|
:: درباره من :: در سمنان زاده شدم. روزگاران گذراندم تا در مطبوعات تولدی دیگر یافتم. در سال ذبح مطبوعات (1379) هفته نامه های
سپیده زندگی، ندای قومس، ندای ساوه (ندای اصلاحات) و صدای عدالت را منتشر کردم. در فروردین 1380 دوره اول روزنامه صدای عدالت را
سردبیر بودم و با فروش آنچه زندگی نام دارد صاحب امتیاز روزنامه آزاد شدم و با سردبیری 154 شماره از آن در 20 تیرماه 81 بار دیگر آزاد
متوقف شد تا دریابم روزنامه نگاری در «روزگار ما» بدون داشتن پشتوانه سیاسی آب در هاون کوفتن است اما با اين همه بعد از توقيف
روزنامه آزاد ، روزنامه مدبر را منتشر كردم كه پس از 39 شماره به حبس رفتم تا مبادا بي نصيب از پاداش كار در عرصه مطبوعات
بمانم.
:: روزگار ما ::
:: آرشـيو ماهـانه ::
:: لينک ها ::
نقل مطالب و نوشته هاي اين وبلاگ © با ذكر ماخذ و لينک به يادداشت اصلی بلامانع است
|
Wednesday, April 23, 2008
این روز ها در یک خواب زمستانی فلسفی فرو رفته ام حالا دیگر از جنس تنهایی شدم .
هرگزچشم براه بهشتی در پایان گذرگاه عمر نبودم و نیستم که هر جا می روم آسمان بالای سرم را هم با خود برده ام ، چشمه را که یافتم حرف زدن را فراموش کردم و به لکنت افتادم و این همه جهنمی است که پیش رو دارم ، من سزوار این تقدیرم ؟ بیخود و ناخواسته عضو پیوسته اندوهم ، و مدام پشت چراغ قرمزلحظه های از دست رفته ، عمر پر پر شده را بر باد می دهم ، دریغ ازطعم خوش حتی آرزوی محال ، نا امیدی سهم من ازبودن تکراری است . از دل جا مانده ام ، این زندگی مرا از جا در می برد ، کاش می شد که سر به صحرا می گذاشتم و با گلو یی که تاب فوران صدا را هم ندارد بلند بلند می خواندم ، در این صحرا مرا گرما گرفته غم عالم مرا تنها گرفته
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 1 نظر شماSunday, April 20, 2008
اگر تا کنون تنها دل نگرانی مردم این کهنه دیاراز چشم زخم رساندن بیگانگان به مام وطن از برای دست یابی به تحفه ی انیشتن بود ، امروز دیگر با عذر و بهانه های رئیس جمهور احمدی نژاد، در توجیح عدم توفيق برنامه هاي اقتصادي دولت خويش ، این دل نگرانی دوچندان است که حتی با داشتن پشتوانه ی چون نفت این ثروت ملی ، فقر چون مهمان ناخوانده بر سفره های خالی ملت نشسته است و از این رو است که دیگر وقت آن است که برای رهایی از این مهلکه بایدهمگان دست به دعا و مناجات شبانه بر آریم که می گویند :
آنجا که یادگار خدایان به روی ماه خط کتیبه های فلک خوانده می شود ور دست را سحر به در آری زپنجره دستت پراز ستاره شب مانده می شود واقعیت گرانی در کشورآنقدر انکار ناپذیرشده است که لاجرم رئیس جمهوربا نگاهی فراتر از محله ی خود وبا اعتراف به عدم توفیق برنامه های اقتصادی دولت خویش بر این واقعیت تن در می دهد که نه تنها گرانی کمر ملت صبوررا شکسته که شعارآوردن پول نفت بر سر سفره های ملت حتی با افزایش بی سایقه قیمت طلای سیاه ، فریبی بیش نبوده است چرا که به قول سعدی علیه الرحمه که امروز مصادف است با بزرگداشت این شاعر ملی ، علم بدون بحث ، سرمایه بدون تجارت و سیاست بدون تدبیر هرگز نماند. اینکه امروز سر درگریبانیم اما دم بر نمی آریم خود جای سخن دارد وگرنه آنچه امروز بر ما روا میدارند نه تازگی دارد و نه غیر قابل پیش بینی می نمود که این همه نوشتن از نابسامانی ها و بی تدبیری ها ی دولتمردان نالایق که سی سال از آن نوشته و خوانده ایم ، چه سود ، چاره درد باید جست تا از این مهلکه جان سلامت بدر آریم در فیه ما فیه مولانا نقل است که مردی پسرش را به آموختن علم نجوم و رمل ، نزد استاد فرستاد ,و روزی برای امتحان پسر, انگشتری در دست پنهان کرد و پسر را گفت رمل بینداز و بگو چیست ؟ پسر رمل انداخت و گفت , گرد است , و معد نی است , سوراخی هم در میان دارد , پدر گفت نشانه راست گفتی اکنون حکم کن که چه چیز است , پسر پس از اندیشه ی بسیار گفت , می باید سنگ آسیاب باشد , پدر آهی کشید و گفت , نشانه ها دقیق دادی از غایت علم اما افسوس این قدر ندانستی که سنگ آسیا در مشت نمی گنجد.حال حکایت جماعتی است که بقول زنده یاد استاد فروزانفر زهر شکر آلود سیاست را چشیده اند, وبهر طریق درد را شناخته اما علاج درد نمی دانند و به غلط هر از گاهی نسخه ایی برای مردم گرفتاربه درد می پیچند که جز شد ت درد شفایی ندارد.بیادتان می آورم غائله نان را که امروز اگر چه نان سنکگ در نقطعه ای از شهربه قیمت هر دانه 1500 تومان است و باز خریدار دارد ، اما زمانی نه چندان دورهمتی درنسل گذشتگان ما بود که دولت وقت از ترس غضب ملت با به تنور انداختن شاطر نانوا گرانفروش ،بی درنک مجبور به مهار گرانی می شد ، اما امروز نه آن همت و غضب ملی وجود دارد و نه ترس از ملت که چرایی این مهم واجب تر از پرداختن به معضلاتی است که سی سال به واگویی آن مشغولیم و دریغ از همتی که این ظلم پذیری گویی در این ملت نهادینه شده است و این همه نیست جز آن تحلیل جامعه شناختی که می گویند مردمی که فرهنگ روابط اجتماعیشان در ساختار کلی با نظام سیاسی حاکم یکی است ، اگر علیه نظام حاکم هم قیام کنند و به حکومت دست یابند ، جز ادامه کار گذشتگان و شاید بدتر از آن کار دیگری نمی توانند انجام دهند ، برعکس اگر جامعه اصلاح کننده می بود و این فرهنگ را می شناخت ، آن گاه امید بهبود می رفت که با تعویض سالم حکومت خطا های گذشته کمتر شود و این چنین است که در تمام تاریخ این کهنه دیار با وجود قیام های سازمان یافته و اصلاح کننده همچون مشروطیت و یا انقلاب 57 باز هم درب برهمان پاشنه می چرخد که بود . به رواج عاشقی و به روح عدالت سوگند ما را به چنین تقدیری خلق نکرد ه اند که مصیبت از خوش باوری وصبوری خود داریم . این چنین مخلوقی ، خالق هستی بخش جز در این پهنه تاریخی در کجا آفریده که دل به هر با د بی نشانی دارد که به تلنگر شادی بی دلیلی مدهوش و با خم ابروی روزگار جبار به تسلیم ورضا تن می دهد و درچنبره سکوت فرو می رود؟ بقول حافظ از نام چه گویی که مرا ننگ ز نام است . براستی با چرخش تاریخ و هزاران ظلمی که بر ما مردم این کهنه یار روا داشته اند ، جهل و فقر مان چه تغییر ی کرده است ؟ شما می دانید ؟ این مطلب در گویا منتشر شد
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شماSunday, April 13, 2008
باز هم مرگ یکی از اهالی قبیله مطبوعات ، بهانه ای برای دیدار همکاران ، خاصه پیش کسوتان شد ، دیروز مجلس هفتم زنده یاد احمد رضا دریایی بود ، همه آمده بودند از قدیمی ها تا نسل امروز قلم بدست مطبوعات ، این روز ها فقط در چنین مراسمی می توان دوستان همکار و پیش کسوتان را دید ، بقول یکی از همین پیش کسوتان که می گفت ، چقدر این روزها توفیق چنین دیدارهایی با مرگ های نابهنگام یاران ، زود به زود انجام می گیرد ، همین چند وقت پیش بود که با مرگ " قاسمی " روزنامه نگار جوان همه دور هم جمع شده بودیم و بعد از مدتی کوتاه ، با مرگ ناگهانی ایوب قبیله مطبوعات ، زنده یاد " احمد بورقانی " دیدار ها تازه کشت و حالا هم با پر کشیدن احمد رضا دریایی باز هم به سوگ می نشیننم تا دیدار ها تازه تر گردد.
