:: درباره من ::

در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات بمانم.


Balatarin

ghatar.com

Baznegar

:: روزگار ما ::

صفـــحه اصلي

پسـت الكترونيك 1

پسـت الكترونيك 2

عکاســخانه




:: آرشـيو ماهـانه ::

June 2004

July 2004

August 2004

September 2004

October 2004

November 2004

December 2004

January 2005

February 2005

March 2005

April 2005

May 2005

June 2005

July 2005

August 2005

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006

March 2006

April 2006

May 2006

June 2006

July 2006

August 2006

September 2006

October 2006

November 2006

December 2006

January 2007

February 2007

March 2007

April 2007

May 2007

June 2007

July 2007




آقا رحمت، مجموعه يادداشت‌هاي طنز بيژن صف‌سري


:: لينک ها ::






نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ ©
با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی
بلامانع است      
web tracker


كتاب ايران


 


Thursday, December 28, 2006

باور نمي كني؟


اينجا تكه اي از زمين خداست ،
هر روز دستهايت را مي پوشي
پاهايت را به تن مي كني
و شبها خسته از راحتي
در ديوان حافظ مي پيچي
باور كن در اينجا ،
براي عاشق ، معشوق نيست
براي پريدن آسمان نيست
براي هيچ چيز مناسب نيست
حتا براي آنفاكتوس
از ورودي مرگ برف مي بارد
اما در اينجا مي تواني
به جرم من قدم بزني
در اينجا به ا تفاق آرا
به سكوت راي داده اند
ترس هم از اينجا گريخته است
درختهاي دار ، پاسباني مي دهند
باور نمي كني؟
از دست هاي زندگي پيداست

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

2 نظر شما


Tuesday, December 26, 2006

کاغذ پاره ای به مثابه آغاز سر کشیدن دوباره جام زهر

بعد از تصویب قطعنامه37 17 شورای امنیت سازمان ملل که دومین قطعنامه تحریمی پس از ارسال پرونده‌ي هسته‌ايي كشورمان به این نهاد بین المللی است ، سران و مسئولین نظام جمهوری اسلامی هریک به فرا خور مقام و مسئولیتی که در اداره امورکشور دارند ، با استفاده از ادبیات تهدید آمیز و تحقیر شورای امنیت و اعضای آن واکنش عجولانه ای از خود نشان دادند خاصه واکنش رئیس جمهور احمدی نژاد که با اظهار نظری به دور از عقل سلیم قطعنامه 1737 شورای امنیت سازمان ملل را به " کاغذ پاره ای " تشبیه کرده اند ، یک سر و گردن از همه ی دیگر واکنش های سران نظام بالاتر است تو گویی اعضای اشورای امنیت سازمان ملل از سر بیکاری و یا سرگرمی ، تصمیم به صدور چنین قطعنامه ای گرقته اند .

شاید چنین اظهاراتی آن هم از سوی فردی که تا کنون در همین چند صباح عمر کوتاه زمامداریش بر این کهنه دیار ، که هرگز سخنی در حد و قواره یک رئیس جمهور بر زبان نیاورده است، آنقدر ها عجیب و غریب و غیر قابل تصوربه نظر نیاید تا بر سر این آخرین فتح الفتوح ایشان باز هم سخنی به میان آید اما از آنجائیکه برخی ازحامیان جنابش و خاصه تلاشی که رسانه ی ملی این آب و خاک با پخش مکرر این اظهارات، سعی در القا آن به جامعه را دارند، نقد آن از سوی هر وطن پرستی از واجبات است .

