|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Friday, April 27, 2007
معلوم چون آب
مجهول چون راز معلوم چشم و مجهول دل اين است هنر ما مادرم مي گفت : چشم ها نگهبان دل هايند تو هرگز ديده اي مرا؟ خوشبختي جز رضايت نيست راضي به رضاي همه جز " من" بودم و در اين رضايت تمام خواب هايم را در بيداري كردم تمام بغض هايم را فرو خوردم و تنها لبخند استفراغ كردم پشت ديوار لحظه ها هميشه كسي مي نالد و اين بار مردي به ياد عمر به باد رفته اش
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت Monday, April 23, 2007
![]() مسخره است ، همه چيز به نوعي يك تراژدي مضحك است ، از بگير و ببند هاي موسومي فصل تابستان در مورد حجاب ، و يا خبر هاي ريز و درشت تهديد ها و تحريم هاي جهاني تا ايران زدايي دشمنان وطنم ، همه به نظرم مضحك و خنده اور است . اين روز ها كه كمتر مي نويسم سرگرم جدالم ، جدال با خود ، گاه در گرماي مطبوع آفتاب بهاري راه مي روم و آشنايي خودم را با هستي گم مي كنم ، و گاه از وقايع تاريخ سازي كه گريبان زادگاهم را سخت گرفته است ، بي تاب از منفعل بودنم هستم و در اين ميان آنچه خاطرم را آزرده مي كند ، نگاه بيگانه ي آشنايي است كه مرا در خود مي شكند . خيال مي كنم ، درقايقي ميان اقيانوس چرا ها و بايد ها نشسته ام ، كه هزار سال است براي رسيدن به جزيره اميد پارو مي زنم . چقدر مسخره است اين تراژدي مضحك روزگار ما .
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 1 نظر شماThursday, April 19, 2007
مجادله قلمي بين دو روزنامه كيهان و اعتماد ملي يكي از مباحث داغ محافل سياسي امروز اين آب و خاك شده است ، اما آنچه ناگفته پيدا ست و همه مي دانند ، آغاز گر چنين مجادلاتي آن هم در موسم انتخابات يكي از عادات ناپسند كيهانيان است
در مقالات رد و بدل شده كيهان و اعتماد ملي ، نكات قابل توجه اي به چشم مي خورد كه اگر متعلق به اين آب و خاك نباشيد حكما از تعجب دو شاخ مانند اكوان ديو بر روي سرتان سبز مي شود ، خاصه وقتي در مجادلات قلمي اين دو روزنامه با جمله هاي تهديد آميز ي چون " وگرنه " بر خورد مي كنيد و گمانتان مي رود كه يقين ، طرفين مجادله گاف هايي از هم سراغ دارند كه بناي افشاگري آنها را دارند ، در حاليكه اگر كمي تعمق بر اين مجادلات داشته باشيد اين پرسش در ذهنمان مطرح مي گردد كه آيا براستي چه افشاگري از اين دو روزنامه كه هيچ ، از سردمداران قدرت چه رازي سر پوشيده اي باقي مانده است كه همگان از آن بي خبر مانده باشند ؟! آيا در اين 28 سال گذشته ديگر چيزي از مسائل پشت پرده و يا لفت و ليس و زد و بند هاي قدرتمندان و اصحاب شان باقي مانده كه نه بر ايرانيان ، بلكه بر جهانيان پوشيده مانده باشد ؟! آنچه بود و نبود بر اين مردم به ظاهر بخواب رفته و بي خبر از همه جا ، آشكار گرديده كه ديگر هيچ افشاگري براي آنها شگفت انگيز نخواهد بود ، چرا كه قدرتمندان هم ديگر هيچ ترس و واهمه اي از افشاي كار هاي غير قانوني و ايضا به دور از مروت خود ندارند كه چه ها بر سر مردم و ملك اين كهنه ديار نياورده اند . بنابراين همه ي اين مجادلات بر سر تصاحب قدرت بيشتر است و لا غير . اما در اين ميان آنكه دستانش براي اين ملت از همه رو تر و نمايان تر است قشر كيهان و كيهانيان است كه تا كنون هر سندي را به اصطلاح رو كرده اند پوچ و خالي بوده است مانند سندي كه در حمايت از سيد نصر الله به