:: درباره من ::

در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات بمانم.


Balatarin

ghatar.com

Baznegar

:: روزگار ما ::

صفـــحه اصلي

پسـت الكترونيك 1

پسـت الكترونيك 2

عکاســخانه




:: آرشـيو ماهـانه ::

June 2004

July 2004

August 2004

September 2004

October 2004

November 2004

December 2004

January 2005

February 2005

March 2005

April 2005

May 2005

June 2005

July 2005

August 2005

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006

March 2006

April 2006

May 2006

June 2006

July 2006

August 2006

September 2006

October 2006

November 2006

December 2006

January 2007

February 2007

March 2007

April 2007

May 2007

June 2007

July 2007




آقا رحمت، مجموعه يادداشت‌هاي طنز بيژن صف‌سري


:: لينک ها ::






نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ ©
با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی
بلامانع است      
web tracker


كتاب ايران


 


Friday, February 23, 2007

ای تنیده گان در خوش باوری، شهر در امن و امان است!

در چنین مقطعی از تاریخ این کهنه دیار که وطن در تیر رس بیگانگان قرار داده شده است، شگفتا هستند سیاست بافانی که در انکاراین واقعیت هم داستان شده اند که هیچ خطری نیست اما با این همه گروهی آنچنان از بیم چشم زخم به مام وطن دست به دعا و مناجات شبانه اند که می گویند :
آنجا که یادگار خدایان به روی ماه
خط کتیبه های فلک خوانده می شود
ور دست را سحر به در آری زپنجره
دستت پراز ستاره شب مانده می شود
می گویند ویکتور هوگو خالق کتاب مشهور بینوایان درباره اثر جاودانه اش گفته است تا زمانیکه فقر در عالم وجود دارد ، خواننده برای این کتاب نیز وجود خواهد داشت ، این گفته به جانم نشست چرا که در آن به نوعی ، مصداقی از حال روز ما ایرانیان دیدم و آن را بدین معنا گرفتم که تا زمانیکه در چنبره ساده اندیشی گرفتاریم بی شک بخت و اقبالی بهتر از امروز نخواهیم داشت . چرایی این ادعا را به اختصار میگویم که زمانه وقت سخن گفتن است هر چند به کنایه و اشاره باشد که بقول شاعر
وقت سخن مترس بگو آنچه گفتنی است
شمشیر روز معرکه زشت است در نیام
در خبر ها آمده است روز گذشته ( پنجشنبه )با پایان مهلت تحریم قطعنامه 1737 شورای امنیت سازمان ملل ، محمد البرادعی رئیس آژانس بین المللی انرژی اتمی با انتشار گزارش تازه ای از فعاليت اتمی ايران، رسماً سرپيچی ایران از قطعنامه شورای امنيت سازمان ملل متحد را تأييد کرده است که بی کمان هر چند معنا و مفهوم این خبر چیزی جز صدور قطعنامه تحریمی دیگر که به مراتب سخت تراز قطعنامه قبلی خواهد بود، نیست . اما جای هیچ گونه نگرانی نیست !