ضرب المثلی عامیانه در میان ما ایرانیان وجود دارد که می گویند " اگر قمار بازی بعد از باخت های سنگینش ، نگوید فدای سرم که باختم ، از غصه دق می کند و میمیرد " حال حکایت اظهار نظر رئیس جمهوری است که ظرف مدت فقط شش ماه ، جهانی را برعلیه ملتی بر می انگیزد ومردمی را به تنگنا می کشاند که اگر نگوید تصمیم اجماع جهانی " کاغذ پاره " ایی بیش نیست ، پس چه باید بگوید ؟!
از پس القا شبانه روزی دولتمردان امروز این آب و خاک که از قبل ، قصه بی اثر بودن اجماع جهانی را به گوش مردم می خوانند ، این پرسش در برخی از اذهان جامعه ایجاد گردیده است که براستی با چنین تحریمی که تنها با مسدود کردن دارايي افراد کليدي وشرکت هايي که درزمينه صنايع هسته اي وموشکي ايران فعاليت مي کنند چه سختی می تواند برای مردم ما در بر داشته باشد ، به عبارت عامیانه مردم کوچه و بازار، از آمریکا یی با آن همه ی یال و کوپالش وآن همه آه و فغانی که از درد زایمان قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل ، کوش فلک را کر کرده بود , انتظار زائیدن طفلی چنین ناقص و ضعیف رنجور نمی رفت ، غافل که نکته باریک تر از مو ، درنفس عمل اعضای شورای امنیت سازمان ملل نهفته است و آن اجماع جهانی است که به رغم همه منافعی که چه از مناسبات نفتی و بازرگانی با ایران داشتند، وچه ازباج سبیل هایی که برای مقاومت در برابرخواست ابرقدرتی چون آمریکا از ما می گرفتند عاقبت تن به اجماعی دادند که اگر چه با صدور قطعنامه 1737 که به نظر شق القمری نمی آید ، اما راهی هموار شده ، برای تحریم های سخت در آینده نه چندان دوررا فراهم ساخته اند که در واقع از فکر به عمل در آوردن همان دکترین معروف "پختن قورباغه به روش فرانسوی " است . یعنی گاماس گاماس به بن بست رساندن ایران و در نهایت جام زهر نوشاندن است .


این مطلب در گویا منتشر شد

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

1 نظر شما


Thursday, December 21, 2006

کاش باز هم شب " یلدا" , شب" یلدا" یی می شد


آخر فصل پائیز , شب اول زمستان , شب چله , شب یلداست , شب زایش مهر , شب تولد خورشید است . چه خوب که این شب بلند را هنوز با نور قرنها قدمت جاری , روشن نگه میداریم .
حدیث "یلدا " حدیث میلاد عشق است که هرساله در " خرم روز" مکرر می شود .می گویند ریشه نام " یلدا" از واژه "سریانی" و به معنای " میلاد " است , شب تولد " مهر, میلاد الهه ی " میترا" و " مسیح " است .

چه افسانه ی دل آرامی دارد این شب که بی شباهت به باور مسیحیان از شب کریسمس و "بابا نوئل " نیست , نقل است که در شب "یلدا " قارون ( ثروتمند افسانه ای) ، در جامه کهنه هیزم شکنان به در خانه ها می آید و به مردم هیزم می دهد، و این هیزم ها در صبح روز بعد از شب یلدا، به شمش زر تبدیل می شود، و از همین رو در این شب , شب زنده داری معنا می گیرد و چشم انتظاران تا صبح به انتظار از راه رسیدن هیزم شکن زربخش و هدیه هیزمین او بیدار می مانند و مراسم جشن و سرور و شادمانی بر پا می کنند.
اما با این همه گویی امروز" یلدا " هم , چون همه ی باور های رنگ باخته ما , دیگر آن " یلدا" ی ما نیست که با نقشی خوش , جای در خاطر ما دارد , "یلدا" با سپیدی برف می آمد و قصه های " بی بی" که در زیر کرسی , خواب به چشمانمان می کرد . کجاست زلف گره خورده ی "یلدا " و ننه سرما , که می ریخت بی دریغ , پنبه های لحاف مندرسش را بر سرمردم شهر , آنگاه که خانه ها از بوی عطر انار کلپر زده پر بودند , شب "یلدا " ی ما شب "یلدا" یی بود . حیف که امروز دل ما مثل انار رسیده , از غصه ترک برداشته و ... , کاش باز هم شب " یلدا" شب" یلدا" یی می شد .
شب است و جهان غرق تاریکی
شب بلند و پایداری سیاهی
اما , باور به نور و روشنایی
شب تیره ی ما را ,
می رهاند از تاریکی
تیر گی هایتان خاموش باد در روشنایی