كلام خدا چنگ زده اند ، شرح ماجرا را از قلم حسين باستاني بخوانيد كه در اين رابطه نوشته است : " در 19 مرداد 85 روز نامه وزين كيهان در حمايت و تبليغ از سيد نصر الله به دروغ مدعي شد که در جلد 9 صفحه 283 بحارالانوار ، پيامبر اسلام از اين سياستمدار محترم لبناني تقدير کرده است: "اين بار، كلامي كه از رسول خدا (ص) نقل مي كنيم درباره رخداد آن روزهاي صدر اسلام نيست. كلام پيامبر خدا (ص) درباره رخدادي است كه همين روزها اتفاق افتاده... از رسول الله (ص) است و در جلد 9 بحارالانوار صفحه 283 آمده است، «ابن عساكر» از منابع معتبر اهل سنت نيز همين حديث را به همين شكل نقل كرده است: مردي بر دروازه هاي قدس نبرد مي كند، داراي بصيرت و بينش عميق است، خدا به دست او دشمن را شكست مي دهد. او از من است و من از او هستم. نام او «نصر» است و از اين روي «نصر» ناميده مي شود كه خدا او را نصرت- پيروزي- مي دهد..." متعاقبا، وقتي صداي اعتراض روحانيون به کيهان بلند شد که مگر بيماريد که به پيامبر خدا نسبت دروغ مي دهيد، واکنش کيهان سه خط توضيح کوچک در گوشه اي از صفحات داخلي خود بود که: "درپي درج اين مطلب برخي از علما و روحانيون در تماس با كيهان ابراز داشته اند كه اين حديث را در آدرس ياد شده نديده اند و نسبت به صحت آن ترديد داشته و بعضا آن را اساسا ناصحيح دانسته اند. اميد است اين توضيح جبران مافات كرده باشد."... به همين راحتي! . و اما در ميان اخبار ريز و درشت داخل كشور ، آنچه باعث ترديد در درايت سر دمداران حكومت مي شود ،حكم زندان دو تن از فعالان حقوق زنان است ، كه اگر چه غير قابل تصور نبود اما در چنين برهه اي از زمان كه عملكرد دولتمردان در زير نگاه هاي ذره بين جهانيان قرار دارد و هر اقدام نظام را بر اي تحريك دنيا بر عليه تصميم سازان امروز اين كهنه ديار استفاده مي كنند ، كمي غير قابل قبول مي نمايد . بانو داودي مهاجر و خانم طهماسب از سوي شعبه ششم دادگاه انقلاب تهران به جرم شرکت در تجمع اعتراض آميز فعالان حقوق زنان که سال گذشته در ميدان هفت تير تهران برگزار شد به مجازات زندان محکوم كرد يدند و آخر اينكه از آب گيري سد سيوند بخوانيد كه درست در 29 فروردين كه مصادف با " روز جهاني بنا ها و محوطه هاي تاريخي " است و به " ايكو موس " معروف است ، پروژه تاريخ زدايی ايران با به زير آب كردن پاسارگارد و تنگ بلاغي و مقبره كوروش كبير ، به دست البته با كفايت رئيس جمهور به زير آب برده مي شود و تنها در اين ميان آنچه از ايران دوستان بر آمده است فراخوان گردهمايی برای اعتراض به آبگيری سد سيوند،از سوي كميته دانشجويي دفاع از پاسارگارد است كه شنبه (1/2/ 1386 ) ساعت ۱۰ بامداد، در برابر سازمان ميراث فرهنگی، واقع در خيابان آزادی، نبش يادگار امام، برگزار مي گردد . همين .
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 1 نظر شماThursday, April 12, 2007
جمله اي از سهراب سپهري خواندم كه خرد چند قدم بالاتر از لال شدن است. تنها مصادق اين جمله پر معنا را در رسالت روزنامه نگاري يافتم ، سربازان بي جير و مواجبي كه به وقت بزنگاه بايد با سلاح حروف و واژه به رسالت خود بپردازند وگرنه لال و بي خرد بيش نيستند . در پي يافتن مصادق عيني اين جمله از سهراب سپهري مي گشتم كه اين نامه را خواندم و در دم بياد جمله زيباي رضا ولي زاده افتادم كه روزنامه نگار پويارا با لقب "زنده "توصيف كرده است .
