؛ حال چه باک، که خشم دولت مهروزی را باید پذیرا باشند؟ غافل از آنکه آخر چو فسانه میشوی ای بخرد افسانه نیک شو نه افسانه بد در به تصویر کشیدن دیپلماسی امروز دولتمردان این کهنه دیار، این حکایت مصداق مییابد که میگویند، یک روز هیتلر رهبر آلمان نازی به نواختن پیانو مشغول بود و مارشال گورینک مرد شماره 2 نازی هم سراپا گوش ایستاده بود، هیتلر روبه مارشال گورینگ میکند و میگوید: آیا خوب پیانو مینوازم؟ گورینگ هم که کوشش از بد نوازی پیشوا آزرده شده بود، لحظه ای سکوت کرده و چون نمی دانست چه جوابی بدهد، سرانجام میگوید: پیشوای من! مردم دنیا بر سه دسته اند، اول آنهایی که قادر به نواختن پیانو نیستند، دوم آنهایی که بد مینوازند، دسته سوم هم آنهایی هستند که در این هنراستادند، لذا خوشبختانه باید عرض کنم که پیشوا موفق شده اند در مدت کوتاهی از دسته اول به دسته دوم ارتقا یابند. حال حکایت دیپلماسی دولتمردان ما از اول برپایی جمهوری اسلامی در این آب و خاک است که تا قبل از دولت نوپای فعلی اساسا فاقد هرگونه دیپلماسی بوده، اما با روی کارآمدن دولت احمدی نژاد گویی تازه دارای دیپلماسی شده ایم؛ اما از نوع بسیار بد آن. ازاین حکایت طنز که بگذریم، در سرنوشت ملتها و حاکمیتها، لحظههای سرنوشت ساز بسیاری وجود دارد، خاصه این لحظههای سرنوشت ساز زمانی حساسیت بیشتری مییابند که به روابط با جوامع و دولتهای دیگر مربوط شود، که تاثیر مستقیم بر سرنوشت ملتها و دولتها دارد . امروزه روز دیگر چون اعصار گذشته که حاکمیتها بدون در نظر گرفتن افکارعمومی، تنها به سلایق و خواست شخصی، هوس جهانگشایی میکردند و به توصیه مشیر و مشاوران رمال و دور قاب چینان خود در چشم بر هم زدنی طبل جنگ را به صدا در میآوردند، نمی توان ملتبیخبراز همه جا را، روانه میدانهای جنک کرد، به دیگر سخن دوران سپر کردن مردم برای هوی و هوس حاکمان سپری شده است و دوره دوره ی است که تا مردم از چند و چون ماجرا و دلایل وانگیزه ستیز کردن با بیگانگان را ندانند پای درهیچ میدان جنگی نمی گذارند. بعد از روی کار آمدن دولت جدید و چرخش در سیاست خارجی، آنچه برای مردم ما لاینحل مانده است بر طبل جنک کوبیدن حاکمیتی است که یک روز ناگهان با طرح ماجرای هولوکاست جهانی را برعلیه خود میبینند و هنوز از حیرت طرح نا بهنگام این ماجرا در نیامده، با طرح ماجرای تحریک آمیز دیگری از سوی دولت نو پا روبرو میشود، که جیغ جهانیان را باعث میگردد که همانا آن را نشانه ای بریورش به این آب و خاک اهورایی خود میبیند . بر خلاف تصور دولتمردان امروز ایران، که دلیل دشمنی جهانیان با این گستره تاریخی را، عدم تمایل جهان به پیشرفت تکنولوژی هسته ای در این آب و خاک میدانند، به باور این قلم علیرغم همه تبلیغات وسیعی که برای القا این باور نادرست در جامعه صورت گرفته است، مردمبیخبر از همه جای این مملکت آن را دلیل تاثیر گذاری بر قبول دشمنی جهان با خود نمی داند. چرا که وقتی میشنود حتی نمایندگان مجلس