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

2 نظر شما


Tuesday, December 19, 2006

نتیجه انتخابات و بی بی خوش باور


صدای اذان مغرب را که شنید دلش گرفت , بغض تا زیر گلو ی بی بی رسیده بود . دلش هوای گریه داشت اما نمی خواست تنگ غروب آفتاب اشکی بریزد , نهیبی به خودش زد و از جا بلند شد و رفت طرف سماور , از ظرف شیشه ای که تا نصفه از چای فرد اعلا باروتی پر بود یک قاشق چایخوری در قوری چینی بند زده ریخت و آن را زیر شیر سماور گرفت , ولی بفکرش رسید که باید آب سماور را زیاد کند , دستش بطرف پارچ پر از آب رفت که در کنار سماور قرار داشت اما در نیمه راه منصرف شد و با گوشه چادری که به دور کمر داشت درب سماور در حال جوش را برداشت , بخارآب مثل دود سیگار از سماور بیرون زد , بی بی دوباره دستش را بطرف پارچ آب برد و آن را یکباره در سماور خالی کرد , وقتی در سماور را می گذاشت صدای باز شدن درب حیاط را شنید , با دستپاچگی قوری را روی سماور گذاشت و قاب دستمال را هم برای دم کشیدن چای روی قوری گذاشت و با عجله برای استقبال از پسرش به بیرون از اتاق رفت .

حمید موتورش را درگوشه حیاط روی جک گذاشت و بی بی در حالیکه رخت ها ی خشک شده را از روی طناب جمع می کرد نگاهی به پسرش انداخت و گفت: دستات و بشور بیا بالا چایی تازه دمه
حمید سلامی کرد و بطرف حوض وسط حیاط رفت , وبی بی هم با لباس های خشک شده بطرف حوض امد و در کنارحمید ایستاد وگفت :
تو این هوای سرد دیگه موتور سوار نشو ننه , باز سر درد ت شور میشه ها ,
حمید در حالیکه دستانش را زیر شیر آب با صابون می شست با طعنه ی تمسخرآمیزی گفت , پس باچی برم سر کار , با آجانس ؟ نکنه تو هم باورت شده که پول نفت را مییارند تو سفر مون می ریزند بی بی , سر ما چیه , سر درد کدومه , اینا همش مال پولداراس , نه مال ما گدا گودوله ها , بی خیال بی بی جون

, پیر زن خوب می دانست که وقتی پسرش با این لحن حرف میزند یعنی دلش از سختی روزگار پر است و سر گلایه دارد , بیچاره بی بی از گفته اش پشیمان شد و با دلواپسی به طرف اتاق رفت .

وقتی حمید وارد اتاق شد بی بی به نماز ایستاده بود , حمید هم خم شد و مهر اضافه ای که در جانماز مادرش بود برداشت و کمی جلو تر از بی بی به نماز ایستاد
بی بی زودتر از حمید نمازش را خواند و بطرف تشکچه اش که همیشه کنار میز سماور بود رفت و نشست و استکان شستی کمر باریک تمیزی را برداشت و از قوری چای تازه دمی ریخت و منتظر تمام شدن نماز پسرش ماند .

بی بی با خیره شدن به قامت فرزندش که به نماز ایستاده بود بباد خاطرات دوران سختی افتاد که پس از مرگ شوهرش با کار کردن در کار خانه ها بار زندگی خود و تنها فرزندش را به دوش می کشید . او همیشه در انتظار چنین روزی بود که ثمره زندگیش روزی با ازدواج و تشکیل خانواده او را به آرزویی که هر مادری دارد برساند ، آرزوی دیدن عروس و نوه هایی که صدایشان سکوت کسل کننده تنهایی آنها را پرکند .