با محمد آقازاده قرار گذاشتیم که در مجلس هفت زنده یاد دریایی دیداری تازه کنیم ، وقتی به مسجد رضا در خیابان نیلو فر رسیدم هنوز یک ربع به شروع مراسم مانده بود دور تر از مسجد با قدم زدن وقت می کشتم که کسری نوری را دیدم که اوهم سر سختانه مثل من در حال کشتن وقت بود بعد از احوال پرسی های رایج که از سر آداب یک عادت مرسوم ، انجام می گیرد با رد وبدل پرسش هایی تکراری مثل کجایی ، چه میکنی ، کجا مشغولی ؟ که ازقضا جواب همه آنها را هم از قبل میدانیم ، مثلا از حال و روز هم با خبر شدیم که رعایت همین آداب عادت مرسوم دید و بازدید ایرانی ، زمان را کشت و دفن کرد تا من و کسری بتوانیم با هم وارد مسجد شویم ، اما تا زمانیکه از پله های مسجد بالا می رفتیم با هم بودیم ، چون به محض ورود به مسجد هرکدام با دیدن یک چهره آشنا از هم قبیله گان ، به سویی رفتیم و از هم جدا شدیم ، جلوی درب ورودی سالن مسجد ، تاج زاده به همراه دو تن از بستگان مرحوم دریایی ایستاده بود ، شاید به نشانی صاحب عزا بودن قبیله مطبوعات ، نمی دانم . کنار دست عیسی خان سحر خیز نشستم ، به چشم بر هم زدنی سالن مسجد ازچهر ها ی آشنا پر شد از کرباسچی تا ، دکتر الهامی ، امین زاده ، ستاری فر ، فریدون صدیقی ، غلامرضا موسوی ، عطریانفر ، امیر شاهی ، ارغنده پور، امویی ، پور استاد ، صدری ، امرایی ، دکتر شکر خواه ، و بسیاری دیگر از همکارانی که زمانی با هم پشت یک میز در یک تحریریه می نشستیم که دیدنشان روزگار خوش گذشته را برایم زنده می کرد اما از میان آن همه که برای به سوگ نشستن درغم از دست دادن ، زنده یاد دریایی آمده بودند ، دیدن پیش کسوتان مطیوعات که دیگرخانه نشینند و به یاد نسل امروز مطبوعات هم نمی آیند چه رسد که قدرشان را بدانند ، برایم شعف انگیز بود دیدن استادانی چون دکتر الهامی که بقول " شاه علی " 118 مطبوعات ایران یا همان بچه آبادانی خوش قلب سرویس شهرستانها ی مطبوعات قبل از انقلاب که برایم تعریف کرد ، در مطبوعات ایران سه تن معروف به حسین سردبیر بودند آن هم به دلیل آنکه پس از ورودشان به عرصه مطبوعات در زمانی کوتاه به مقام سردبیری رسیدند ، که بجزفراموش کردن نام یک نفر ، آن دوتن دیگر ، یکی حسین سرفراز ودیگری همین استاد دکتر حسین الهامی بودند . هنوز نیم ساعت از مراسم نگذشته بود ، که دیگر تاب تحمل نشستن در مسجد را از دست دادم ، درد تمام قفسه سینه ام را گرفته بود ، نمی دانم شاید بقول آن هم قبیله ایی که از عمل جراحی قلبم با خبر بود ، هنوز شرکت در چنین مراسمی کمی برایم زود است اما مگر می شود ؟ یک روز پس از آمدنم از بیمارستان بود که علارغم تلاش خانواده ام که خبر مرگ سنگ صبور مطبوعات ،زنده یاد بورقانی را ازمن پنهان می کردند ، با فهمیدن اتفاقی آن مصیبت ، کشان کشان خودم را به مراسم ختم آن مرحوم در انجمن صنفی رساندم ، بقول محمد آقازاده که از تنهایی و خانه نشینی زلفی به هم گره زده ایم ، مگر ما فراموش شدگانی که به جبر خانه نشین شده ایم ، جز خودمان ، کس دیگری را هم داریم ؟ قبیله بی یاوری که در طول تاریخ خود هیچ حامی و پناهگاهی نداشته است شاید برای نسل امروز مطبوعات جالب باشد که بدانند که حتا در تمامی مذاهب جهان برخی از پیشه وران و اصناف ، یکی از انبیا را حامی خود می دانند ، مانند نجاران که حضرت نوح ، یا قصابها ، حضرت ابراهیم را حامی خود می دانند ، یا در همین ایران خودمان که صنف آرایشگران ، سلمان پارسی که می گویند موهای پیامبر را آرایش می کرد، حامی خود می دانند و به همین دلیل هم نام حرفه ی خود را سلمانی گذاشتند ، الغرض هریک از انبیا و اولیا ی خدا ، حامی یکی از پیشه ها و رسته ها هستند الا صنف قلم بدستان که هیچ حامی و پناهگاهی ندارد چه رسد درمیان انبیا و اولیای خدا و این در حالی است که در کتاب آسمانی قرآن مجید خداوند به قلم سوگند یاد می کند. وقتی محمد آقازاده آمد ، بیرون از مسجد ایستاده بودم ، او برای شرکت در مراسم داخل مسجد شد و من کما کان با همکاران قدیمی و جدید ، خاطراتمان را نقب می زدیم ومشغول بودم ، از میان همکاران خانم ، تنها خانم ژیلا بنی یعقوب را دیدم، بقیه از نسل جوان امروز مطبوعات بودند که شاید من هم برای آنها پیر و نا آشنا می آمدم . بعد از پایان مراسم ، نیم ساعتی همه در بیرون مسجد در دسته های چند نفری مشغول همان آداب عادت مرسوم ایرانی بودند و چه صمیمانه و یک دل ، و من با خودم می گفتم کاش قبل از مرگ یک هم قبیله ، که تلنگری برای بیاد داشتن تقدیر لاجرم است، با هم مهربان بودیم و در زنده بودن یاد هم می کردیم ، شاید این خواسته ی بسیاری ازکسانی بود که مثل من شاهد آن همه بذل مهربانی بودند . با محمد آقازاده و فرهاد سپه رام و دکتر الهامی ، امین زاده و علی سرهنگی و 118 مطبوعات ( جناب شاه علی، همان بچه آبادان سالخورده مهربان ) ، ماهم یک گروه جلوی درب مسجد تشکیل دادیم که از خبر های چون اختصاص قطعه ای برای دفن اهالی مطبوعات در بهشت زهرا ، آن هم به همت وزیر ارشاد دولت آقای خاتمی یعنی جناب مسجد جامعی گفتیم تا دیگر اخبار شنیده و نشنیده و ایضا خاطرات دور و نزدیکی که زنده می کرد گذشته ها را ، و این گفت و شنود ها ودر خاطرات یکدیگر گم شدن تا کافی شاب سر خیابان نیلوفر ، یعنی درست چند قدم مانده به روزنامه ایران ، تا 8 شب ادامه داشت ، اما آنکه مجلس گردان این ضیافت بود ، چون همیشه محمد آقازاده بود که یک ریز نه از خاطرات که از چگونه آموختن و چگونه بودن و چگونه ماندن در عرصه اطلاع رسانی می گفت ، که ای کاش مطبوعات امروز می توانست هنوز از خلاقیت او بهره می برد که خانه نشینی چون او به صلاح مطبوعات امروز ما نبود و نیست . شاید از همین رو وقتی دکتر الهامی یکی از همان سه "حسین سردبیر" مطبوعات ایران از خاطراتش با محمد آقازاده در روزنامه ایران می گفت ، آنچنان بود که پدری از فرزنداز دست رفته اش می گوید ، و چه قدر شناس دیدم " آقا زاده " را وقتی از استاد و پیشکسوت خود ، حرف می زد که گویی در محضر استاد درس پس می داد ، کاش نسل امروزمطبوعات ، این آداب را از نسل پیشین خود می آموخت . در کافی شاپ علی سرهنگی هنرمند خوش ذوق مطبوعات با دوربین مبایل چند عکس به یادگار گرفت که اگر فضای تاریک کافی شاپ اجازه می داد حکما عکس های بهتری می شد آنچنانکه اگر نبود رعایت حفظ اسرار ، حتما خاطرات دکتر الهامی از چکونگی انتخاب تیتر معروف " شاه رفت " در اولین روز های انقلاب را می نوشتم و یا ماجرای مراد و مریدی ، آن شیرین قلم غربت نشین را که با انکار حافظ و سعدی و خیام و ... شاعری جز نیما و شاملو نمی دید که با این همه دلدادگی هرگز نوشته ای که مقبول شاملو برای انتشار در "خوشه " باشد نداشت ، اما امروز لاف خوشه ای بودن می زند وبه شیوایی تحریف می کند خاطرات قبیله مطبوعات را و یا از حکایت روزنامه نگار کهنه کاری می نوشتم که در نوجوانی آنچنان آوازه شهرتش در مطبوعات پیچید و خوش درخشید که امروز پیشکسوتی چون استاد الهامی از او بعنوان عجوبه مطبوعات ایران یاد می کند اگر چه