از این خبر مهم که بگذریم چند ماهی است که اخبار ریز و درشتی هم در ارتباط با حمله شیطان بزرگ، آمریکا، از رسانه های داخلی و خارجی شنیده می شود خاصه که این اخبار هر روز با خبر های تکمیلی چون افزایش تعداد ناو های جنگی آمریکا در خیلیج فارس و یا دریای عمان وهمچنین ایجاد پایگاه های نظامی در بیخ گوش ما ، پر رنگتر می شوند تا بدانجا که ارتش و سپاه هم در مقابل این اخبار واکنش هایی نشان داده و برای مقابله با این تحرکات نظامی اعلام آمادگی کرده که به قول رئیس مجلس البته آمادگی برای حمله شرط عقل است. و این هیچ ربطی به وضعیت فوق العاده کشور نخواهد داشت .
از این دو مهم هم که بگذریم ، ایام شب عید است و وضعیت اقتصادی مردم هم آنچنان اسفبار است که خبر این فقر عمومی هم از کسی پوشیده نیست تا چه رسد برای مسئولین نظام که در جهت ساماندهی به این فقر عمومی البته سخت در تکاپو هستند از آن جمله که حتی برای گرانی مسکن ، وزارت اطلاعات هم پای به میدان نهاده و مسند نشین وزارتش قول داده است،بزودی عوامل گرانی مسکن را شناسایی و با اعلام آنها این معضل را پایان دهد که البته هنوز خبری نیست اما از آنجائیکه قرار است از ساده اندیشی و خوش باوری ملت حالا حالا ها بهر وری بهینه شود ، لاجرم باید به انتظار تحقق قول جناب وزیر اطلاعات نشست و سماق مکید و فعلا تا آن روز برای کنار آمدن با معضل گرانی مسکن باید بدنبال راه کار هایی چون رهنمود رئیس جمهور باشیم که برای مقابله با گرانی گوجه فرنگی سخاوتمندانه آدرس سبزی فروش محله شان رامی دهند .
از اخبار حمله احتمالی شیطان بزرگ ویا وضعیت اسفبار فقر در جامعه که بگذریم ، اگر با همین ساده اندیشی مختص ایرانی جماعت ، نگاهی هم به دیگر اخبار،چون فرار نابغه اقتصادی شهرام جزایری بنگریم و تحلیل های آنچنانی سیاست بافانی چون قائم مقام حزب اعتماد ملی که از قضا دبیر کل حزب مطلوبش یکی از دریافت کنندگان مرحمتی این نابغه اقتصادی بوده است،را بخوانیم ، بخوبی در می یابید که شهر در امن و امان است حتی اگر همسر زندانی احمد باطبی رادر در شبی تیره از بخت ربوده باشند وهمه ارگان های امنیتی کشور هم از این آدم ربایی اظهار بی اطلاعی کرده باشند. همچنین از سوی دیگربا کمی دقت نظر در اخبار اعتراضات معلمان کشور و یا خبر نا آرامی ها در گوشه و کنار میهن ، چون خبر بمب گذاری ها در سیستان و بلوچستان ، بخوبی به این مهم دست خواهیم یافت آنچه مسئولین نظام از القا وجود وضعیت فوق العاده در کشور می گویند تا چه حد مقرون به حقیقت است .
حال با چنین حال روزی که به اختصار و اندک گفته آمد وبی شباهت به طنز تلخ روزگار ما نیست ،این ادعای نگارنده که تا زمانیکه در چنبره ساده اندیشی گرفتاریم بی شک بخت و اقبالی بهتر از امروز نخواهیم داشت به جانتان نمی نشیند؟