اما بی بی هر بار که آرزویش را به رخ حمید می کشید او طفره می رفت و با منطقی که بوی درد سر می داد از بر آوردن آرزوی پیر زن سر باز می زد

بی بی استکان چای را جلوی حمید گذاشت و در این فکر بود که با چه موضوعی سر حرف را باز کند و از آن گریزی هم به آرزویش بزند , ارزوی که جز پوشیدن لباس دامادی حمید نبود , ناگهان بر قی از شادی در چشمانش درخشید و گفت :

خبر داری امروز بلاخره نتیجه انتخابات را اعلام کردند ؟
حمید نگاهی به مادرش کرد وبا لبخندی گفت : جدی , خب چشم شما روشن , سیاسی شدی بی بی
بی بی : نه ننه , غروبی که تو صف نونوایی بودم , یه آقا هه داشت می گفت اصلاحاتی ها بردند , رفسنجانی هم اول شده , حتما یه فرجی می شه دیگه , خدا کنه ارزونی شه مردم نفسی بکشن

حمید در حالیکه از کیف سامسونتش پرونده ای را بیرون می کشید تا به رسم هر شب کار ها ی شرکت را در خانه انجام دهد , گفت :
بی بی شما دیگه از این حرفا نزنید , تو این چند وقت ازبس از اینجور حرفا شنیدم گوشام داره می ترکه
بی بی : وا یعنی چه خب خبر مهمه دیگه , اون آقا هه می گفت از این به بعد خیلی چیزا عوض میشه , تازه نون هم که گرون شده برمی گرده به قیمت قبلیش

حمید با تعجب نگاهی به مادرش انداخت و گفت : راستی راستی مردم اینجوری فکر می کنن بی بی ؟
بی بی : خب اره مگه چیه ؟, تازه زری خانوم هم می گفت اگر هیچی هم عوض نشه , روی بعضی ها کم شد این خودش باعث میشه که به درد مردم برسند و خیال نکنند علی آبادم شهریه
حمید : کدوم درد مردم بی بی ؟
بی بی : چه میدونم , همین که بیکاری نباشه , جونا سر سامون بگیرن نه اینکه به سن ماچ الاغ پیر برسند و هنوز مجرد باشند و زمین نفرینشون کنه , خلاصه همه میگن از این به بعد همه چی درست میشه , ومردم دلی از عزا در میارند , مگه بده , تو چرا مخالفی؟

حمید که تازه پی به منظور مادرش برده بود , پرونده را به گوشه ای پرت کرد و با عصانیت گفت :
بی بی جان باز منو داری به حرف می کشی اون وقت می گی چرا حرفای بو دار میزنم ... , ول کن بی بی بزار به بدبختی خودمون برسیم . آخه مگه اولین باره که انتخابات میشه ؟ مگه یادت رفته هر بار که می خواهند سر مردم را شیره بمالند از این حرفا میزنند ؟بعد حاجی , جاجی مکه , رفسنجانی اول شده چیه ؟, مگه تا حالا اول نبوده ؟, اگر اول هم نبود مگه کمتر از اول بود ه ؟, تازه الان هم برای سفت کردن جای پای خودشه , نه من و تو بی بی جون , شما این حرفا را باور نکنید .
بی بی : وا...پس چرا روز جمعه , خروس خون منو کشوندی مسجد تا رای بدم؟
حمید : اولا خروس خون نبود ساعت 10 بود , بعدشم برای این بردمت رای بدیم تا از این بدتر نشه , ولی نگفتم که باورت شه پول نفت و میارن در خونه میدن و یا نون ارزون میشه و چه چه , آخر الامر هم من هم می تونم داماد بشم , د... تو دنبال همینی دیگه , غیر اینه بی بی ؟ . خیالت راحت بی بی جون , حالا حالا ها مونده که من به سن ماچ الاغ پیر برسم , وقتش که شد ترو به آرزوت می رسونم , حالا دیگه ول کن برو یه لقمه نون بیار بخورم تا کپه مرگمو بزارم , صبح باید کله سحر بزنم بیرون