هفتم که اغلب به حکم انتصاب و نه انتخاب در خانه ملت نشسته اند و با دولت هم سری از هم جدا ندارند، از روند مسئله هسته ای اظهاربیاطلاعی میکنند و هر روز یکی از آنها در مصاحبه با خبر گزاریهای خودی از سیر نتیجه مذاکرات و تصمیماتی که در ارتباط با این پروژه ملی و میهنی گرفته میشود اظهاربیاطلاعی میکنند و گله و شکایت دارند. حال، چگونه باید از ملتبیخبر از همه جا انتظار داشت که به باور آنچه سعی در القا آن دارند برسند؟ مگر آنکه باور کنیم اگر امروز بعد از بیست و شش سال ناگهان بحث مقبولیت آرا و نظر مردم در نظام اسلامی از سوی گروهی از عالمان دینی مطرح میشود و جمهوریت را قالب مطلوب برای اسلام و اداره کشوراسلامی نمی بینند، طرح این موضوعبیحکمت نبوده است که تنها با این استدلال میتوان همهبیخبری ملت را در طول 26 سال گذشته توجیه کرد و بس. اين ياد داشت در گويا منتشر شده است
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شماFriday, January 06, 2006
![]() هفده ديماه ١٣٤٦ بود كه ، آخرين عيار از سلسلهی عياران چشم از جهان فروبست ، آری در چنين روزی بود كه كبوتر دل پهلوان وطن ، سينه شكافت و به آسمانها پر كشيد اما با اين همه هنوز هم حكايت دلاوريهای آن تك پهلوان مام وطن شنيدنی است كه پهلوانی را نه از كسب مدال ، كه فراوان يلان و پهلوانانی بودند و هستند كه بيش از او بر گردنشان مدال آويخته اند، اما تنها اوبود كه از سرسپردگی به خالق و دفاع از حق و حقيقت ، جهان پهلوان شد كه تختی بخوبی دريافته بود ، تسليم در برابر زور ، تسليم آزادی است و عياران را اين خود فروشی هرگز نشايد. براستی او كه بود كه حكايت عمر كوتاهش اينچنين به افسانهها و حماسههای تاريخ اين كهنه ديار پيوند خورده است؟ او چه كرده بود كه وقتی مرگ را در آغوش كشيد ، چشمان ملتی از خاك تا به افلاك گريسته است؟ چگونه زيستنی داشت مگر، كه تصويرش پهلو به پهلوی تمثال علی (ع) مینشيند؟ او به كدام آئين و مسلك دل سپرده بود كه ملتی پيروزيش را پيروزی ملی و شكستش را عزای ملی میخواندند ؟ ... و تا امروز كه به هر سالمرگش اين چنين به سوگ مینشينند؟ او خود در پاسخ به همه اين پرسشها ميگويد:به نظر من تاريخ تولد و مرگ يك انسان ، همهی زندگی او را تشكيل نمیدهند ، آنچه كه زندگی يك مرد را از لحظهی آغاز ، از روز تولد تا لحظهی مرگ میسازد ، شخصيت ، روحيه ، جوانمردی ، صفا ، انسانيت و اخلاقيات اوست ....و سپس خود را چنين فروتنانه معرفی ميكند:اسم من غلامرضا تختی است و در شهريور ١٣٠٩ در خانی آباد تهران متولد شدم ، خانوادهی ما از خانوادههای متوسط خانی آباد بود ، پدرم غير از من ، دو پسر و دو دختر ديگر هم داشت كه همهی آنها از من بزرگتر بودند ، پدر بزرگم "حاج قلی" ، نخود و لوبيا و بنشن میفروخت ، پدرم تعريف ميكرد كه حاج قلی توی دكانش روی تخت بلندی مینشست و به همين دليل مردم خانی آباد اسمش را گذاشته بودند ، "حاج قلی تختی" و همين اسم به ما منتقل شد و نام خانوادگی من نيز همين است. و پدرم روی اعتقادات مذهبيش و ارادت خالصانهای كه به امام هشتم داشت نام غلامرضا را بر من نهاد...