حسین سردبیر ( حسین الهامی ) هرگز به سیاست آلوده نشد اما آن عجوبه آنچنان در عالم اطلاع رسانی سیاست شهره آفاق است که کمتر کسی است نام دکتر نوری زاده را نشنیده باشد و درآخر اینکه اگر نبود پرده پوشی عیب یاران از عادت بد گویی ، هرگز این وجیزه را که نمی از یمی بود با این شعراز شاعر گمنام به آخر نمی رساندم که : هرکس بد ما به غیر می گوید ما سینه از او نمی خراشیم ما خوبی او گوئیم تا هردو دوروغ گفته باشیم ![]() از سمت راست محمد آقا زاده ، نگارنده ، استاد دکتر الهامی ، امین زاده جلوی کافی شاپ ![]() از سمت راست تصویر استاد دکتر الهامی ، شاه علی (118 مطبوعات) محمد آقا زاده ، نگارنده
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شماWednesday, April 09, 2008
در یکی از روستا های تنکا بن معلم به دانش آموز می گوید صفحه ی 35 را باز کن و بخوان ، دانش آموز می گوید نمی خوانم ، معلم می گوید چرا نمی خوانی ، دانش آموز می گوید چون تو هین است ، معلم بطرف نیمکت دانش آموز می رود و در همانحال می پرسد ، چه توهینی ؟ و بعد چشمش به صفحه پاره شده می افتد و با غضی می پرسد ، چه کسی کتابت را پاره کرده ؟ دانش آموز می گوید پدرم ، معلم می پرسد پدرت جه کاره است ؟ دانش آموز با خجالت می گوید بی سواد است ، اما در ادامه می گوید ، آقا ما دیشب داشتیم درس چوپان دورغگو را بلند بلند می خواندیم که پدرمان گفت ، این توهین است ، جد و آباد ما چوپان بود ند ، ما نه به بزغاله ها و بره هایمان دورغ گفتیم و نه به دشت و صحرا ، اما یک نفر آمد و گفت مرا نماینده خود کنید ، برایتان جاده درست می کنم ، بهداشت می آورم و چه و چه ، ولی نکرد ، حالا سلام مارا هم جواب نمی دهد ، اسم ما را از کتاب پاکن و اسم نماینده را بگذار.
امروزه ناباوری در ملت نجیب و صبور و البته همیشه در صحنه ی این کهنه دیار آنچنان ریشه دوانده است که از چوپان و کارگر تا کارمند وکسبه و دانشجو و خودی و بی خودی ها هم ، دیگر هیچ یک از عده و وعید ها ی دولتمردان و سیاست بازان امروزه این آب و خاک را باور ندارند حتا اگر برخی از آن وعده ها هم تحقق یافته باشد چه رسد به وعده های فریب دهنده جماعتی که به اسم وکیل و نماینده مردم ، بر صندلی ها سبز رنگ خانه ملت جلوس کرده باشند . کور شود و لال بمیرد هر آنکس که چشم دیدن پیشرفت این ملت ستم دیده را نداشته باشد که عاقبت با پول نفت ، این ثروت خدادادی ، دانش هسته ای را از پدر بمب اتم پاکستان خریداری می کند تا با همت دانشمندان خود ! لذت کشور هسته ای بودن را با تمام پوست و استخوانش احساس کند اگر چه سایه ی عفریته فقرو تورم بردرو دیوار خانه ها نقش بسته باشد و سفره های خالی از نان آئینه ی دق شده باشد اما با این همه چنین افتخاری باز هم در باور بسیاری از مردم این پهنه تاریخی نمی کنجد حتا اگر با اعلام جشن ملی فناوري هستهای و نامگذاری یک روز از سال ، با توپ و ترقه آسمان شهر را چراغانی کرده باشند. چرا که نام فروردین نیارد گل به بار شب نگردد روشن از ذکر چراغ به شهادت تمامی پیشرفت های این چنینی در این کستره تاریخی ، هر آنچه تا کنون بر حسب خواسته سیاستمداران نه بر اساس ضرورت ملی ، بر آن نائل آمده ایم، اعم ازدر امور سیاست و یا اقتصاد ، همگی معضلی اضافه بر دیگر معضلات مردم این سامان شد ، بطور مثال در امور اقتصادی کمان داشتیم چون کشوری قدرمندی در منطقه هستیم ، حکما باید ذوب فلز و صنعت فولاد و یا صنعت خودرو داشته باشیم ، اما هیچ گاه به این صرافت