|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Saturday, July 28, 2007
حال غريبي دارم ، از قصه هاي مادر بزرگ چيز هايي به ذهنم سايه وار در گذر است ،
كودك ، روباه مكار، گنچشك زير باران مانده و من هنوز تشنه شنيدن عاقبت پرنده بي لانه ام كه هزار بار در قصه ها و شعر ها خوانده مي شوند اما از ياد ها مي روند. چشم هايم خواب سنگين مي طلبد خوابي بلند تر از رويا ها در اين چند وقت چيزي براي نوشتن نداشتم حتي زمانيكه شنيدم سيمين خانم هم در بيمارستان در حال اغما ست ، دست و دلم براي نوشتن نمي رفت ، چه بايد مي نوشتم ؟ چه متني بهتر از استاد واژه ها از قلم حقير من جاري مي شد كه نوشته بهنود خط پايان بود بر هر نوشته اي در رساي بانوي قصه ي سر زمين من ، همان بهتر كه تنها به آخرين خاطره اي كه از "خانم " دارم، يادش را زنده نگه دارم ، كجاي اين جهاني بانو؟ قرار مان نيست كه زمين بگردد و تواز ما دور شوي پيش از آنكه ، گلي به گيسوان سفيد ت هديه داده باشيم يا شعري به لبانت نه تنها رمق نوشتن از بانوي قصه ي اين كهنه ديارم نبود، بي انگيزه تر از آنم تا در باره دانشجويان اسير و شکنجه شده دانشگاههای اميرکبيروپلی تکنيک.و يا اعدام ها و همه بي عدالتي ها ئيكه درسرزمينم روا مي دارند بنويسم ، چه بايد بنويسم، كه جهان از بي عدالتي ها در اين آب و خاك با خبر است و تنها به انتشار چند بيانيه و اطلاعيه بسنده مي كند ؟ مردم خواب زده را چه بايد گفت؟ مردمي كه سنگيني خواب هايشان بلند تر از رويا هايشان است وقار خواب هايي اين چنين سنگين نزول پيامبر ي لال را بشارت مي دهد
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 1 نظر شماFriday, July 20, 2007
![]() نقل عشق نقل نگاه كردن به خورشيد سوزان است كه اگر چشم غير مسلح باشد ادمي را كور مي كند ، اما آدمهاي دلي با چشمهاي مسلح به احساس و عاطفه به خورشيد عشق خيره مي شوند . اين يك حكايت است ، حكايت دو انسان دلي ، كه از شدت خيرگي به خورشيد عشق يكي كور است و ديگري تاب تيغ آفتاب ندارد و در گردنه هزار چم عشق از ابر ها پياده مي شود و حالا هردو چون دو شاپرك مايوس، پران در فضاي سرد رويا هاي خويش ، سرگردان درون كوچه باغ خاطرات خود، راه مي جويند. يكي جذب آواز خوش عشق و در توهم دوستت دارم بال مي زند و ديگري دلزده و غمگين پناهنده به غارتنهايي است . بله هردو زنده و حي و حاضر در اين حكايت نشسته اند و چشم به نقل من راوي دارند تا بگويم كه چرا لجن شب ، ته خورشيد نشست معصيت راهبه شد گل به تنهايي گلدان گرييد اشك خون شد ، خون چرك من راوي حكايت عشق اين دو انسان دلي چه بگويم كه ذهن مغشوش من از اين همه سر در گمي اش حيران است كه چرا به زماني كه در آن عشق تنها بهانه زيستن است ، تكيه بر باد فراموشي زده ا يم تا دست بي طراوت باد ، خشك كند احساس سبز عاطفه را.