او از تلخترين خاطرهی زندگيش چنين ميگويد:نخستين واقعهای كه بياد دارم و ضربهای بزرگ بر روح من زد ، حادثهای بود كه در كودكی برای من پيش آمد ، پدرم برای تامين معاش خانوادهی پر اولادش ، مجبور شد كه خانهی مسكونی خود را به گرو بگذارد ، يك روز طلبكاران به خانهی ما آمدند و اثاثيه خانه و ساكنينش را به كوچه ريختند ، و ما مجبور شديم كه دوشب را توی كوچه بخوابيم.... و تنها خاطرهای كه از دوران تحصيل به ياد دارم اين است كه هيچ وقت شاگرد اول نشدم ، اما زندگی در ميان مردم و برای مردم ، درسهايی بمن آموخت كه فكر میكنم هرگز نمیتوانستم در معتبرترين دانشگاهها كسب كنم.... و اين چنين است كه اين بر خاسته از مردم و قلب محروميت ، به گاهی كه خشم طبيعت ، جان و سرپناه محرومان بوئين زهرا را به زمين لرزهای نابود و يران میسازد ، به ياری هم وطنان زلزله زدهی خود میشتابد كه ماجرای آن به نقل از يكی از يارانش چنين است كه:در جريان كمك به زلزله زدگان بوئين زهرا حركت تختی برای جمع آوری كمك حماسه آفريد ، پس از حادثه زلزلهی بوئين زهرا ، تختی در قالب و كسوت ورزشكاربه همراه دوستان ورزشگارش شروع به فعاليت كردند ، كه البته بحث بود كه از كجا شروع كنند ، مرحوم شمشيری اعتقاد داشت از سبره ميدان تهران ، حاج اسماعيل رضايی مايل بود از خيابان مولوی و ميدان بار فروشها ، و عدهای ديگر جاهای ديگر را پيشنهاد كردند ، اما تختی خودش معتقد بود كه مردم جنوب شهر خود به خود به كمك میآيند ، اين مردم شمال شهر هستند كه بايد حركتشان داد و لذا از چهار راه پهلوی (ولی عصر فعلی) شروع كرد و آن كاروان عظيم را براه انداخت ، بعد از جمع آوری اعانه نيز شير و خورشيد خيلی پافشاری كرد كه اعانات به موسسه تحويل داده شود و از آن طريق توزيع گردد ولی تختی قبول نكرد و با كمك و راهنمايی حاج سيد جوادی و ورزشكاران قزوين ، خودش به منطقه رفت و اعانات را به دست مردم رساند...و سرانجام در هفدهم ديماه يكهزارو سيصدو چهل وشش بود كه پهلوان خود به آعوش مرگ رفت ولیای كاش در همان زمان كه كانون مهر و محبت پهلوان وطن از طپش باز ايستاد ، شكافته میشد تا رمز و راز اتصال آن را با قلب ميليونها مردمی كه حتی از او فقط نام و نشانی میشناختند و میشناسند ولی به او و راه و رسم جوانمرديش عشق میورزند بر ملا میشد كه اگر چنين میشد شايد امروز مردم بی پناه و دردمند اين كهنه ديار هزاران تختی داشتند. ای به سوگت ، هر چه چشم پاک ، اشک افشان! ... من اينک ، - در تمام چشم های پاک - می گريم! ... من اينک ،- در تمام آه های سرد - می نالم! ... لب و دندان گزان با خاطر اندوهبار خويش می گويم : تو بودی رستم دستان ، نه با کاووس ،بر کاووس ، چرا اينسان؟! ... چرا؟! ...اين رستم دوران چرا؟! ...
افسوس! ...
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 2 نظر شما
|