:: درباره من ::

در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات بمانم.


Balatarin

ghatar.com

Baznegar

:: روزگار ما ::

صفـــحه اصلي

پسـت الكترونيك 1

پسـت الكترونيك 2

عکاســخانه




:: آرشـيو ماهـانه ::

June 2004

July 2004

August 2004

September 2004

October 2004

November 2004

December 2004

January 2005

February 2005

March 2005

April 2005

May 2005

June 2005

July 2005

August 2005

September 2005

October 2005

November 2005

December 2005

January 2006

February 2006

March 2006

April 2006

May 2006

June 2006

July 2006

August 2006

September 2006

October 2006

November 2006

December 2006

January 2007

February 2007

March 2007

April 2007

May 2007

June 2007

July 2007

August 2007

September 2007

October 2007

November 2007

December 2007

January 2008

February 2008




آقا رحمت، مجموعه يادداشت‌هاي طنز بيژن صف‌سري


:: لينک ها ::






نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ ©
با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی
بلامانع است      
web tracker


كتاب ايران


 


Tuesday, January 29, 2008


بیژن صف سری دو روز بعد از عمل قلب ( بخش ای سی یو )

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

15 نظر شما


Thursday, January 24, 2008

نامه ای به یک دوست هم قبیله

متن زیر آخرین نوشته همسرم بیژن صف سری ، در بیمارستان است که خطاب به دوست و همکارش آقای آقازاده نوشته است ، که می توانید در ادامه همین پست آن را بخوانید.


تر س ، باور کن همین است ، ترس از رفتن و نماندن ، ترس از ندیدن . همه ی حکایت اوهام مرگ همین است تا اینکه به تلنگری به خود می آیی که این همه ترس نه برای دادن جان است ، وحشت از ندیدن جانان است ، ندیدن یاران و عزیزان ، همدلانی که دوستت دارند و دوستشان داری ، حال اگر روی تخت مریضخانه هم بوده باشی این اوهام پررنگ تراست که به قول رهی معیری :

هر چه کمتر شود فروغ حیات
رنج را جان گداز تر بینی
سوی مغرب چو رو کند خورشید
سایه ها را درازتر بینی

دوست عزیزم آقای آقازاده سالهاست وقتی میل نوشتن دارم دردی شیرین به جانم می نشیند و چون صاعقه به تنم می زند ، تا از جا برخیزم و در پی قلم و کاغذ باشم ، اکنون هم در مریضخانه این درد آشنا با من است و چقدر از این درد مسرورم ، آنقدر که بی توجه به نگرانی همسایه ام ( تخت کنار دستی ام را می گویم که مات و مبهوت خیره به کار من است ) بلند بلند با خود می گویم ، هنوز زنده ام زیرا باز هم میل نوشتن دارم .

دوست و همکار عزیزم ده روزی می شود که با انسداد چند رگ از رگهای قلبم لاجرم گذرم به مریضخانه افتاده است اما گله ای ندارم ، نه از دنیا ، نه از بخت و نه حتی از رگهای مسدود شده ی قلبم . چون آموخته ام دراین دنیا هیچ چیز پایدار و ماندگار نیست حتی نزدیکترین ها به آدمی ، راستی چه کسی از رگهای قلبت به تو نزدیک ترند ؟ رگهایی که جزیی از تواند، با تو به دنیا می آیند و در همه ی شادی ها و غمهایت با جریان خون، این آب حیات ، قلبت را به تپش وا می دارند تا تو با همه ی وجودمعنای خوب زنده بودن را احساس کنی ...اما حالا دیگر رگهایم خسته اند شاید هم دلگیر، درست مثل ما آدمها که گاهی از هم دلگیر می شویم به هر روی هر چه هست رگهای قلبم چون سدی محکم جریان آب حیات در قلبم را مسدود کرده اند . به همین سادگی . تحریمم کرده اند . میل یاری یم را ندارند .

آقای آقا زاده عزیز با انتشار خبر بستری شدنم در وبلاگت همه ی دوستان دیده و نادیده جویای حالم شدند ، چه با گذاشتن پیام اینترنتی چه با تلفن و یا با قدم رنجه کردن به مریضخانه . از میان پیام ها کامنت دو رفیق و همکار عزیز و غربت نشینم "روزبه میرابراهیمی " و " آرش سیگارچی " که این دومی هم ( آرش ) به تازگی ناخواسته تن به جلای وطن داده است ،برایم شیرین بود .
همین دو ماه پیش بود ،کارت دعوت به جشن عروسی آرش سیگارچی را پستچی به درب خانه ام آورد اما از اقبال بد ، بخت یارم نشد تا لااقل دوستی را قبل از هجرتش به غربت در لباس دامادی ببینم .