پیرزن با دهانی باز به حمید خیره شده بود و از اینکه باز هم پسرش با حرفای بو دار و البته دردسر ساز از تن دادن به ازدواج سر باز می زد غمگین شد اما در همانحال و با خودش فکر می کرد :
پس اون آقاهه تو صف نونوایی و یا زری خانوم هم دروغ می گفتند ؟

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

3 نظر شما


Wednesday, December 13, 2006

ادله و استدلال های تشویقی برای حضور مردم در انتخابات پیش رو

یکی از حساس ترین انتخابات در طول 27 سال گذشته سه انتخابات پیش رو , شوراها، خبرگان و میان دوره ای مجلس هفتم خواهد بود که در روز جمعه 24 آذر ماه در سراسر ایران برگزار می گردد که بی شک تشریح صحنه انتخابات پیش رو برای جامعه ای که با انسداد خبری مواجه است از وظایف هر قلم بدست آزاده ای است اما در تشریح این صحنه الزام به صداقت گویی از واجبات است
از ابتدای انقلاب 57 تا کنون شاهد برگزاری بیش از صد ها انتخابات بوده ایم و هر بار مردم دراین صحنه چه با ترفند های انتخاباتی و چه بنا بر وظیفه ای که احساس می کردند در پای صندوق های رای حاضر شدند که با شکوه ترین حضور مردم در چنین صحنه ای را در انتخابات دوم خرداد 76شاهد بودیم اما امروز در حالی شاهد برگزاری انتخابات پیش رو هستیم که میل حضور مردم دراین صحنه که نماد ی از تحقق دمکراسی است به دلیل عملکرد های 27 سال گذشته مسئولین نظام , کمرنک تر شده است عملکرد هایی که همچون شرایط غیر آزاد " انتخابات " , کارنامه ضعیف سیاست بازانی که به رغم داشتن پشتوانه رای مردم قادر به تحقق آرمان های اولیه انقلاب نبودند , وجود انسداد خبری و توقیف بی رویه مطبوعات آزاد و هزاران عمل به دور ازخرد ی که همه دست اندرکاران امور کشور و ایضا احزاب در آن بی تقصیر نبودند که هریک می تواند دلیلی بر عدم حضور مردم در این صحنه باشد , اما با این همه امروز به رغم توصیه های مخالفین و موافقین شرکت در انتخابات پیش رو باز هم مردم بنا بر آگاهی هایی که با وجود همه انسداد های اطلاع رسانی کسب کرده اند بخوبی می دانند که چه نقشی را باید در این مقطع از تاریخ خود ایفا نمایند اما گویی هنوز گروهی بر این باورند که با ادله و استدلال های نخ نما شده و ایضا با وعده و عید های دورغین می توان مردم را به صحنه کشاند غافل که اگر هم حضور ی باشد دیگر نه به وعده و عید های پوشالی بلکه بنابر احساس خطری است که در این برهه حساس , هر ایرانی وطن پرست به درستی با پوست و استخوان خود آن را احساس کرده است و آن خطر اكثريت يافتن جريان یکه سالاری است که لزوم شرکت در انتخابات پیش رو را موجه می سازد نه ادله و شعار های نخ نما شده ی عالمان بی عمل دنیای سیاست .
در چنین مقطعی از تاریخ کشورمان که حضور در انتخابات پیش رو , وظیفه ای ملی و میهنی می نماید و دینی است سنگین بر گرده خمیده ی مردم این کهنه دیار , آنچه دراین آشفته بازار , برشک و تردید ساکنان این گستره تاریخی در شرکت داشتن , یا نداشتن در انتخابات دامن می زند ادله ها و استد لال هایی است که هر یک از موافقین و یا مخالفین حضورو یا رای ندادن در انتخابات پیش رو , در جنک و جدل های قلمی بیان می کنند .