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

5 نظر شما


Friday, February 16, 2007

آی روشنفکران و ای انقلاب ، مارا از شما گله ای نیست ،خانه رادریابید

ماه بهمن به پایان می رسد ، ماه خاطرات نسل من ، ماه بیاد آوردن بانک الله اکبر شبانه بر روی پشت بامها ، ماه چنگ انداختن به دل نسل انقلاب 57 که امروز به جرم باور سرود " دیو چو بیرون رود ، فرشته در آید "، در برابر چرایی چنین عاقبتی از انقلاب ، به نسل امروزبی پاسخ مانده است .

بی کمان واکاوی تاریخ و وقایع تاریخ ساز هر ملت ، بر عهده رجال فکر واندیشه وقلم هر جامعه پویا و در حال رشد است چرا که گذشته چراغ راه آینده است از همین رو پس از گذشت 28 سال از انقلاب هنوز آنهائیکه عشق وطن در سینه دارند به چرایی این اتفاق سال 57 که انقلابش می نامیم ، می پردازند از جمله مقاله اخیرمیرزای بزرگ شهر ما ، مسعود بهنود که از انقلاب نوشته است و به تبحر و چیرگی قلمی که از او انتظار می رود ، این واقعه (انقلاب57) در چهارپرده به نمایش در آمده است تا حرف حساب گفته باشد که به قول حاج شیخ هادی نجم آبادی حرف حساب راخواه مگردیج ارمنی بگوید ، خواه شیخ مرتضی انصاری ، باید پذیرفت و حرف غلط را خواه گوینده آن شیخ انصاری باشد ، خواه مگردیج ارمنی ، باید دور انداخت که نوشتار میرزای وطن پرست شهر ما همه از حقیقت است اگر چه تلخ و ناگوار.
اما با این همه دیگر سخن و کندو کاو در بعض عوامل تاریخی وقوع انقلاب ،بس است ،امروز از پس از گذشت آن سال ها که صفیر گلوله ها و نشاندن گل بر لوله تفنگ ها ، جز خاطره ای نه چندان خوش در یاد نسل من باقی نهاده است ، دیگر گفتن از گناه روشنفکرکه راهبر نبود نسل مرا ، چه حاصل ؟ آنچنانکه سخن از خوش باوری مردم این کهنه دیار که همواره به قدمت تاریخ خود ، ظلم را چون صلیب بر شانه ها می کشند ، بیهوده است خاصه که انقلاب جوششی نا گزیر از ظلم و اختناق بود.
کدام حرف و سخن نا گفته دیگر از انقلاب باقی مانده است که یک تن از 70 میلیون مردم گرفتار در بلا امروز این آب و خاک ، ندانند و در دانستنش بی تاب بوده باشند
براستی برای ملتی که از چرایی انقلاب خود بخوبی آگاه است و تنها نگران عاقبت آنچه خود به درستی و یا به اشتباه مرتکب شده است ، مکرر گفتن از واقع بی سرانجام انقلاب و یا تبری جستن عاقلان و روشنفکران ازاین ماجرا ، برای نسل امروز چه سود ؟ نسلی که به صراحت از ایرانی بودن خود شرمسار است و " وطن " را واژه ای مجهول می پندارد و بی اکراه دم از تنفر خود به زادگاهش می زند .
من در عجبم ز می فروشان ، کایشان
به زآنچه فروشند چه خواهند خرید

بس است ، دیگر از گذشته گفتن بس است ، اکنون درد تازه را علاج باید که بیزاری از هموطن و مجهول دانستن واژه مقدس " وطن " ، نسل امروز را به بی هویتی کشانده است . اگرچه آنچه گذشت خود درد کهنه ای است که بایدبه درمانش شتافت .
آیا دلشوره ملتی از عاقبتی که پیش رو دارد ، با نقل مکرر گذشته ها آرام می گیرد یا آگاهی دادن برای مقابله با فردا ؟ کدام یک پاسخ به نیازاین ملت سر درگریبان است تا تجلی رسالت روشنفکران امروز این کهنه دیار باشد ؟
براستی وقایع تاریخ ساز این آب و خاک چون " مشروطیت " ماجرای 28 مرداد و...که هر ساله چون مرده ای از گور بیرون کشیده می شوند، آیا جسد انقلاب هم نیز باید هرساله به تشریح در آوریم ؟ حال آنکه امروز وقت چاره جستن از گرداب بلایی است که وطن را بدان گرفتار کرده اند ، نه تبری جستن از قصورلاجرم در انقلاب. واز همین رو باید از گذشته برید و به حال پرداخت تا فریاد نسل امروزرا بهتر شنید که می گویند :
آی عاقلان ، ای منورالفکران ، و ای انقلاب ،ما از تو و همه آزادیخواهان و مرتکبین انقلاب ، گذشته ایم و گله ای نیست ، خانه را دریابید که از پای بست ویران است .