و اما از میان آنانی که به دیدنم آمدند و مرا بی اغراق با دیدنشان به شوق کودکانه کشاندند که این حس و حال را هم از تو دارم ،هدیه ای بود از تو برای من .
آقای بورقانی را یادت هست؟همان نماینده ی مجلس ششم را می گویم که همیشه بی هیاهو و جنجال در پی رتق و فتق امورمردم بود . اوهم امروز خانه نشین است اما همچنان علی گونه مدد می رساند .
بورقانی با خواندن وبلاگ تو ازبستری شدنم با خبر شده بود وقتی به دیدنم آمد لبریزاز اخبار بود می گفت از بین هفت هزار کاندیدای نمایندگی مجلس سه هزار نفر را رد صلاحیت کردند که اغلب منتقد دولت بودند .
با خنده گفتم : از ننگ چه گویی ، که مرا ننگ زنام است

دیدن عمالدین باقی هم برایم شوک برانگیز بود چرا که قبل از آمدنم به مریضخانه در خبرها بود که این بزرگ مرد را به حبس کشانده اند و باقی قضایا که خبر از وخامت حال این آزاد مرد در سلول انفرادی و نگرانی عالمی که چشم به درایت دولتمردان در آزاد کردن این نویسنده و محقق و مدافع زندانیان داشت ، تا اینکه همین چند روز قبل برای معالجه از زندان بیرون آمد و دیشب خارج از وقت ملاقات به همراه برادرش با خواهش و تمنا از سد نگهبانی بخش سی سی یو مریضخانه می گذرد و به دیدنم می آید تا سخت در آغوشش بگیرم و به اندازه ی همه فصل های باران زده ی پائیزی گریه کنم و از شوق دیدارش بی اختیار اشک بریزم .

می گویند در همه ی مذاهب اعم از اسلام و مسیحیت و کلیمی برخی از اصناف و پیشه وران یکی از انبیاو اولیا خدا را حامی خود می دانند مانند نجاران که حضرت نوح و یا قصابها که حضرت ابراهیم را حامی خود می دانند حتی می گویند آرایشگران ایرانی هم سلمان پارسی را که موهای پیامبر را آرایش می کرد حامی خود می دانند و به همین جهت نام حرفه ی خود را سلمانی نهاده اند الغرض هر یک از اصناف و پیشه وران در بین اولیا و انبیا خدا حامی برای خود دارد مگر قبیله بی یاور قلم به دستان این کهنه دیار که نه فریاد رسی دارند و نه حامی و پشت و پناهی .

دلم بگرفت از بی همدلی ها رو به کوه آرم
مگر آنجا زنم ،پیوند فریادی به فریادی

و اما آنکه هر روز با دیدنش کورسویی از امید در دلم تازه می گردد دکتر رضا خاتمی است ، اوست که هر روز با بردن پرونده پزشکی ام به نزد همکاران طبیبش درپی راه علاج بی خطر برایم هست گویی دست تقدیر می خواهد تا زنده هستم مدیون خاندان خاتمی باشم چرا که سال 82 هم وقتی از پی فعالیتهای مطبوعاتی به حبسم کشاندند رئیس جمهور خاتمی تنها ناجی ام بود که از زندان آزادم کرد و امروز هم که در چنگال بیماری قلبی اسیرم برادر رئیس جمهور پیشین دکتر رضا خاتمی باید ناجی و وسیله ایی برای شفایم باشد . عمرش زیاد و با عزت باد .

"نمی توانم به ملاقات بیژن بیایم ، چون میدانم کو دکانه خواهم گریست "

رفیق ، جمله بالا یادت هست ؟ در یکی از همین تلفنهایی که هر روز به قصد با خبر شدن از حال و روزم می زنی ، این پیغام را توسط همسرم به من رساندی . یادت آمد ؟
من آن روز با شنیدن پیغامت کودکانه گریستم آنقدر که رگهای لجباز مسدود شده ی قلبم برای عبور قطره ایی آب حیات لحظه ایی روزنه ایی را باز کردند تا قلبم با پیغام یک دوست دمی را تازه کند .