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شماWednesday, July 18, 2007
هنوز آنهايی که مو در آسياب عمر سپيد کردند و در تهران چهل ، پنجاه سال پيش زندگی می کردند به ياد دارند که وقتی با اتوبوس از جاده قديم شميران می گذشتند ، شاگرد راننده هاکه به پارکابی ها معروف بودند با رسيدن به ايستگاه باغ صبا، به طنز و کنايه داد می زدند " ايستگاه از کجا آوردی" که منظور ساختمان بلندی بود در محله باغ صبا که می گفتند متعلق به رذيس شهربانی وقت بوده است اما از آنجائيکه مردم می دانستند رئيس نظميه با حقوق ماهيانه قادر به داشتن چنين ساختمانی نمی تواند باشد، با کنايه به قانون "از کجا آوردی" نام ايستگاه
باغ صبا را با اين طعنه به زبان می آوردند. در دهه ۱۳۳۰ به دليل آشفتگی های اقتصادی و بی پولی مردم و فقری که گريبان ملت را گرفته بود ، دولت وقت را بر آن داشت لايحه ای را به مجلس ارائه دهد تا در پی تصويب آن ، نوکيسه های مشکوک شناخته شوندو منابع ثروت اندوزيشان مشخص گردد و از همين رو برای دل مشغولی جماعت پرسشنامه هايی در بين رجال و متمولين پخش شد که نه تنها مردم بلکه مجريان اين طرح قانونی هم باور نداشتند که بتوان کاری از پيش برد لذا تنها با انتشار پرسش نامه ها ماجرا فيصله يافت درست مانند ماجرای اخير قانون رسيدگی به دارايی مقامات جمهوری اسلامی که روز گذشته شورای نگهبان اين مصوبه مجلس را رد کرد . چندی پيش در ۲۳ خرداد ماه سال جاری مجلس هفتم طرحی مبنی بر رسيدگی به اموال صاحب منصبان را تصويب کرد که در واقع همان قانون معروف " از کجا آوردی " پنجاه و شش سال پيش بود ، دراين قانون اخير که مجلس هفتم تصويب کرده بود مقامات کشور ملزم به ارائه صورت دارايی های خود و همسر و فرزندانشان به رئيس قوه قضائيه شده بودند به عبارت روشن تر تمامی مسئولان نظام از بالاترين تا پائين ترين سطح موظف به ارائه فهرست اموال و دارايی های خود از قبل و بعد از خدمت درنهاد های دولتی به قوه قضائيه می شدند طرفه آنکه دراين طرح، علاوه بر ۲۷ مورد از مشاغل رده بالا در سه قوه ،نيروهای مسلح کشور را هم در بر می گرفت. اما از همان آغاز تصويب اين قانون "از کجا آوردی" مجلس هفتم ،آگاهان سرد و گرم چشيده روزگار پيش بينی می کردند که اين قانون هم مانند همه قوانين هم طراز خود در طول تاريخ اين کهنه ديار که هر از گاهی حکومت های وقت با طرح کردن چنين لوايجی، برای خود کسب وجه می کنند، چيزی جز ژست عدالت جويی نيست، از همين رو اين قانون را از ابتدا غير اجرايی دانسته و رد شدن آن را هم از سوی شورای نگهبان پيش بينی می کردند چرا که هنوز يک هفته از تصويب اين قانون نگذشته بود که در صحن علنی مجلس ۱۲۵ نماينده با رای مثبت خود بار ديگرمجوز فعاليت تجاری مسئولان را تصويب کردند که درست مغاير با آن بخش از طرح تدوين شده کميسيون حقوقی و قضايی با عنوان طرح «رسيدگی به دارايی مقامات و مسوولان نظام» بود که تمامی صاحب منصبان در طول خدمت را از هرگونه فعاليت تجاری اقتصادی منع ميکرد اما يک هفته بعد از تصويب آن قانون، دوباره احيا می شود تا واژه فرنگی "پارادوکس" که اخيرا در بين سياسيون امروز اين آب و خاک رايج و متداول است ، در اذها ن عمومی معنای ملموس تری يابد . اگرچه رد قانون از کجا آوردی از سوی شورای نگهبان به دور از ذهن نبود اما در اين مقطع که باز هم تنور انتخابات مجلس گرم می شود اين ماجرا از اين رو حائز اهميت است که شايد اين بار مردمی که به پای صندوق های رای می روند، به اين مهم پی برده باشند که نه تنها به رای خود نبايد دلخوش بدارند که تحقق قوانين مصوب شده در چنين مجالسی را هم نبايد انتظار داشته باشند که همه جز ژستی برای فريب دادن مردم نيست. اين مطلب در گويا منتشر شد