نیافتادیم که چرا کشور سوئیس که صاحب یکی از قدرتمندترین اقتصاد های دنیا است ، صعنت خود رو یا صنعت فولاد ندارد ،و تنها صنعت آن ساعت سازی ، بانک داری و نظام مالیاتیست ، کشور هایی چون سوئیس ، مزیت های ملی خود را یافتند و بر خلاف ما خود را با ایجاد مزیت های تصنعی گرفتار نساختند تا مبادا روزی در تقابل با زورمندان جهان، دچار تحریم ها و تهدید ها گردند هر چند به نا حق که عاقبت منجر به جنگی ناخواسته خواهد شد که چنین سیاستی همانا دست و پای ملتی را بستن و تعین تکلیف نا بخردانه برای مردمی است که خواسته های حاکمانش با مزیت های ملی آنها همگون و سازگار نیست و این بحث تازه ای نیست که درتمام طول تاریخ این کهنه دیار مسبوق به سابقه است شاید از هین رو است که مرحوم دهخدا در مقاله ای در باره این ناهمگونی بین ملت و نظام حاکم وقت نوشته بود وقتی در مملکتی که جهل جای علم و زور جای حق و اوهام جای حقایق را گرفته است ، البته سلطنت موهبتی الهی است .و این چنین است که از پس گذشت سال ها هنوز این شعر فرخی یزدی پرسش روز از مردم این کهنه دیار است که : دولت هر مملکت در اختیار ملت است آخر ای ملت به کف کی اختیار آید ترا این مطلب در روز منتشر شد
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 0 نظر شماFriday, April 04, 2008
![]() یک جمعه از آبان ماه بود ، بوی باران فصل حنا بندان طبیعت ، هوس قدم زدن در غروب پائیزی را به دلم می ریخت ، شوق بلعیدن هوای تازه ، از خانه به خیابانم کشانده بود ، در خیابان همه چیز رنگ پائیزی داشت ، برگ های زرد فرو افتاده از شا خه های خشکیده ، کز کردن کنجشک خیس شده زیر طاقی سر در یک خانه اشرافی ، بانک اذان مسجد از مناره های سر به فلک کشیده که می بلعید فریاد طوافی را که انار می فروخت ، همه و همه چون تابلویی در قاب نگاهم جای گرفته بودند تا لذت قدم زدن زیر نم نم باران به جانم بنشیند ، اما ناگهان صدایی که ترحم مردم پناه گرفته در زیر چتر های رنگارنگ را گدایی می کرد به گوشم آشنا آمد و لرزه ای به تنم انداخت . بی اختیار نگاهم بسوی صدای آشنا کشیده شد ، در ازدحام رهگذران شتاب زده او را یافتم ، چند قدم دورتر از من ، بی خیال از بارش باران با تنی رنجور و پاهایی لرزان ، آهسته آهسته قدم بر می داشت ، پالتوی سربازی بر شانه هایش سنگینی می کرد ، کوتاهی شلوار پر چین و چروک و پاره اش ، پاهای لاغر و استخوانیش را نمایان کرده بود و پاشنه قاچ خورده و پینه بسته اش نیمی در دمپایی پلاستیکی و نیمی بر تن خیس پیاده رو خیابان کشیده می شد. با گامهای بلند از کنارش گذشتم و در فاصله ای نه چندان دور ، کنار دکه روزنامه فروشی ایستادم تا این بار از روبرو نظاره اش کنم . چهره اش در زیر انبوهی از ریش پنهان بود و باران از لابلای موهای ژولیده اش بر پیشانی بلندش سره می کرد ، تن پوش نازکی بدن چرک و نحیفش را در زیر پالتوی سربازی پوشاند بود و در حالیکه سیگار نیمه خاکستر شده ای بر گوشه ی لبانش داشت ، دستهایش را از گزند خنکای پائیزی د ر دوجیب شلوارش فرو کرده بود و تنها هنگامی که ترحم عابری را جلب می کرد دست راستش را از جیب بیرون می کشید . پا های لرزان بی رمقش ، قامت خمیده و کمان مانندش را هر لحظه به من نزدیک تر می کرد ، و من با چه دلشوره ای ، محو تماشایش بودم تا بیاد آورم آن ژنده پوش آشنا را ، وقتی از کنار م می گذشت ، سنگینی نگاه جستجوگرم را به نگاهش پیوند زدم ، اما او با چشمانی نیمه باز و خمارآلودش ، با گفتن جمله ای