و اکنون ای هم قبیله ، رفیق ، دوست عزیز م در انتظارم در انتظار وصله پینه شدن قلبم هستم ، تا باز هم دامان زندگی را چنگ اندازم ....
اما محتاج دعایم

دوست تو بیژن صف سری

نامه آقای محمد آقازاده به بیژن صف سری
نامه آرش سیگارچی به بیژن صف سری از آمریکا

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

4 نظر شما


Wednesday, January 09, 2008

حرمت امام زاده با متولی است

این مطلب در روزآن لاین منتشرشد برای خواندن آن اینجا را کلیک کند یا در ادامه همین پست بخوانید

در خبر ها آمده بود که رئیس مجلس خبرگان ( هاشمی رفسنجانی ) اخیرادر دیدار با جمعی از علما و ائمه جمعه نسبت به حفظ جایگاه روحانیت در نزد مردم توصییه ای هشدار گونه داشته است که الغرض خواندن آن خبر این نوشتار را باعث آمد چرا که :

وقت سخن مترس بگو آنچه گفتنی است
شمشیر روز معرکه زشت است در نیام
ي گمان آنچه رئیس مجلس خبرگان در ارتباط با جایگاه رفیع روحانیت درقدیم نزد مردم فرمودند ، توصیه ای بجا و مقبولی است اما به نظر نگارنده این توصیه کمی دیر هنگام است و بنا به ضرب المثل معروف نوش داروی بعد از مرگ سهراب را می ماند
هرچه تاریخ این کهنه دیار را از صفوویه تا به امروز توروق کنید ، آنچه می خوانید حرمت و شان و منزلت رفیع روحانیت است که در نزد مردم ارج و قربی به سزایی داشته اند تا بدانجا که حتی در نظام شاهنشاهی گذشته که از قضای روزگار مردم با اعتقاد به یک روحانی عالیقدر و بلند مرتبه و به فرمان او، تاج و تخت شاهنشاهی را برمی چینند ، شان و منزلت روحانیت آنقدردر نظام گذشته ( حد اقل به ظاهر ) واجب و الاحترام بود که اسائه ادب به روحانیت جرم محسوب می شد، چرا که این عالمان دینی از کوچکترین مورد تا دربزرگترین مسئله زندگی روز مره مردم دخیل بودند و حل و فصل می کردند که پرداختن به ریز آن در این نوشتار اطاله کلام است اما همانقدر بس که وقتی امروز از آن جایگاه و شان و منزلت روحانیت برای نسل امروز گفته می شود دهانشان از تعجب باز می ماند و مات و مبهوت می گردند، که البته نباید اشتباه کرد د ، زیرا این تعجب نه برای منزلت رفیع روحانیت در نزد مردم است بلکه از سادگی و خوش باوری مردم به این قشر از جامعه است چرا که آنچه در باور نسل امروز از روحانیت وجود دارد خلاف آن باوری است که نسل های پیشین از این عالمان خدا جویی داشته اند حال چرايي شكستن اين تابو پرسشي است كه اتفاقا نسل امروزبنا به همان سابقه ای که از روحانیت می شنود در جستچوي پاسخ آن است طرفه آنكه امروزه روز با پیشرفت علم و تکنولوژی و هزاران ابداعات و اختراعاتی که منجر به تحول فکری نسل حاضر گردیده است این تعجب نسل امروز را نباید زیاد هم به دور از عقل دانست، می گویند یکی از امپراطوران همسایه ایران ( روسیه سابق ) زمانی به ناصرالدین شاه گفته بود ، هرچه رعیت شما با دانش و مسائل روز دنیا آشنا شوند ، قدرت شما کمتر می گردد.

براستي چه فرقي بين روحانيت ديروز و امروز وجود دارد كه اگر در گذشته كسي را نه از ترس حكومت ، كه از ترس خشم مردم ، جرات اساعه ي ادب به ر وحانيت نبود ، امروزه حتی یک فیلم سینمایی ( مارمولک )که نقد غیر مستقیم ار این قشر روحانی بود ، با اقبال همین مردمی که روحانیت را ارج می نهند مواجه ميگردد تا بدانجا که از پرفروشترين فيلم هاي تاريخ سينماي اين آب و خاك هم می شود هرچند در همان زمان با اکران این فیلم از ذيل تا صدر جامعه ي روحانيت از جمله دبير كل جامعه ي روحانيت نسبت به پخش مارمولک معترض می گردنند که در همان زمان هم نیز در کوچه و بازار این پرسش مطرح گردیده بود که چرا جامعه ي خدا جوي روحانيت كه هر چه از آن خوانده و شنيده ايم جز دوري از حب دنيا و جاه و مقام و ثروت دنيوي نبوده و همواره سعي دركسب رضايت معبود و خالق هستي ، در پي آخرت طلبي بوده اند ، امروز روز جايگاه تاريخي خود را آنچنان متزلزل مي بينند كه با پخش يك فيلم سينمايي بر آشفته می گردند؟ که البته در آن زمان حتی کسی از بین رو حانیت حاضر به پاسخگوی به این پرسش عام نشد هرچند که به باور اين قلم براي پاسخ به اين دغدغه بايد به گذشته ي روحانيت رجوع كرد تا در يابيم چرا امروز حتی این دغدغه برای رئیس مجلس خبرگان هم که خود از روحانیون عالی مقام هستند بوجود آمده خاصه که در جمع روحانیون دیگر نسبت به حفظ آن جایگاه هشدار می دهند .