از جمله ادله موافقان حضور مردم در پای صندوق های رای بر این پایه استوار است که ابتدا بایدپذیرفت برای تحقق دمکراسی در یک جامعه , هیچگاه نباید حداکثر را ملاک قرار داد بلکه باید ابتدا به حداقل ها بسنده کرد , بعبارت بهتر , اگر ملاک شرکت در یک انتخابات را وجود فضای عادلانه و آزاد و سالم بدانیم و برای آن معیاری 100 در صدی قائل باشیم , بی شک خیالی باطل است که اگرچه ایده آل است ولی در عالم واقع دست یافتنی نیست بلکه باید میزان و مبنا را بر تحقق حداقل ها قرار داد.

اگر چه کوتاه آمدن از خواست 100 در صدی و بسنده کردن به حداقل ها ادله ای قابل قبول به نظر می آید , اما در این استدلال پرسشی تاریخی نهفته است که پاسخ به آن از سوی مطرح کنندگان فرضیه بسنده کردن به حداقل ها ضروری و واجب می نماید و آن که براستی چه تضمینی وجود خواهد داشت که به رغم صبوری تاریخی این ملت که همواره به حداقل ها هم راضی بوده است , باز هم می توان با دلخوش بودن به چنین نسخه کهنه ای , روزی به حداکثر ها و تحقق دمکراسی در این کهنه دیار رسید؟ طرفه آنکه بیادمان باشد که انقلاب 57 از پس از سال ها محرومیت ازداشتن 100 در صد ها بوده است و نه برای کسب طفیلی حداقل ها , مگر باور کنیم که با گذشت 27 سال از انقلاب همچنان اندر خم یک کوچه ایم و باید همچون نیاکانمان آرزوی تحقق 100 در صد خواسته هایمان را چون ارثیه ای شوم به نسل پس از خود واگذاریم .

از دیگر ادله ایی که موافقان حضور مردم در انتخابات پیش رو با انگیزه تشویق مردم به حضور در پای صندوق های رای , مطرح می سازند طرح پرسشی از تحریم کنندگان انتخابات در ادوار گذشته است با این مضمون که : " تحريمی‌‏ها بايد پاسخ بگويند و ان اينکه آنها که تحريم کردند با تحريمشان چه چيزی را به دست آوردند؟ از تحريمشان چه بهره‌‏برداری و چه سازماندهی انجام دادند؟ " که پاسخ بی درنگ به چنین پرسشی , فارغ از آنکه طرفدار تحریم بوده و یا نبوده باشیم این است که اگر نبود داغ تجربه تحریم , بی کمان امروز به صرافت قبول باور شکست عملکرد های گذشته و قبول ائتلاف امروز نبودیم , پس حد اقل بهر ه ای که از آن تحریم ها برده ایم همان بس که سازماندهی امروز اصلاح طلبان مرهون همان تحریمی است که اگر چه سنگی در راهمان بود , اما دودی بر دیدگان تحریم کننده گان هم بود .

بیایئد باور کنیم که مردم این کهنه دیار اگر نه از پس از قرن ها محرومیت ها و فریب خوردن ها از سیاست بازان تجربه آموخته اند , در همین 27 سال گذشته بخوبی دریافته اند که چرا و چه زمانی باید در صحنه حضور یابند بی آنکه نیاز به تشویق و ادله نخ نما شده داشته باشند .


این مطلب در گویا منتشر شده است

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

1 نظر شما


Friday, December 08, 2006

جهل بر فقر مقدم است یا فقر بر جهل ؟

این روز ها که بازار انتخابات و ایضا تلاش موافقین و مخالفیین حضور در انتخابات همچنان داغ است بیائیم بی آنکه به جمع موافقان و یا مخالفان این شعبده پیوسته باشیم کمی به گذشته و حال خود بنگریم که قبل از حضور و یا پشت کردن به یکی از مظاهر مدنیت و دمکراسی , خود را بجوئیم .