این مطلب در گویا منتشر شده است

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

3 نظر شما


Sunday, February 11, 2007

سه پیام از سه خبر

چند روزی را که به مناسبت سالگرد انقلاب ایران در تعطیی بسر می برد ، خبر های ریز و درشتی منتشر شد که به نظر نگارنده تنها سه خبر از میان همه اخبار این ایام جالب ترآمد شاید به این دلیل که پیام هایی در آنها وجود دارد اما به نظر نمی آیند .
پدیده



در میان همه اخبار دهه فجر ابتدا اخبار مربوط به چشنواره فیلم فجراز همه خواندنی تر بود چرا که گروهی فیلم باز و سینما دوست در
ایام برگزاری چشنواره فیلم فجر ، ناگهان خواب نما شده و یک پدیده نوظهور را کشف کردند و آن پدیده هم کسی نیست جز گارگردان فیلم " اخراجی ها " که تا چند سال پیش سر کرده گروه فالانژ ها و یا بقول عوام رئیس لباس شخصی ها بود که همین جناب " مسعود خان ده نمکی " کارگردان شهیر امروز باشد . با خواندن این خبر ، بقول اهالی سینما ناگهان ذهنم فلاش بک کرد و بیادم آمد که :
ییش از انقلاب بعد ازآنکه شعار " دروازه تمدن " از سوی شاه مطرح شد ، گروهی از لوطی ها و سر گردنه بگیر ها هم به این صرافت افتاده بودند که باید درمناسبات اجتماعی خود تغیراتی صورت دهند تا متناسب با آن شعارپر طمطراق و ایضا در شان ملتی دارای تمدن 2500 ساله باشد از همین رو دیگر جاهل بازی و کلاه شامگاه گذاشتن وکفش پاشنه خوابیده و ایضا چا قو وقمه و تیزی کشی کم کم بر چیده شد تا بدانجا که در بین مردم کوچه و بازار تکیه کلام طنز ی با این مضمون رایج شد که : چاقو کشها ، چاقو هایشان را فروختند و مداد تراش خریدند " و یا اینکه می گفتند " لوطی های سر گذر هم دیگر جای چاقو ، خود نویس در جیب دارند " . حال حکایت گروهی فالانژ و سر گردنه بگیر بعد از انقلاب است که بعد از سالها بر هم زدن اجتماعات فرهنگی و سیاسی و مدنی آن هم بنام اسلام و اسلام خواهی ، همزمان با تحول علمی در بین تصمیم سازان کشورو از تاثیر پذیری شعار " انرژی هسته ای حق مسلم ماست " ، یک شب متحول شدند و حتی در کسوت کارگردان و شاعر و چه و چه رخ می نمایند طرفه آنکه پدیده هم می شوند .
فراموش شده

از دیگر اتفاقات مهم تعطیلات ایام دهه فجربعد از به نمایش گذاشتن بخش سانسور شده دادگاه " گلسرخی " در صدا و سیما ، تلویزیون صدای آمریکا هم درست درشب سالگرد انقلاب با همسر شاه ، زنی که تا پیش از انقلاب در بین مردم ایران به " شهبانو" معروف بود . مصاحبه ای انجام داد که خبر های حاشیه ای این مصاحبه از خود مصاحبه جالبتر بود از جمله اینکه این فراموش شده یعنی" شهبانو " ی سابق را به دلیل نشناختن به استودیو صدای آمریکا در فرانسه راه ندادند و ایشان مجبور شدند با مساعدت دربان استودیو در راه پله ها بایستاد و با تلفن همراه خود با مجری برنامه صدای آمریکا مصاحبه کند . الله و اعلم راست و دورغش به گردن راویان شکر شکن و الخ ...