احترام به روحانيت از دير باز در فرهنگ مردم اين آب وخاک ريشه داشته است ، خاصه هنوز هم آنانكه موي در آسياب عمر سپيد كرده اند به ياد دارند كه وقتي عالمي روحاني با طمانينه از كوچه اي عبور ميكرد ، مردم به احترام او مي ايستادند و نمي گذشتند زيرا به اين باور بودند كه روحاني جماعت به مسائل دنيوي وابسته نيست و عاري از زر و زور و تزوير است و از همين رو است كه همواره در هر تنگنايي به اين خدا جويان روحاني متوسل مي شدند چرا كه روحانيت راآخرين ملجا و سنگر ضعفا در مقابل زور مندان و ستمگران مي ديدند ، اما با چنين سابقه اي از عالمان ديني ، در مدت 29 سال گذشته ، نوع عملكرد جامعه ي به قدرت رسيده ي روحاني ،باعث گرديد كه آن باورديرينه كم كم رنك با خته تا بدانجا كه با محكمه هايي از نوع محکمه ي افرادي چون شهرام جزايري ، جوان 29 ساله اي كه با برملا كردن زوايايي از روابط مالي خود با برخي از شخصيت هاي سياسي و روحاني، روابط سنتي و مدرنيته ي جامعه با روحانيت را به چالش می کشد ، و به مخدوش كردن افكار عمومي دامن می زند ، اگر چه وجود سوابق گسترده روابط روحانيت با اقشار مردم و اصناف پاسخگوي برخي از ابهامات ناشي از اين نوع ارتباطات مالي است اما در موقعيتي كه اين گروه از جامعه كه هدايت نظام را در دست دارند ديگر جوابگو نخواهد بود..... و يا در واقعه ي ديگري كه منجر به كشته شدن يك مامور نيروي انتظامي به دست فرزند یک روحاني كسوت (وزير سابق وزارت اطلاعات )است كه عاقبت هم با تبرئه آقازاده ي ششلول بند ، آن ماجرا فيصله مي يابد ......و يا در ماجراي پر سر و صدای شركت نفتي استات اويل و قضيه ي رشوه گرفتن يكي از آقازاده هاي روحاني كسوت است كه رسيدگي به پرونده ي آن رشوه گيري هنوزهم براي مردم لاينحل مانده ..........و، صد ها مورد دیگر که همه ي آن ماجرا ها و حکایت ها که در طول این 29 سال زمامداری روحانیت بر این کهنه دیار گذشته است ، گوشه اي از پاسخ به چرايي فرق بين روحانيت ديروز و امروز است ، روحانيتي كه از گذشته هر چه از آن بياد داريم مناعت طبع است بي نيازي كه همواره از دربند كردن شهباز بي نيازي سيمرغ قاف قناعت ، در قفس تمنيات نفس وحشت داشته اند .
در منتخب التواريخ نقل است ، روزي نادر شاه را با سيد هاشم خاركن ، كه از علماي نجف بود و از راه خار كني و فروش آن امرار معاش ميكرد ، ملاقاتي افتاد و نادر به آن عالم رباني گفته بود ، " آقا شما واقعا همت كرده ايد كه از دنيا گذشته ايد ، " و در پاسخ از آن پير فرزانه اين پاسخ را شنيد كه : " همت ؟ بر عكس ، شما همت كرده ايد كه از آخرت گذشته ايد ". و حال در چنين مقطعي از تاريخ كه اداره امور کشور در دست روحانیون است ، بايد ديد تا چه حد امكان گفتن اين جمله ي تاريخي فراهم است تا به آن گروه از کسانیکه در کسوت روحانیت به آنچه که در شان این روحانییت نیست انجام میدهند ، بگوئیم ، آقايان شما واقعا همت می کنید که از آخرت تان می گذرید .
بهر روی چرایی تنزل جایگاه روحانیت و یا حداقل کم رنکتر شدن آن در بین مردم ، به دلیل فراموشی یک اصل مهم است ، آن هم فراموشی که از سوی جامعه روحانیت صورت می گیرد ، چرا که بنا بر توصیه پیران و خردمندان گذشته و حال ، احترام امام زاده را قبل از هر چیز ، بر متولی آن واجب است بعبارتی واضح تر اگر روحانیون در اعمال و کردار خود آنچنانکه در بین روحانیونیت رایج است ، مراقبه و مراعات وجود نداشته باشد ، آن هم در زمانی که این قشر خدا جوی حاکم بر جان و مال و ناموس مردم هستند ، همین مردمی که احترام روحانیت را اجل می دانند ، گناه حتی یک روحانی نمارا به پای همه جامعه روحانیت می گذارند آنچنانکه کرده اند تا دغدغه ی برای همه عالمان و روحانیون خاصه رئیس مجلس خبرگان گردید.