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شماWednesday, July 04, 2007
براي همكارانم در روزنامه توقيف شده هم ميهن
همه ي آنهانيكه موي در آسياب عمر سپيد كردند از همان آغاز بكار دوباره روزنامه توقيف شده هم ميهن ، ميدانستند كه تولد دوباره اين روزنامه نه براي ارج نهادن به آگاهي كه براي ياد آوري ذبح آگاهي در ذهن قبيله بي ياور مطبوعات اين كهنه ديار است تا مبادا باز هم دست از پا خطا يي كنند. چه قاضي القضاتي كه حكم محكمه اسلامي مبني بر تبرئه هم ميهن را فاقد رسميت قانونی دانسته وراي ناروا بر توقيف مجدد اين روزنامه ميدهد و چه آنهائيكه انتشار خبر سهميه بندي شدن برق از سوي رئيس جمهور را دليل بسته شدن مجدد اين نشريه مي دانند ، همه بخوبي آگاهند كه اين همه بهانه است براي به پستو بردن دوباره آگاهي تا مبادا خوابي كه براي در قبضه نگهداشتن قدرت ديده اند ،تعبيرآشفته يابد كه اين همه كم تحملي ، ترس از برملا شدن ناتدبيري ها در امور اين گستره تاريخي است كه باد هاي تندي بر اين كهنه ديار در حال وزيدن است . به شهادت تاريخ يكصد و اندي ساله مطبوعات اين آب و خاك ، سکوت ،تنها پيامی بوده است که می بايست قلم بدستان آين كهنه ديار، آويزه ی گوش می ساختند تا از گزند اين حرفه بی پير در امان باشند . می گويند دهخدا ، آنکه مونس و همراه ميرزا جهانگير خان صور اسرافيل بود،وقتی از ناروا شنيدن ها به بستر افتاد و آتش تب زد بجانش ، اين پيام تاريخی را به کوشش مشفقانه خواندند که دم درکش و قلم غلاف ساز که در اين ملک ، کسی را گوش شنوا نيست. و نقل است بعد از کودتای اسفند ۱۲۹۹ سيد ضياالدين طباطبائي ، که خود روزگاری بر اين حرفه بود، با بگير و به بند های همگانی روزنامه ها و روزنامه نگاران ، او هم پيام آور اين پيام تاريخی شد اما با اين فرق که به محتسب (کلنل کاظم خان ) ، از سر رعايت حال همکاران سابق خود گفته بود: اين ها ( روزنامه نگاران) آدمهای پرهياهو و بی آزاري هستد و از دوستان قديم من ، با آنها به ملاطفت رفتار کن زيرا اينان به حداقل يک زندگانی قانعند و تنها دغدغه ی ملت را دارند که سر بازان بی جير و مواجب مردمند. پس از سيد ضياء طباطبائی ، باز هم پيام آوران ديگری آمدند که رسالتشان در رساندن اين پيام (سکوت ) تاريخی به گوش اهل قلم خلاصه ميشد ، اما به گاه تاريخ ساز۵۷ که اين سر زمين از نوای ديو چو بيرون رود فرشته در آيد ، لبريزشد ، هرگز گمانمان نبود که اين پيام شوم را، باز هم پيام آوری باشد . و تو ای هم قبيله همواره از اين سکوت شوم گريخته ای اما، از فردای بی رويای پيش روی هم ترسيده ای ترس از دستی که بيايد برسينه آسمان بی بارشت بکوبد و کاسه های خالی قبيله ات را بشکند اين ترس از شکستن همه ي سهم تو ازپاداش رسالتی است که بر دوش می کشی اما هم قبيله چنين نماند و چنين نيز نخواهند ماند چنان طلوع كند آفتاب هستي ما كه ياد كس نكند از زمان پستي ما اين مطلب در گويا نيوزمنتشر شد
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 3 نظر شما
|