باز هم در عزای یک استاد موسیقی
و اما بعد از خبر درگذشت استاد یاحقی که جامعه هنری این آب و خاک هنوزاز غم از دست دادن این هنرمند سیاه پوش است ، خبر درگذشت استاد دیگر از عالم هنرموسیقی ، داغ غم را در دل ایرانیان تازه تر می کند .
"محمد بهارلو"، نوازنده ویولن و معلم پیشکسوت موسیقی سحرگاه روز 22 بهمن به علت عارضه قلبی در منزل خود در تهران در گذشت.
این موسیقیدان پیشکسوت یکی از بهترین شاگردان ابوالحسن صبا بود که به دور از جنجال و حاشیه پردازی به آموزش و خلق آثار هنری می پرداخت. روحش شاد و روانش پاک باد .





به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

1 نظر شما


Thursday, February 08, 2007

چراغ این خانه از عشق روشن است

چندی پیش در این خانه دل نوشته ای داششتم بنام "گورعشق " که صاحب خانه " پرواز با پروانه " از سر لطف با نشر آن در وبلاگ وزین خود بانی گشودن باب مبحثی شد که مرا به شوق نوشتن این نوشتار رساند .
اما قبل از هر چیز یاد آوری این مهم ضروریست که چراغ این خانه با سر زدن گاه به گاه مخاطبانش روشن است و همین اندک سو سو ، آن هم در " روزگار ما " ، مارا بس طرفه آنکه آنچه در این خانه به دل ، نوشته می شود حاصل تالمات لحظاتی ازعمر من است که در طی گذشت زمان به فرا خور حال و روزی که دارم به قلم می کشم که گاه از سر دلتنگی ، فریادی است پنهان در پستوی واژه ها ، و گاه از غمزه روزگار ، اشکی است در دامن کلام ، بی آنکه شاعربوده باشم که تنها چوپان رمه ی کلماتم .

و اما بعد ...بیادم هست در نیمه راه جوانی که بودم ، عشق را تجربه کردم و از سر شوق اولین عاشقانه ام را نوشتم که تا به امروز هنوز به یادگار در دفتر تنهائیم باقی است ( و بزودی بنام "دل نوشته ها " از سوی نشر" دادار" منتشر می شود ) ، و این گذشت تا اینکه در میانسالی بعد ازروشن کردن چراغ این خانه بار دیگر شوق نوشتن عاشقانه ها به جانم ریخت اما این بار نه برای ثبت یادگاری دردفتر تنهایی که میل پیشکش دارم ، به نسل بی عشقی که از عشق جز وصل نمی جوید و از حقیقت عشق غافل مانده است و او را نمی شناسد ، زیرا روزگاریست که دیگر نباید کلام عاشقانه را دلیل عشق دانست آنچنانکه آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن نیست، طرفه آنکه خلوص هم حالیا قصه ایست کهنه که در این ایام ، عشق بی خلوص را در هر بازار غیر مسقفی هم به شنیع ترین شکل ممکن می فروشند تا بدانجا که در خطه ی عاشقان هم دیگر خطی به یادگاراز عشق نمی نویسند چرا که به همت سر سختانه ی سازندگان سکه های قلب جایی برای سلطه ی راستین قلب باقی نمانده است و تحقیر عشق از همین جاست که گویی عشق عکس یادگاری ایست ، غافل از آنکه پیاله ای آب است ، خنک ، برای تشنه ی همیشه تشنه ، اما با این همه سیری از یک لقمه ی نان برای نفس گرسنه ، آغاز اندوه گندم است........

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

0 نظر شما


Thursday, February 01, 2007

شنیدن سنفونی هسته ای ازدریچه فقر و تنگدستی مردم ایران

این چند روزایام سوگواری هم تمام شد که محرم همین چند روز تا سوعا و عاشورا و شام غریبانش است ،و امسال بر خلاف همه سال ها که در این ایام برای تماشا از خانه بیرون می زدم , امسال فقط در خانه نشستم ونظاره کردم , به گذشته و حال ، به وطنم و وقایعی که در آن می گذرد و به احتمالاتی که از آن بوی خطرجنگ می آید ، همه را به نگاهم کشیدم بی آنکه پای از خانه بیرون گذاشته باشم ، و چقدر هم خوب دیدم که بغیر از چشمانم ، چشمهای دیگری هم برای بهتر دیدنم به یاری گرفتم ، جعبه جادویی و ماهواره ، پنجره دنیای مجازی و همه صفحات نشریات زرد و سیاه و سفید و ایضا روز نامه های حزبی که اصراربه مستقل بود در امر اطلاع رسانی دارند . همه مردمک چشمان دیگرم بودند.