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

1 نظر شما


Tuesday, January 08, 2008

پهلوانان حی و زنده را عشق است

این مقاله در گویا منتشر شد برای خواندن آن اینجا را کلیک کنید و یا در ادامه همین پست بخوانید

بسیاری از فلاسفه معاصربر این باورند که سرشت هر انسان در گرو خاطره های اوست ، اما از
سویی دیگر بسیاری هم بر این باورند که خاطرات همچون شی ایی برنده اند که روح آدمی را زخمی می کنند.
باز هم موسم انتخابات است و رواج بازار وعده های پوشالی است که تا کنون جز خاطرات تلخ و شیرین ارمغانی در بر نداشته و یاد آوری آن نیز نمک بر زخم کهنه را می ماند خاصه خاطرات هفت دوره برگزاری انتخابات مجلسی که تنها دور اول آن یا حضور یکپارچه ملت در پای صندوق های رای که بر آمده از توهم آرزوهای انقلاب 57 بود برگزار گردید اما پس از آن حضور یکپارچه و همگانی ،انگیزه و رغبت مردم اساسا برای شرکت در هر یک از انتخابات و حضور در پای صندوق های رای ، هر دوره نسبت به دورهای قبل ، کاسته شد ، تا به امروز که در چنین موسمی ، از یک سو دغدغه دولت و احزاب و گرو های سیاسی ، چگونگی ایجاد انگیزه و رغبت برای حضور مردم در پای صندوق های رای به هر طرفند و شعار است ، و از سوی دیگر اولین واکنش ملت نیزنسبت به این واقعه پیش رو، تردید حضور در این فرایند مدنی است که چرایی آن علاوه بر نوع انتخاب استصوابی کاندیدا ها ، می تواند سایه سنگین سیاست پیشگانی باشد که در طول 29 سال گذشته به رغم حضور در همه عرصه های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و ایضا صحنه سیاست این آب و خاک ،هیچ حاصلی جز به آنچه امروز گرفتارآمدیم نداشته اند .
می گویند وقتی نصرت والدوله فیروز فرمانفرما ، آن شاهزاده زبر دست عرصه سیاست سال های دور این گستره تاریخی را محاکمه می کردند ، در آغاز محکمه از شغل او پرسیده بودند و او در جواب گفته بود " سیاست " ، چرا که "سیاست " را که می گویند علم ممکنات است ،پیشه خود ساخته بود.
آنچه سکوت صاحب این قلم را می شکند و باز هم به نوشتن وا می دارد ،شوق ارباب سیاست امروز این کهنه دیار است که با زنگ برگزاری ماراتن انتخابات مجلس هشتم در کسوت ناجیان و خدمتگزاران ملت قصد پای نهادن به میدان رقابت را دارند ، سیاست پیشگانی که از صبح پیروزی انقلاب به رغم حضوردرهمه عرصه های اداره امور کشور ، چه در صحنه سیاست که گاه ردای وزارت به تن داشتند وچه در پناه چتر صاحب منصبان انقلابی و احزاب و گروه های همسوی و یا با فریب مردم خوش باور ، زمانی هم نیز به قبای وکیل الرعایایی در آمده و خوش نشین خانه ملت بودند ، که پهلوانان لاف زن دروغینی بیش نبودند زیرا در همه سال ها ی تکیه داشتن بر قدرت ،هرگز همتی در تحقق کمترین آرزو ی فرو مانده در سینه مردم سیه بخت این مرز و بوم را نداشته که مردگان صحنه سیاستند و نه مردان عرصه کار زار ، طرفه آنکه که با همه میراث خواهی از انقلاب به رغم همه شعار های عوام فریبانه ی خود ، به شهادت حال و روز امروز ما حتی در حراست ازتمامیت ارضی این آب و خاک و نیز در تسهیل آسایش و آرامش و مهار فقر و تورم گرانی همت و درایتی در چنته نداشته اند ، تنها با یدک کشیدن لقب" انقلابی بودن" که آن را متعارف با خدمتگزاری به ملت می دانند. بذروحشت و نا امیدی بر دل ها پاشیده اند.