کوتاه ، بی تفاوت از تیر رس نگاهم دور شد : داداش یک حالی به من بده ، دمت گرم ... با چشم دوختن به نگاه دردمندش ، گمان داشتم تلنگری بر خاطراتش خواهم زد که اگر من او را بیاد نمی آورم شاید او مرا به خاطر بیاورد اما نگاهش بی رمق تر از آن بود که بیش از یک پلک زدن باز بماند . بی اختیار سکه ای در دستش گذاشتم ، چشمان خمار آلودش برای یک لحظه باز شد و من با سماجت بار دیگر خود را در مردمک چشمان بی فروغش جای دادم ، اما باز هم نه او مرا شناخت و نه من او را ، جز صدایی که بطور قریبی به گوشم آشنا می نمود که با نیم نگاهی به سکه ای که در کف دستش گذاشته بودم گفت : دمت گرم ...، خیلی آقایی... اما این بار صدایش ... خدای من ، این صدای ... _______________ نم و نای آب ، تیغ آفتاب ، روشنی مهتاب فریبکار ، دشمنی بخت ، خواب اقبال و زهر آرزو های محال ، مرا به مرگ نشانه گرفته اند و می خواهند زیر تابوتم را بگیرند و به عدم پرتابم کنند . اما من آنقدر خیره به چشمان زندگی ماندم ، و زلفی به هستی گره زدم که گر گرفته است دلم از هرم لطیف عشق ، این واژه معنای زنده بودن . هفت خم آب شور دیده گان خون گرفته را با قرص نانی پخته شده درتنور دل داغدیده خوردم که روئین تن عشق باشم و تا کام دل نگرفته از این دنیا دست نشویم ، اما دریغا که هرچه در وادی لم یزرع عشق دویدم ، جز به سراب نرسیدم . - چه متن قشنگی ، البته با صدای رادیویی تو، محشرشده ، اما خیلی کوتا ست ، ببرم یک کپی ازش بزنم فردا برات میارم - نمی خواد ، مال خودت ، اینم یادگاری من به تو روز ها ی پایانی ترم آخر، در سلف سرویس دانشکده بود ، که یک کاست پر شده از صدایش را که دل نوشته های گاه بی گاهش را خوانده بود به یادگار گرفتم که تا امروز هر بار دلم تنگ است بسراغش می روم _______________________ صدای شکسته شدن رگ برگ های زرد خشکیده درزیر گا مهای شتاب آلود رهگذران ، مرا از گذشته به حال می کشاند که باز در خیابان بدنبال صدای آشنا به سوی مقصدی نامعلوم می رفتم ، شب با همه ابهتش کم کم تاریکی را بر غروب دلگیر تحمیل می کرد و من با غرق شدن در خاطرات گذشته ، همکلاسیم را در میان ازدحام عابران گم کرده بودم . اما خیلی زود باز هم او را در قاب نگاهم نشاندم و این بار به دل سیر نظاره اش کردم . در آخرین تیر رس نگاهم جلو تراز من آهسته اما مصمم در جلب ترحم عابران بی اعتناء می رفت با بلعیدن هوای تاره ، سینه ام را به یک نفس آکسیژن میهمان کردم ، و بی هدف به دنبال هم کلاسیم همچنان گام بر می داشتم ، باران بند آمده بود و آسمان ستاره هایش را دانه دانه در دل تاریکی شب می کاشت ، انگار که هرگز نباریده بود اما بوی زمین باران خورده ، راز ابر های باریده شده را بر ملا می کرد. دیگر خاطراتم از آن صدای آشنا چون چشمه ای زلال یک ریز به یادم سرازیر می شدند و در حالیکه سایه وار به دنبال غریبه ی آشنا می رفتم ، خاطراتم را مرور می کردم ، و آخرین دیداررا بیاد آوردم . ______________________ چند بوم نقاشی ، یک سه پایه چوبی ، تختخواب فلزی یک نفره ، میز شیشه ای با سه مبل کهنه چرمی و یک قفسه آهنی پر از کتاب ، همه وسایلی بودند که در اتاق محقرش دیده می شد ، با حوصله ، قامت استکانهای تازه شسته شده را با چای شرابی رنگی پوشاند و در حالیکه سیگاری بر گوشه لبانش داشت گفت : - تنهایی بد دردیه ، چه خوب شد که آمدی آن روز بعد از مدتها سر زده و بی خبر بخانه اش رفته بودم :- دلم نیومد بدون خدا حافظی برم - خدا حافظی ؟ به تقلید از سلام نظامی دستم را بالا بردم و به شوخی گفتم : - اینجانب افسر وظیفه برای جانفشانی در راه وطن آماده ام از صدای خنده های ریسه دارش ، فضای محقر اتاق کوچکش پر شد ، گویی سال ها از خندیدن محروم مانده بود - حالا تو بگو ، چه خبر ، چه میکنی ؟ هنوز مجنونی؟ انگار خراشی بر احساسش کشیده باشم باقیمانده لبخندی که هنوز در گوشه لبانش ماسیده بود ، محو شد و چهره تکیده اش دوباره رنگ گرفت ، دستی بر موهای صاف و انبوهش کشید تا بیقراریش را پنهان سازد و مرا بیاد شایعه اعتیادش ، که با انصراف از ادامه تحصیل ، قوت بیشتری گرفته بود ، انداخت. خاکستر سیکاری که در لای انگشتان زرد شده اش قد کشیده بود در استکان خالی ریخت و به کنار تنها پنجره اتاقش رفت و با خیره شدن به افقی نامعلوم آهسته گفت : - مجنون ؟ پشیمان از سوال نا بجایی که کرده بودم با دستپاچگی بدنبال موضوع دیگریمی گشتم که نگاهم به روی تابلویی که بر روی سه پایه نقاشی گوشه اتاق با پارچه ای سیاه رنگ پوشانده شده بود افتاد ،با خوشحالی گفتم : کاره جدیده ؟ نگاهش را با عجله از بیرون پنجره جمع کرد و به داخل اتاق کشاند و بر روی سه پایه دوخت و بعد از کمی مکث با لبخندی گفت : - هنوزکه فضولی ؟ خب اگه نمی خوای نشون بدی ، اصراری نیست با حالتی که دلخوریم نمایان بود به طرف کتابخانه اش رفتم که باز هم با خنده ه ای دلجویانه گفت : - شوخی کردم ، می تونی ببینیش با شوقی کودکانه با عجله به سمت سه پایه رفتم و آهسته پارچه سیاه رنگ را از روی بوم برداشتم ، خدای من ، تصویر آبرنگ شده از دو چشم وسوسه انگیز ، همه بوم پر از افسون آن نگاه بود ،.گویی جان داشت و نگاه می کرد ، نا خود آگاه یک قدم به عقب بر داشتم و در همانحال گفتم : مجنون این ... ؟ کلام را بریدم ، زود پشیمان شدم اما او بی آنکه از تابلو چشم بر دارد با صدای خش دار وغم آلود ه آهسته گفت : - مجنون بی لیلی ________________ با صدای کشیده شدن ترمز کامیونی که نگاه های مضطرب را به سمت خود جلب می کرد ، خاطره ام رنگ باخت و هم چون برگ های خزان زده از شاخه های ذهنم فرو ریخت ، هراسان به اطرافم نگاهی انداختم ، باز هم غریبه ی آشنا را گم کرده بودم ، نگاه جستجو گرم را به هر سوی به دنبالش فرستادم ، در کتاب فروشی خالی از کتابخوان،در فروشگاه پر از خریدار دریانی ها ، در انبوه لباس های فاخربوتیک مارال، در میان حلقه ازدحام جمعیت وسط خیابان ، بر کف خونین اسفالت ... برروی سکه های ریخته شده در کف خیابان - تقصیر خودش بود ...یهو جلوم سبز شد - بیچاره له شد... گدا بود - قیافش به معتاده می خوره - بهتر، یه انگل کمتر - یه آمبولانس خبر کنید - برید کنار، پلیس اومد ابر های بارانی بار دیگر آهسته آهسته از گوشه و کنار جمع می شدند تا ستاره های خوش خیال را ببلعن و عزای دیگررا بر آسمان تحمیل کنند و من با بیاد آوردن آخرین غمنامه ی همگلاسیم آن را زمزمه کنان می خواندم و به سوی خانه برگشتم : مزدای از نظرت یاد مرا که من آن واژه گم گشته ، همان سنگ لکد خورده ی بیمار توام مده دیگر به کسی جای مرا که گرفتار شدم در خم راهت مده دیگر به کسی جای مرا سر انگشت گزیدم که عجب مست شدم مست نگاهت و تو این خاطره از یاد مبر و به یاد آر که به هنگام وداع لب من بر لبت آرام نشست سایه مان نقش به دیوار به بست من ناخام که سپردم دل خویش پیش تو بی مهر صفت بی خبر بودم از اول که تو بازیگر دل های پر از سوز و گدازی مده دیگر به کسی جای مرا
به قلم بيژن صف سري ...... لينک يادداشت 6 نظر شما
|