در محضر فرزانه ای سالخورده حضور داشتم و او از خاطرات خود از سال های 1320 می گفت به هنگامی که هنوز کودکی بیش نبود روزی بر سبیل اتفاق از محله ای می گذشت که گناهکاری را جزا می دادند و میر غضب مردک نحیف و رنگ پریده ای را به زانو نشانده بود و قصد سر بریدن او را داشت ,.
آن فرزانه سالخورده شرح آن خاطره را چنین توصیف می کرد که مرد محکوم که شندره ای به تن داشت , دستانش از پشت بسته بود و چشمانش با وحشت و هراس هر لحظه به سویی می پرید , میر غضب با هیبتی کریه در لباس سرخ رنگ با کلاه پوستی و سبیل های آویخته به یک دست خنجر گرفته بود و با دست دیگرش چنگی به موهای محکوم زده بود , جماعت هم فوج تا فوج همه مضطرب و کنجکاو به آن صحنه رقت انگیز چشم دوخته بودند .

میرغضب به پشت سر محکوم بیچاره رفت و دو انگشت خود را در پره های دماغ او کرد و خنجر را به زیر گلویش گذاشت اما لختی درنگ کرد و از بریدن سر مرد بیچاره صرف نظر کرد و به طرف جماعت تماشاچی آمد و کلاه پوستینش را به طرف مردم دراز کرد و فریاد زد " حق تیغ " ، چند نفری چند سکه ی خرد به کلا هش ریختند ، اما میر غصب به آن چند سکه راضی نشد و دوباره با خشم فریاد زد " حق تیغ " , در گردش دوم جماعت یکی دو سکه ی دیگر به کلاهش انداختند , میر غضب نگاهی به کلاهش کرد و بعد بر آشفته به مردم فریاد زد " جماعت کنس , گدا های بد بخت , فقط همین ؟ , الان نشانتان میدهم با که طرفید " آن وقت خشمگین به سوی محکوم برگشت , خنجر از پر شال بیرون کشید و با یک حرکت دماغ مرد بیچاره را برید و به گوشه ای انداخت , مرد ناله ای جگر خراش کشید و خون از میان صورتش بیرون زد . میر غضب باز بطرف مردم رفت و گفت " از کس و کار این بدبخت کسی این جا نیست تا زود تر خلاصش کنم ؟
الغرض میر غضب در چند دوران دیگر که هربار تکه ای از اعضای بدن محکوم را می برید از جماعت تماشا چی سکه هایی جمع کرد .
آن پیر فرزانه می گفت من که کودکی بیش نبودم بادیدن آن صحنه های وحشت انگیز به گریه افتاده بودم اما پای رفتنم نبود و نمی توانستم خودم را از میان آن جماعت بیرون کشم که ناگهان دستی بر شانه ام خورد و مرا به اسم صدا زد برگشتم , استادم را دیدم که با تعجب می گفت تو اینجا چه میکنی ؟به لکنت افتادم , نمی دانستم چه بگویم , پس از لختی سکوت گفتم : نمی دانم , گمان کردم این جا معرکه گرفته اند , استادم گفت : یک لوطی و کرور کرور عنتر , وبعد با تغیر گفت : بیا بیرون , از حلقه جمعیت بیرون آمدم بی آنکه دوباره به پشت سرم نگاه کنم تنها فریاد میر غضب بود که همچنان "حق تیغ " می طلبید .

پیر فرزانه بعد از گفتن این خاطره از کودکیش لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد رو بمن کرد و پرسید , به نظر تو فقر این ملت مقدم بر جهلشان است و یا جهل آنها مقدم بر فقرشان ؟
میدانستم توقع پاسخی از من ندارد گویی نه از من که از خود می پرسید از همین رو بعد از خیره به نا کجا آباد دوباره به حرف آمد و گفت : فقر جهل می آورد و جهل فقر " اما این هر دو حاصل ضعف در برابر تقدیری است که دیگران رقم می زنند . نخست باید تقدیر خود را به دست بگیریم و بعد ...., و بعد باز هم رو به من کرد و پرسید : اول فقر را باید از بین برد یا جهل را ؟

حال از آن لحظه تا کنون بدنبال پاسخ این پرسش می گردم , براستی با چرخش تاریخ و هزاران طلمی که بر ملت این کهنه دیار رفته است چه تغیری کرده ایم ؟ جهل و فقر مان چه تغیر ی کرده است ؟ شما می دانید ؟

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

4 نظر شما