آنچه گفته آمد وصف الحال قریب به اتفاق سیاست بازان امروز این کهنه دیار است که با کمی دقت نظر و یاد آوری خاطرات ، اسامی تعداد بسیاری از آنها را علاوه بر برچسب های انتخاباتی سال های گذشته ، در اعلانات انتخابات پیش رو هم می توان پیدا کرد ، چه آنهایی که منتسب به جناح راست بوده و چه آنهایی که به جناح موسوم به چپ تعلق خاطری دارند که به هر روی ، هر دو جناح ، درتمامی این سال ها در سیکل محصور شده ی قدرت قرار داشتند و در کوچه و بازار ، دزمیان مردم آنها را به طعنه ، وارثان انقلاب می نامند که پیشه ای جز سیاست بر خود نمی پسندند و شیفتگان قدرتند و از عجایب روزگار که در برهه ای از زمان ، اگر از چرخه قدرت به دور افتنند از هر سوداگر ورشکسته ای مفلس ترند و اگر باز هم به قدرت نشینند آن کنند که سال ها پیش ازاین نجم الدین کبری ، یکی از مشاهیر عرفا واکابر صوفیان قرن ششم و هفتم و موسس سلسله کبرویه ، در وصف شان گفته است :
خواجگان در مقام معزولی
همه شبلی و بایزید شوند
چون به دولت رسند بار دگر
همه چون شمرو چون یزید شوند
اما با این همه ، چنین سیاست پیشگانی ، همواره غافل از این حقیقت اند که بزرگترین عیب سیاست پیشگی آن است که چون روزگار تغییر کند ، مردان سیاست آن روزگار نیز باید تغییر یابند چرا که این دکانی نیست که بتوان همیشه در آن همان متاع را فروخت خاصه که به قول زنده یاد سعید نفیسی که گاه و بیگاه در هر فرصتی این جمله پر معنا را به زبان می آورد که: " انسان فانی است ، مخصوصا در ایران " ، عمر سیاست پیشگی کوتاه است اگر چه شیفتگان به قدرت را باور دیگریست .
براستی چه رمزی دارد تلاش بیش از یک قرن ملتی که با وجود دو انقلاب ( مشروطه خواهی و انقلاب 57 ) چندین جنبش اصلاح طلبی و یا با توسل به ابزار های مدنی چون حضور پر شور در انتخابات و حتی واریز 20 میلیون رای در صندوق های سربه مهرشده ، هنوز به کعبه آمال نرسیده است ، و اندر خم یک کوچه ایم ؟ آیا این همه از سیاست پیشگانی نیست که این کاروان را همچون قافله سالاران نابلد به بیراه کشانده اند ؟
نقل است روزی مشیر الدوله پیرنیا در کنار مدرس در مجلسی نشسته بود و از جریان روز سیاست با هم گفتگو می کردند که مشیرالدوله ناگهان با اندوهی عمیق از مدرس پرسید ، آقا ، پس کی این مملکت اصلاح می شود ؟ مدرس گفت : روزی که انگلستان در جزیره اش محصور گردد، شما برگردید به نائین و رضا خان قلدر هم برود آلاشت و من هم راهی ولایت خود شوم .
الغرض به قول عارف دلسوخته قزوینی ، گریه را به مستی، بهانه کردم برای گفتن آنچه امروز در بازار وعده های پوشالی انتخابات پیش رو به قیمت فریبی دیگر بفروش می رسانند تا عروس عجوزه قدرت را به حجله خود در آورند ، که نبض عام افتاده به دست سیاست و میراث خوارن انقلاب که همچون پهلوانان مرده از عشق قدرت را می مانند ، آیا وقت آن نیست که یکصدا و همدل فریاد بر آوریم ، پهلوانان حی و زنده را عشق است ؟.

به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت

1 نظر شما