روزی از همین ایام بست نشینی در خانه ، جمله ای از "لاتوسه " به نقل از سهراب سپهری در خاطراتش خواندم : " بی آنکه پای از خانه بیرون نهی ، جهان را یکسر توانی شناخت " . اگر چه مفهوم این گفته حکیمانه با وجود ابزار و سایلی چون ماهواره و اینترنت که پنجره ای رو به جهان امروز است ، برایم قابل درک است ، اما تصورآنکه مردم هم عصر لاتوسه که در آن زمان هیچ یک از پنجره های ارتباطی امروز را نداشتند ، چه درکی از این جمله عارفانه داشتنه اند برایم سخت است .

سهراب خود در خاطرات سفرش به ژاپن بعد از خواندن این جمله از "لاتوسه " نوشته است : " کدر شدم ، زیر غبار غم ، این همه راه آمدم که چه ؟ " و در قسمت دیگردر سر زنش بخود نوشته است : " به هوای سفر چه نیازی بود ، اگر جویای گسترش اندیشه خود بودی ، همان درخت حیاط خانه ترا بس بود ، آفتاب دیار باشو ( شاعر ژاپنی سده هفدهم ) به من نمی تابید چه می شد؟ نقاشی هیرو شیکه در موزه ملی توکیو را نمی دیدم چه کم داشتم ؟ آهنگ کاره سوسو که را پندار نمی شنیدم ... ، مناجات ذبیحی در سحر گاهان ماه رمضان مرا بس بود " ، لاله ای که در فیروز کوه دیده بودم جای همه این گلها ی داودی ژاپن را می گرفت ، چه نیازی که مهتاب را در باغ هی ببینی ؟، در ایوان خانه پدری ات در کاشان دیدی همان بس بود..." شاید در همین ایام بود که شاعر جوانمرگ ما آن سروده معروف خود را گفته باشد که : چشمها را باید شست ...

الغرض در این بست نشینی به خانه و نظاره کردن به حال و گذشته ، لاجرم چشمانم به یک " اتفاق " افتاد ، نگاهی دیگر به آنچه که بزودی شهر ها را درسالگردش چراغانی می کنند ، انقلاب 57 را می گویم ، اتفاقی که امروز از پی 28 سال حسرت ، وقتی چشمها از آب شور گریه پاک شده اند ، جور دیگر به نگاهمان می نشیند ، حالا دیگر چشمهای شسته شده و پاک به ما می گویند ، سال 57 ، سال انقلاب ، سال سیری ما بود .

حالا دیگر چشمهای شسته شده ی امروز مردم این کهنه دیار بخوبی می بینند که گرسنگی ، فقر ، بیکاری ، فحشا ، تحریم ، جنگ ، همه و همه ، ارثیه مشت های گره خورده از سیری است که به عدالت بین همه ساکنان این گستره تاریخی تقسیم می شود . آری امروز می توان بی انکه پای از خانه بیرون نهاد ، سر درگریبان بودن پدری را دید که صبح تا شام دویدن درپی یک لقمه نان ، کفاف معاش همسر و فرزندانش را نمی دهد ، می توان صحنه های رقت انگیز تن فروشی زنان و دختران بی گناه را از پنجره فقر و گرسنگی نظاره کرد و لرزید ، و با شنیدن سنفونی هسته ای باید به منادیان نهی از منکر جهانی خندید .

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

5 نظر شما