براستي در روزگاري كه رگه های ترس از حاکمیت در همه جای فرهنگ این کشور به وضوح به چشم میخورد تا بدانجا كه حتي نوشتن از هواي مه آلود شهر گناه كبيره محسوب مي شود مرز خرد تا لال بودن چه اندازه است ؟
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شماTuesday, April 10, 2007
.روزمرگي هايمان يكي پس از ديگري مي گذرد تا همچنان زنده بمانيم ، دست و پا زدن در تلاطم موج هاي زندگي به مثابه يك هدف مقدس در آمده است هر چند خوب مي دانيم زندگي كردن ما مردن تدريجي است .با اين همه گيجي و منگي هم عادتي بر روي همه عادت ها ي ما اضافه شده است فلسفه بافي نمي كنم ، اين فلسفه زندگي است كه دست و پاي ما را بسته است ، جنگيدن براي بقا ، اما هريك به شكلي. يكي نان را به نرخ روز مي خورد ديگري به راه باديه مي رود و بي آب و نان در پي مراد است چون گمان دارد كه رفتن و جستجو كردن به از نشستن باطل است .
الغرض در وب گردي هايم به وبلاگي بر خوردم كه گروهي همكار مطبوعاتي لفت و ليس هاي مديران روزنامه همشهري را منتشر مي كنند ، اگر چه همه اهالي مطبوعات از اين لفت و ليس هاي مديران نشريات دولتي با خبر هستند اما خبري در مورد پاداش نجومي گرفتن بعضي از اصحاب موجه مطبوعات در اين وبلاگ برايم غير منتظره بود اگر چه اين اساتيد هم نياز به معاش دارند و نمي توان خرده اي بر آنها گرفت چه بسا كه مستحق پاداش هم هستند اما با اين همه باز هم نتوانستم با ديدن نام اين بزرگان مطبوعات در ليست پاداش بگيران (پاداش كه چه عرض كنم بيشتر به حق السكوت شبيه است ) متعجب نباشم . بيادم هست يكي از همين بزرگان در بزرگداشتي كه براي پدر علوم ارتباطات ايران دكتر معتمد نژاد بر گذار شده بود چنان تحت تاثير روش زندگي و رسالتي كه اين استاد علوم ارتباطات بر عهده داشتند ، قرار گرفته بود و سخن مي گفت و اشك مي زيخت كه دل هر بچه مطبوعاتي را كباب مي كرد ...بگذريم خواندن اين وبلاگ كه به بنام با خبر نگاران و كاركنان مشهري است خالي از لطف نيست من كه هنوز گيجم و منگ ودر حيرتم و ناباوري چرا كه اين خبر حداقل براي من از نوع واقعيت هاي غير قابل قبول است ، شما را نمي دانم .
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت Friday, April 06, 2007
![]() مردم همه براي ديدن معركه به دور مردي كه لاف از اجراي برنامه خارق العاده خود مي زد جمع شده بودند ، مرد معركه گير با آب و تاب زياد از برنامه محير العقول خود دم مي زد و مي گفت ، در نزاع بين يك گربه و جوجه ، آنكه فرار را بر قرار ترجيح خواهد داد گربه است ، نه جوجه و حاضران با ناباوري به دور مرد معركه گير حلقه زده بودند ومنتظر نمايش آنچه معركه گير ادعا مي كرد بودند. عاقبت مرد معركه گير بعد از چند دور زدن در حلقه مردم مشتاق تماشاچي و جمع كردن چندين سكه و اسكناس بالاخره به وسط ميدان رفت و از ميان كيسه اي كه در بساط معركه گيري خود داشت جوجه ي زرد و نحيفي را بيرون كشيد و در حاليكه آن را در ميان دستان خود گرفته بود و به مردم نشان مي داد با صداي بلند گفت "اين همان جوجه ي پهلوان است كه هيچ گربه اي جرات گرفتن او را ندارد ، باور نمي كنيد ؟ حال نشانتان مي دهم "و بعد با صداي بلندخطاب كرد : آها..ي پس چه شد آن گربه اي را كه گفتم ، بگيريد و بياريدش ؟ لحظه اي بعد از ميان مردم تماشاچي ، جوانكي در حاليكه كيسه اي در دست داشت ، نفس نفس زنان به وسط ميدان آمد و گفت : بفرمائيد ، مرشد همين الان اين گربه را گرفتم .... بعد كيسه را به دست معركه گير داد و خود به سرعت به ميان جمعيت رفت. معركه گير كيسه را گرفت و در حاليكه همچنان از وصف جوجه اش دم مي زد ، ابتدا جوجه را به زمين گذاشت و بعد آرام آرام درب كيسه اي كه گربه در آن بود را باز كرد ، كه ناگهان گربه اي وحشت زده از ميان كيسه بيرون جهيد و هراسناك به دور حلقه اي كه مردم براي ديدن آن ، معركه ايجاد كرده بودند ، بناي دويدن گذاشت ، گربه بيچاره گويي از ديدن جوجه اي به آن نحيفي كه بدون هراس ناظر ماجراي فرار گربه و هيجان مردم بود ، وحشت كرده بود و به دنبال روزنه اي براي فرار مي گشت از همين رو بي مهابا خود را به پاهاي مردم مي كوبيد تا راهي براي گريز بيابد تا اينكه عاقبت از ميان پاهاي مردم راه گريزي يافت و از آن معركه جان سالم بدر برد . بعد از پايان معركه و متفرق شدن تماشاچيان ، مرد معركه گير در حاليكه با دستيار ش در حال جمع كردن بساط معركه خود بودند ، رندي به كنارشان آمد و با لبخندي گفت : خدا قوت پهلوان ، يك خواهشي داشتم ؛ مرد معركه گير گفت : بگو ، رند گفت : اگر بگويي چگونه گربه اي با آن هيبت را از اين جوجه ترساندي كه آنچنان پا به فرار گذاشته است؟ به همان اندازه كه از اين معركه پول جمع آوري كردي ، ميدهم .. مرد معركه گير بعد از شمارش پول هاي جمع شده گفت :اول پول را بده تا بگويم .رند هم به سرعت دست در جيب كرد و پولي را كه معركه گير مي خواست پرداخت كرد و بي صبرانه منتظر شنيدن رمز و راز ان معركه شد . مرد معركه گير گفت : اول آنكه براي اينكار ابتدا مضنه زدم رند گفت : يعني چه ؟ معركه گير گفت : اول با حرف ذهن مردم را نسبت به كاري كه مي خواستم انجام بدم آماده كردم و آنقدر گفتم و گفتم كه براي ديدن معركه مشتاق شدند تا جائيكه ديدي حتي حاضر به پرداخت پول هم شدند . دوم اينكه قبل از نمايش گربه اي را در كيسه اي انداختم و به دستيارم سپردم وقتي من در حال رجز خواني براي جلب تماشاچيان هستم ، او كمي پائين تر از محل معركه كيسه اي كه گربه در آن بود را به دور سر خود آنقدر بچرخاند كه وقتي درب كيسه را باز كردم گربه از شدت دوران آنقدر گيج باشد كه قادر به تشخيص هيچ كس نبوده ، چه رسد به جوجه نحيف و لاغر من ،تنها به فكر فرار باشد كه ديديد بالاخره هم فرار كرد و رفت . اين حكايت را از آن رو آوردم تا حال روز ما و دنيا ي امروز را توصيف كرده باشم كه دولتمردان امروز ما آن معركه گير و دول دنيا ، گربه ي در كيسه و مردم جهان ، تماشا چي و ما هم آن جوجه پهلوان مسخ شده ي معركه هستيم . در طول 27 سالي كه از انقلاب مي گذرد آنچه تا كنون ما ومردم جهان را مسخ ساخته است شيوه حكومت كردن دولتمردان بعد از انقلاب اين آب و خاك بوده است كه همواره معركه اي ديدني داشته اند . از ماجراي تسخير لانه جاسوسي گرفته تا همين آخرين معركه اي كه نه تنها ما ايرانيان را بلكه جهاني را مبهوت معركه خود ساختند . طرفه آنكه ابزار كار هم درست مانند ابزار كار معركه گير ها است . يعني، ابتدا مزنه ميزنند تا ميزان قبول ادعا ها را بسنجند بعد اگر موفق بودند بولدزر وار انجام مي دهند و گرنه منكر همه ادعا هاي اعلام شده خود هستندو به طرفه العيني جام زهر هم مي نوشند. مثال : چند سالي است كه موضوع گران شدن قيمت بنزين و يا كوپني كردن آن مطرح است كه ابتدا با شايع كردن آن در بين مردم ( بقول معركه گير ها مضنه زدن ) اذهان عمومي را آماده كردند و بعد از چند سال جنگ زرگري و چه و چه بالاخره با سلام و صلوات فعلا قيمت بنزين دولتي را با ليتري صد تومان تصويب كرده اند تا بعد كه قيمت آزاد آن را اعلام كنند اما جالب اينجاست كه با اين شيوه معركه گيري آنچنان ملت صبور را آماده ساختند كه همگان از هم اكنون قبول ليتري 500 تومان براي نرخ آزاد بنزين را چشم بسته قبول مي كنند حال پيدا كنيد پرتقال فروشي را كه در زمان قبل از انقلاب براي يك ريال گران شدن بليط اتوبوس چه ولوله اي در شهر انداخته بود. از معركه گيري هاي داخلي دولت كه بگذريم با يك نوع معركه گيري ديگر آن هم در سطح جهاني روبرو هستيم كه بعد از تسخير لانه جاسوسي و چند سال تاخير در اين عمل ، عاقبت بعد از معركه هولوكاست در پي حكايت شيرين انرژي هسته اي به اين امر فراموش شده هم باز رسيدند كه همين ماجراي اخير بازداشت بي نتيجه 15 انگليسي و سپس آزاد كردن آنها آن هم با سلام و صلوات بود كه به همت رئيس دولت وقت ،بي آنكه متجاوز شناخته شود و يا تعهدي مبني بر عدم تجاوز بعدي گرفته شود ، معركه فيصله يافت و در اين ميان دول جهان مانند آن گربه در كيسه كه از شدت دوران گيج و مبهوت شيوه دولت مردان اين كهنه ديار هستند ، در پي راه فرار از اين معركه را مي جويند مگر ايرانيان كه بدون هيچ نگراني همچون آن جوجه زرد و نحيف داستان ما به تماشا ي اين معركه ايستاده اند . اين مطلب در گويا منتشر شده است
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شماMonday, April 02, 2007
20 روز گذشت و درب اين خانه را باز نكردم كه فرخنده ايام نوروز بود و بايد سنت ديرينه ديد و بازديد اين ايام را بجا مي آوردم اگر چه لحظه اي غافل از اخبار نگران كننده اي كه همه نشان از تهديد مام وطن دارد ،نبودم
اي چرخ فلك ببين چهاكردي تو ما را به اسيري مبتلا كردي تو ما جمله بار خدايا ، بي كس و كوي شديم روي تو سپيد ، عجب دوا كردي تو بي مقدمه بگويم كه آتش به جان شمع افتاد ، تحريم دوم را بر ما روا دانستند خاصه بعد از همه مناقشات اتمي كه جهاني را بر عليه ايران برانگيخته است ماجراي گروگانگيري 15 انگليسي هم قوزي بالاي قوز تصميم سازان امروز اين آب و خاك شد اگر چه اين عمل نوعي حس خوشايند را در ايرانيان بر مي انگيزد كه مقابله ايست با متجاوزان به اين آب و خاك . اما اين حس خوشايند كجا و واقعيت امر كجا كه آتشي است به خرمن هستي مردم اين كهنه ديار. از اخبار برون مرزي كه اهم آن در ارتباط با اين آب و خاك است ، بگذريم اخبار درون مرزي هم چنگي به دل نمي زند طرفه آنكه خبر بازداشت چند هم قبيله آن هم در اين ايام فرخنده را بشنوي كه سخت و جانگذاز است خاصه كه باز هم به جرم افترا جاسوسي براي بيگانگان دو تن از ياران هم قبيله را به بند مي كشند مرا به صحبت بيگانگان مده نسبت كه من عقابم و مردار كي شكار من است با اين همه نوروز آمد و با همه اين اخبار ناگوار سپري شد اما دوستي مي گفت با اين همه اخبار ناگواري كه در اين ايام فرخنده شنيده ايم از ايراني بودنم در خجلم كه نه تنها دنيايي را به آشوب كشانده ايم ، خود را هم به بلا گرفتار ساخته ايم ، هيچ پاسخي نيافتم جز آنكه از قول حافظ بگويمش : از ننگ چه گويي كه مرا ننگ ز نام است از اخبار ناگوار كه بگذريم بهار است و فصل شكوفايي و قليان احساس لطيف آدمي كه در عشق تجلي مي يابد ، نمي دانم كجا خواندم و يا شنيدم كه عشق جوهر زندگي است ، و حال در اين ايام كه همه ي تير خشم بيگانگانگان از نا بلدي سردمداران امروز اين كهنه ديار به سوي ما نشانه رفته است ، چه عشقي والاتر از عشق وطن كه چاره قلب پر از آه ما مي شود تا به مدد ي مانع از تعرض هر بد خواه وطن باشيم كه دشمن در خانه را چاره بايد چه سخت است خانه اي از عشق ساختن به اميدي كه در آن ماوا بگيري ولي ناگه بداني ، اي دل غافل آنچه ساختي ، گوريست كه بايد در آن تنها بميري
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 4 نظر شما
|